نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۵ - بخاطر اینکه آقاجون راضی نبوده که بابا با مامان ازدواج کنه. آخه آقاجون معتقد بوده که از نظر مالی یا باید هم سطح می بودن ، یا ...

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۵ - بخاطر اینکه آقاجون راضی نبوده که بابا با مامان ازدواج کنه. آخه آقاجون معتقد بوده که از نظر مالی یا باید هم سطح می بودن ، یا بالا تر! و چون اون موقع و حتی تا الان آقاجون یکی از پولدار ترین ...

۳ هفته پیش
235K
تیره تر از مشکی/پارت پانزدهم #کوکی از رو تخت بکهیون بلند شدم.رفتم تو دستشویی آب زدم ب صورتم.چشام چه داغون شده! خیره شدم به چمدون سیاه رنگم.یه جورایی تنها همسفرم. اولین سفری نیست که تنهای ...

تیره تر از مشکی/پارت پانزدهم #کوکی از رو تخت بکهیون بلند شدم.رفتم تو دستشویی آب زدم ب صورتم.چشام چه داغون شده! خیره شدم به چمدون سیاه رنگم.یه جورایی تنها همسفرم. اولین سفری نیست که تنهای تنها میرم وقتی یه پسر جوون واسه درس خوندن اومد سئول تنها بود،وقتی میخابید تنها ...

۲۴ تیر 1398
914
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
135K
پارت نهم سوگل:ماهرخ تنهاش نزار ماهرخ:سوگل دست و بدع ب من تو میتونی بیایی سوگل:ماهرخ اون برمیگردع اون دوبارع میادددد آناهیتا:ابجی ماهرخ ابجی ابجی پاشو داری خواب میبینی ماهرخ:هینننننن آناهیتا:ابجی چیشدع چرا عرق کردی گرفتمش ...

پارت نهم سوگل:ماهرخ تنهاش نزار ماهرخ:سوگل دست و بدع ب من تو میتونی بیایی سوگل:ماهرخ اون برمیگردع اون دوبارع میادددد آناهیتا:ابجی ماهرخ ابجی ابجی پاشو داری خواب میبینی ماهرخ:هینننننن آناهیتا:ابجی چیشدع چرا عرق کردی گرفتمش تو بغلم ماهرخ:چیزی نیست عزیزم برو بخواب آناهیتا:ابجی یادت رفته و من باید برم مدرسه ...

۱۵ فروردین 1398
11K
#نالوطی نشستم رویه صندلی... باورم نمیشد... دوست ده ساله من که جونمونم برایه هم میدادیم و کلی برنامه ریخته بودیم برا یه عروسیمون .. اونوقت تویه عروسیه عشقم ببینم گیسو بهترین دوستم عروسه. گیسو بلند ...

#نالوطی نشستم رویه صندلی... باورم نمیشد... دوست ده ساله من که جونمونم برایه هم میدادیم و کلی برنامه ریخته بودیم برا یه عروسیمون .. اونوقت تویه عروسیه عشقم ببینم گیسو بهترین دوستم عروسه. گیسو بلند گو رو برداشت.. گیسو ـ سلام من گیسو هستم.. میخوام اعترافاتی بکنم... تویه روز ۱۱/۳/۱۳۸۷دقیقا ...

۸ فروردین 1398
53K
از زبان آرشام.. به مدت دو ماه خزان تویه کما بود و کار ما شده بود بریم خونه بیاییم .. تویه طول این دو ماه نشد روزی که سهیل نیاد و سر بزنه .. هنوز ...

از زبان آرشام.. به مدت دو ماه خزان تویه کما بود و کار ما شده بود بریم خونه بیاییم .. تویه طول این دو ماه نشد روزی که سهیل نیاد و سر بزنه .. هنوز باورش برامون سخته که سهیل برادر خزان باشه.. من روز هایه اول خیلی داغوون بودم ...

۸ فروردین 1398
30K
رمان : نالوطی پارٺ : دوازده به قلم : یلـدا بانو ـــــــــــــــــ سهیل اومد نزدیکم ، نزدیڪ و نزدیک تر خیلی نزدیک .. دستش و برد پشتم و در و باز کرد. یه نگاه چپی ...

