ویژه کنید
عکس و تصویر #داستان کوتاه هوا ابری بود... انگار که اون شب آسمونم دلش گرفته بود... خیلی دلتنگش ...

#داستان کوتاه
هوا ابری بود...
انگار که اون شب آسمونم دلش گرفته بود...
خیلی دلتنگش بودم...
زنگ زدم جواب نداد...
بهش پیام دادم گفتم :دارم با ماشین میام جلو درتون...
انداره یک دقیقه بیا جلو پنجره تون وایسا من ببینمت
دارم میمیرم از دلتنگی بی انصاف...
میدونی چند وقته ندیدمت؟؟؟
دیدم پیام داد: به نفعته امشب نیای سمت خونه ما
دیگه پیامت رو تو گوشیم نبینم،خدافظ....
ماشین رو روشن کردم...
رفتم جلو درشون.‌.
بارون شدیدی میبارید....
یک ساعت جلو در منتظر موندم،اما خبری نشد...
دیگه تصمیم گرفتم که برم...
اما هر چی استارت زدم ماشین روشن نشد که نشد...
پیاده شدم....
کاپوت رو دادم بالا تا ببینم مشکل از کجاست...
دیدم درشون باز شد...
اومد بیرون،کنارش یه مرد بود...
متوجه حضور من نشده بودن...
بهش گفت: خب دیگه برو تو خیس میشی
گفت باشه مراقب خودت باشی دار و ندارم
رسیدی حتما به من زنگ بزنیا....دوست دارم...
زدم زیر گریه و داد زدم ای خدااا....
اومدن سمت من...
داداش؟؟؟داداش؟؟؟کمک میخوای؟
مشکل از کجاست؟؟روشن نمیشه؟؟؟
برگشتم سمتشون ...
تا من رو دید شوکه شد...
گفتم میدونی مشکل از کجاست داداش؟؟؟
مشکل از اونجاست که من زیادی دوستش داشتم
زیادی بال و پر بهش دادم....
پرم رو شکست ،خودش پرواز کرد و رفت....
مشکل اینجاست که دار و ندار من بود و دار و ندارش نبودم...
روشن نمیشه داداش...
هر کاری کنی روشن نمیشه
آخه از وقتی رفت همه چی زندگیم خاموش شد...
دلم خاموش شد...
روزگارم خاموش شد...
جوونیم خاموش شد...
ماشینم....
برگشت گفت بابا این دیوانست عزیزم ولش کن...
سوار ماشینش شد و رفت....
داد زدم راستی داداااااااااش!!!!!
یادت نره....
رسیدی زنگ بزنیا دار و ندارش....
زنگ بزن
دار و ندارش....
دار و ندارش....
دار و ندارش......

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...