ویژه کنید
عکس و تصویر آشنایی من با مرحومه سحر (قسمت سوم) رفتم جلو گفتم سلام پدرجان میدونم پرروانه بود ...

آشنایی من با مرحومه سحر (قسمت سوم)
رفتم جلو گفتم سلام پدرجان میدونم پرروانه بود ولی نیاز داشتم به ترحم شاید بی رحمانه بود ولی گفتم گفتم منم سحری دارم شاید خواهرم نیس ولی برام از خواهر عزیزتره گفتم هم خونم نیس ولی از خون برام عزیز تره گفتم قلبش بد مریضه گفتم خواهرم تاب و توان نداره گفتم بده قلب پسرتو تا هم قلب پسرت زنده بمونه هم خواهر من بده تا دلتون خوش باشه اگر پسرتون نیس قلبش هنوز زندس بخدا دیدم که مُرد دیدم که نابود شد ولی راهی نبود مادر پدرشم از گشتن دیگه نا نداشتن
پیرمرد نشست روی صندلی که بغلمون بود همنطور که دستاش میلرزید هونطور که من داشتم گریه میکردم دستمو گرفت گفت دخترم من از خدامه ولی همسرم گمان میدونم قبول کنه پسرمم وصیت داشت و همیشه میخواست مرگش اگر اینطور باشه اهدا کنه
منم نمیتونم وصیتش رو انجام ندم اما خانومم...
بازم یه امیدی بود ولی ...
رفتم پیش خانومه هرچی التماس کردم نشد راضی نشد خودشو چنگ میزد و میگفت نه میگفت منم‌میمیرم اگر اینطور شه
خواب و خوراک نداشتم ولی سحر جونم بود مگ میتونستم از جونم بگذرم؟! وقتایی که پیشش بودم تظاهر میکردم خوبم و من هربار از خودم میپرسیدم چطور میتونه یه آدم انقدر قوی باشع؟
بخنده و دم نزنه و یه آخ نگه؟
کارم شده بود هر روز برم پیش اون خانوم و التماس کنم ولی ار بار دست از پا دراز تر بر می‌گشتم
حتی دکترا گفته بودن اگر تصمیم نگیرید دستگاه رو از پسرشون برمیدارن
دیگه داشتم کم کم ناامید میشدم ولی نمیدونم خانومه اسخاره کرده بود یا خواست خدا بود
فقط دستمو گرفت گفت ،....

ادامه پست بعد....

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...