ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۷۷ دستی توی موهاش کشید و کلافه گفت: چطور فهمیدی؟ دست به سینه گفتم: ـ ...

#پارت۷۷

دستی توی موهاش کشید و کلافه گفت: چطور فهمیدی؟

دست به سینه گفتم:
ـ همین الان از زبون خودت شنیدم، اگر تا پنج دقیقهٔ دیگه تمام حقیقت رو نگفتی و بخاطر کار مزخرفی که انجام دادی دلیل نیاری مطمئن باش تا شب کل شهر  رو با خبر می‌کنم!

اهورا اخم کرد، سفیدیه چشماش رو به قرمزی می‌رفتن.
دروغ نگم از قیافهٔ برزخیش داشتم سکته می‌کردم!

اهورا: داری منو باز خواست می‌کنی؟

خودم رو نباختم و بدون اینکه بزارم صدام بلرزه با جدیت تمام گفتم:
ـ اره.

اهورا کمی صداش رو بالا برد و گفت: ببین دخترجون من دلیلی نمی‌بینم بخوام همه چیز رو برات توضیح بدم.

ـ خیلی خب، منم همین الان از این کلبه میرم بیرون و همه چیز رو به همه میگم.

با تموم شدن حرفم به سمت در ‌رفتم، خواستم از در خارج بشم که اهورا جلوم توی چارچوب درایستاد و با عصبانیت گفت: خیلی خب برو بشین.

پوزخندی زدم، بدون هیچ مخالفتی روی مبل نشستم و گفتم:
ـ خب؟

اهورا کلافه دستی توی موهاش کشید و رو به روم نشست.

دقایقی بعد بالاخره اهورا به حرف اومد: چند سال پیش بر اثر یه تصادف چند وقتی توی کما بودم، به هوش که اومدم اولین کسی رو که گفتم خبر کنن فراز بود؛ فکر کنم بدونی منو فراز از بچگی با هم دوست بودیم و درواقع همکار هم هستیم...خلاصه وقتی فراز اومد منو درجریان گذاشت که یه سری افراد قصد کشتن من رو داشتن و درواقع ماشینم رو اونا به قصد نابودیه من  دستکاری کرده بودن، اون روز با فراز صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم اونا رو تقریبا به هدفشون برسونیم، اونا قصد کشتن من رو داشتن چون می‌دونستن من دنبالشونم و سعی دارم پیداشون کنم و جلوشون رو بگیرم، برای همین تصمیم گرفتم نقش آدمای کور و نابینا رو بازی کنم تا کمتر نظرشون رو جلب کنم، البته اونا خیلی زرنگ تر از چیزی هستن که فکر کنی؛ من مطمئنم نصف خدمتکارای این خونه جز جاسوسای اون افرادن!

از حرفایی که شنیدم به شدت تعجب کردم، کلی سوال برام پیش اومده بود که دوست داشتم جواب همشون رو همین الان از زبون اهورا بشنوم.

ـ میشه بگی شغلت چیه؟

اهورا نگاهم کرد، انگار تردید داشت که بگه.
یعنی در این حد به من بی‌اعتماده؟!

ـ گمون کنم توی این چند ماهی که توی این عمارت بودم به اندازهٔ کافی بهم اعتماد پیدا کرده باشی!

اهورا کلافه و عصبی دستی به ته ریشش کشید و بالاخره بعد از کلی دست دست کردن زل زد تو چشمام و گفت: مامور حفاظت اطلاعات و امنیت کشوری!

تقریبا داد زدم:
ـ هان؟!

اهورا متعجب نگاهم کرد و گفت: چرا داد می‌زنی؟!
#کابو‌س‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...