ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۷۹ خانم بزرگ با اخم رو به اهورا که حالا روی مبل نشسته بود گفت: ...

#پارت۷۹

خانم بزرگ با اخم رو به اهورا که حالا روی مبل نشسته بود گفت: یعنی چی که فعلا قصد ازدواج نداری؟ هم سنای تو الان دو تا بچه دارن اونوقت تو هی میگی زن نمی‌خوام زن نمی‌خوام تا کی آخه؟ چشم بهم بزنی شدی پیر پسرا! دست بجنبون اطرافت پر از دخترای خوبه فقط کافیه چشمات رو باز کنی!

خانم بزرگ حرف آخرش رو با لحن خاصی گفت که باعث شد نگاه اهورا و من ناخداگاه به هم بیوفته.

اهورا نگاهش رو خیلی سریع گرفت و رو به خانم بزرگ با خنده گفت: یه حرفایی می‌زنی مامان، من حوصلهٔ خودمم ندارم دیگه چه برسه بخوام زنم بگیرم که دیگه تمام، صبح تا شب باید تحمل لوس بازیاش رو کنم!

با حرف اهورا، منو خانم بزرگ سریع در برابرش جبهه گرفتیم.

ـ اصلا حرف درستی راجب خانما نزدیا! اگر خانما لوسن آقایون قطعا غد و یه دنده و بی اعصابن!

اهورا تک خنده‌ای کرد و گفت: خب اینم تقصیر خانماس بس که رو مخن! 

خانم بزرگ با اخم گفت: خودت میری بیرون یا خودم بندازمت؟!

اهورا بی‌توجه به حرف خانم بزرگ روی مبل دراز کشید و خیلی ریلکس گفت: اگر دلتون اومد بندازیدم بیرون این کار رو بکنید، در غیر این صورت من همینجا می‌مونم!

خانم بزرگ خندید و چیزی نگفت.

رو به خانم بزرگ گفتم:
ـ کی برنامهٔ خواستگاری رو گذاشتن؟

خانم بزرگ: دیروز.

اخم کردم و ناخداگاه از دهنم پرید.

ـ کشتمت ماهور!

خانم بزرگ خندید و گفت: چرا می‌خوای بکشیش؟

ـ آخه به من خبر نداد!

خانم بزرگ خندید و گفت: بیچاره لابد هول شده، راستشو بخوای من مطمئن بودم این دو تا یه حسی به هم دارن و با هم ازدواج می‌کنن.

ـ منم همین حس رو داشتم.

خانم بزرگ: عزیزم اگر می‌خوای بهش زنگ بزنی می‌تونی بری.

از خداخداخوسته سریع از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم.
خیلی سریع شمارهٔ ماهور رو گرفتم.

ماهور: جانم؟

ـ جانمو زهرمار دخترهٔ بیشعور!

ماهور متعجب گفت: چیشده؟!

عصبی گفتم:
ـ داری ازدواج می‌کنی به من نمی‌گی بعد میگی چیشده؟!

ماهور خندید و گفت:


نظر فراموش نشه😍😍 #کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...