نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
2M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
2M
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
2M
با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: ...

با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: -این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد ...

۳۰ آبان 1397
2M
ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که ...

ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که خیلی مهمه بهت بگم اینه که تا دلت بخواد وسواسیه،این یعنی کــــــارت دراومـــــده است،رو مسایلی ...

۲۵ آبان 1397
2M
#فندک_طلایی #پارت_1 با وسواس و دقت زیاد ربان بنفش رو دور دسته گل رز سفید پیچیدم و با لبخند کوچکی به دست دختر 15_16 ساله مقابلم دادم . امروز روز پدره ، روزی که سه ...

#فندک_طلایی #پارت_1 با وسواس و دقت زیاد ربان بنفش رو دور دسته گل رز سفید پیچیدم و با لبخند کوچکی به دست دختر 15_16 ساله مقابلم دادم . امروز روز پدره ، روزی که سه ساله جشنش رو تو بهشت زهرا میگیرم ! گل هایی که هر سال میبرم با ...

۹ مرداد 1397
94K
فصل ۷ -نیمااااااا........ درحالی که موهامو نوازش میکرد با گریه گفت: -جانم......جان نیما.........بهار بگو خودتی......بگو........ با هق هق گفتم:اره خودمم.....اره بهارم.......باورم نمیشه تو نیمایی....نیمای من مرده...... گریه بهم اجازه حرف زدن نمیداد..... -نیمای من بخاطره ...

فصل ۷ -نیمااااااا........ درحالی که موهامو نوازش میکرد با گریه گفت: -جانم......جان نیما.........بهار بگو خودتی......بگو........ با هق هق گفتم:اره خودمم.....اره بهارم.......باورم نمیشه تو نیمایی....نیمای من مرده...... گریه بهم اجازه حرف زدن نمیداد..... -نیمای من بخاطره من مردددد.......من خودم هر هفته میرم پیششششش.......... -نیما نمرده.....نیما اینجاست........ منو از خودش جدا کرد ...

۱۲ بهمن 1396
32K
********************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و هفتم لنگان لنگان رفتم سمت در و تو درگاه ایستادم..صدای فریادش از پشت کلبه می اومد.. بی توجه به بارون از کلبه زدم بیرون..با نگرانی اطرافم و نگاه می ...

********************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و هفتم لنگان لنگان رفتم سمت در و تو درگاه ایستادم..صدای فریادش از پشت کلبه می اومد.. بی توجه به بارون از کلبه زدم بیرون..با نگرانی اطرافم و نگاه می کردم.. کفشام تو گل و لای فرو می رفت اما باز می خواستم قدمام و ...

۱۵ آذر 1396
401K
**************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و چهارم این کلبه و همه ی اتفاقاتش، برامون بهترین خاطره ها رو رقم زد..جوری که دل کندن ازش برام سخت بود.. ارشام منو رو دست بلند کرد..دیگه هیچ دردی ...

**************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و چهارم این کلبه و همه ی اتفاقاتش، برامون بهترین خاطره ها رو رقم زد..جوری که دل کندن ازش برام سخت بود.. ارشام منو رو دست بلند کرد..دیگه هیچ دردی نداشتم ولی تبم هنوز پایین نیومده بود.. با لبخند نگاش کردم ولی اون با اخم ...

۱۵ آذر 1396
379K
رمان گناهکار قسمت سیزدهم تو یه مسیر نامعلوم بودیم..هیچ کدوم حرف نمی زدیم..صدای زنگ اس ام اس گوشیش بلند شد.. یه نگاه بهش انداخت و نمی دونم چی توش نوشته بود که اخماشو کشید تو ...

رمان گناهکار قسمت سیزدهم تو یه مسیر نامعلوم بودیم..هیچ کدوم حرف نمی زدیم..صدای زنگ اس ام اس گوشیش بلند شد.. یه نگاه بهش انداخت و نمی دونم چی توش نوشته بود که اخماشو کشید تو هم.. نگاهش سرگردون بود.. دستشو به طرف ضبط ماشین برد و با حرص دکمه ش ...

۱۴ مرداد 1396
64K
************************************************************ رمان گناهکار قسمت یازدهم — باشه بهتون خوش بگذره..ایشاالله به سلامت برید و برگردید.. از میز که جدا شد نگاش کردم..به طرفم می اومد..جلوی روم که ایستاد نگامو از صورتش به یقه ی پیراهنش ...

************************************************************ رمان گناهکار قسمت یازدهم — باشه بهتون خوش بگذره..ایشاالله به سلامت برید و برگردید.. از میز که جدا شد نگاش کردم..به طرفم می اومد..جلوی روم که ایستاد نگامو از صورتش به یقه ی پیراهنش دوختم..یه پیراهن طوسی فوق العاده تیره..این چرا همیشه عزاداره؟!..یه بار ندیدم رنگ روشن بپوشه..همه ش ...

۲۸ خرداد 1396
29K
**************************************************** رمان گناهکار قسمت سوم از حموم بیرون اومده بودم و همونطور که زیر لب واسه خودم اواز می خوندم موهامو هم خشک می کردم.. تقه ای به در خورد..دستم با حوله روی موهام ثابت ...

**************************************************** رمان گناهکار قسمت سوم از حموم بیرون اومده بودم و همونطور که زیر لب واسه خودم اواز می خوندم موهامو هم خشک می کردم.. تقه ای به در خورد..دستم با حوله روی موهام ثابت موند.. از همونجا گفتم: بله!!.. صدای خودش بود..با اینکه پیر بود و یه پاش لبه ...

۲۸ خرداد 1396
97K
رمان دختری به نام مروارید(17) همراهه میترا از ون پیاده شدیم و وارده پاساژ شدیم...وقتی داشتیم از کناره یه لباس فروشی میگذشتیم مثلا خودمو هیجان زده نشون دادم: -وایییییی میترا نگاه کن این تاپه و ...

رمان دختری به نام مروارید(17) همراهه میترا از ون پیاده شدیم و وارده پاساژ شدیم...وقتی داشتیم از کناره یه لباس فروشی میگذشتیم مثلا خودمو هیجان زده نشون دادم: -وایییییی میترا نگاه کن این تاپه و دامنه رو..مطمئنم خیلی خوشگل میشی توش..بیا بریم پروش کن.. میترا همون طور که سعی میکرد ...

۴ اردیبهشت 1396
16K
{قسمت اول} بی کار بودم و بی حوصله .خواب هم نداشتم رفتم توی اینترنت و محض سرگرمی وارد یه چت روم شدم.این همه کاربر اومدن خصوصی من حوصلشون رو نداشتم فقط دنبال دوست دختر بودن ...

{قسمت اول} بی کار بودم و بی حوصله .خواب هم نداشتم رفتم توی اینترنت و محض سرگرمی وارد یه چت روم شدم.این همه کاربر اومدن خصوصی من حوصلشون رو نداشتم فقط دنبال دوست دختر بودن پسرای بد بخت عقده ای بیچاره ... یه کاربر بود به نام KING همینجوری رفتم ...

۱۰ دی 1395
6K
رمان خواهر من برای دوست عزیزم نسترن از اولش تا اخرش: . . . مثل همیشه رو کاناپه لَم داده بودم و داشتم سایت گردی میکردم - آخ که من عاشق این گروهم اصن از ...

رمان خواهر من برای دوست عزیزم نسترن از اولش تا اخرش: . . . مثل همیشه رو کاناپه لَم داده بودم و داشتم سایت گردی میکردم - آخ که من عاشق این گروهم اصن از هر انگشتشون صد تا هنر میباره ..... هوووووووی چته تو رو مثل گراز میزنی تو ...

۲۶ آذر 1395
223K
3 رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت هفتم سورن:سلام مهندس هنوز کسی نیومده؟ نادرخان به پامون بلند شد و بعد از سلام وعلیک گفت:نه هنوز ساعت شیش مهمونی یه ساعت دیگه شروع میشه این ...

3 رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت هفتم سورن:سلام مهندس هنوز کسی نیومده؟ نادرخان به پامون بلند شد و بعد از سلام وعلیک گفت:نه هنوز ساعت شیش مهمونی یه ساعت دیگه شروع میشه این مهمون هایماهم زیاد خوش قول نیستن می زارن یه دوساعت دیگه بیان که کلاس داشته ...

۹ آبان 1395
189K
2رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت چهارم یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی ...

2رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت چهارم یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی شده؟ عسل:هیچی این آقاهه اومده اینجا مهمونی فقط بنده خدا نصفه شب اومد که ماهمه ...

۱ آبان 1395
301K
15 قسمت صد و چهل و دوم رو موژه های خیس و به هم چسبیده اش و بوسیدم. ـ عافیت باشه گلم. با من میای بیرون؟! سرش و به نشونه تایید تکون داد و همونطور ...

15 قسمت صد و چهل و دوم رو موژه های خیس و به هم چسبیده اش و بوسیدم. ـ عافیت باشه گلم. با من میای بیرون؟! سرش و به نشونه تایید تکون داد و همونطور که ایستاده بود تا موهاش و شونه کنم گفت: ـ میام باهات. خودم هم لیاس ...

۲۴ مهر 1395
37K
واقعا نمیدونم..... دلم هم نمیخواد که بدونم... میترسم جواب سوالم مثبت باشه و بیشتر داغون بشم... اون تعلل آخرش بهم این امید رو میده که شاید سروش هنوز اونقدر پست نشده باشه.... حتی اگه سروش ...

واقعا نمیدونم..... دلم هم نمیخواد که بدونم... میترسم جواب سوالم مثبت باشه و بیشتر داغون بشم... اون تعلل آخرش بهم این امید رو میده که شاید سروش هنوز اونقدر پست نشده باشه.... حتی اگه سروش دیگه واسه ی من هم نباشه دوست ندارم تا این حد بی رحم باشه... سروش ...

۲۰ شهریور 1395
59K