رمان : نالوطی پارٺ : دوازده به قلم : یلـدا بانو ـــــــــــــــــ سهیل اومد نزدیکم ، نزدیڪ و نزدیک تر خیلی نزدیک .. دستش و برد پشتم و در و باز کرد. یه نگاه چپی بهش انداختم و پیاده شدم ، شیشه رو داد پایین . ـ خوب میبینمت +خدانگهدار ...

۳ فروردین 1398
46K
رمان همزاد پارت۷۰ #آدرینا وای خدای من باورم نمیشه آجیم همه چیو یادش اورده...تازه آدی تیله ای(لقب آدین) زنگ زدوگفت ک آجیم همه چیو یادش اورده و من الان مثل دیوونه ها بالا پایین میپرم ...

رمان همزاد پارت۷۰ #آدرینا وای خدای من باورم نمیشه آجیم همه چیو یادش اورده...تازه آدی تیله ای(لقب آدین) زنگ زدوگفت ک آجیم همه چیو یادش اورده و من الان مثل دیوونه ها بالا پایین میپرم و آهنگ میخونم...باید آماده بشم چون آدی گفت امشب میان خونه...ب سمت wc رفتم تا ...

۲ فروردین 1398
3K
یــلدا بانو مارال با فینگ فینگـ پرسید ـ کیه میعاد میعاد ـ مارال بابا اومده ، بابا زندست مارال با دو از توی اشپزخونه اومد و تا عمو رو دید خودش و انداخت توی بغلش. ...

یــلدا بانو مارال با فینگ فینگـ پرسید ـ کیه میعاد میعاد ـ مارال بابا اومده ، بابا زندست مارال با دو از توی اشپزخونه اومد و تا عمو رو دید خودش و انداخت توی بغلش. بابا تو که ما رو سکته دادی عمو علی ـ خدا نڪنه دخترم بعد از ...

۲۹ اسفند 1397
49K
رمان همزاد پارت۶۸ #آدین تند تند از پله ها بالا میرفتم اتاق۱۶۸ اتاق...پیداش کردم..خواستم دروباز کنم ک در اتاق باز شد و خانم دکتری بیرون اومد..سریع گفتم: -ببخشید خانوم دکتر حال خانوم من خوبه؟به هوش ...

رمان همزاد پارت۶۸ #آدین تند تند از پله ها بالا میرفتم اتاق۱۶۸ اتاق...پیداش کردم..خواستم دروباز کنم ک در اتاق باز شد و خانم دکتری بیرون اومد..سریع گفتم: -ببخشید خانوم دکتر حال خانوم من خوبه؟به هوش اومد؟.. لبخند گرمی زدوگفت: -آره پسرم نگران نباش فقط کمی توشوکه...برو حالشو خوب کن بعد ...

۲۷ اسفند 1397
19K
رمان همزاد پارت۶۷ #ماهور وای خدای من این دختر...این که منم وای...مگه میشه؟... یهو دیدم بی هوش شد و کلمه «همزاد»رو گفت سریع گرفتمش و صداش زدم حتا تو گوششم زدم ولی هیچ جوابی نمی ...

رمان همزاد پارت۶۷ #ماهور وای خدای من این دختر...این که منم وای...مگه میشه؟... یهو دیدم بی هوش شد و کلمه «همزاد»رو گفت سریع گرفتمش و صداش زدم حتا تو گوششم زدم ولی هیچ جوابی نمی داد سریع ب آمبولانس زنگ زدم...باید ب خانوادش زنگ میزدم...کیفشو گرفتم و شروع کردم ب ...

۲۶ اسفند 1397
3K
هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده ...

هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده .. ❈ شخصیت های اصلی : خزان صوفی ، سهیل سپهری ، فربد فروتن ، ...

۱۸ اسفند 1397
135K
رمان همزاد پارت ۵۵ #نور وای خدایا چیکار کنم؟تا آخر هفته زیاد نمونده..چطور بهش بگم دوست دارم؟..اصلا بگم اول خودت بگو بدمن میگم...نه نمیشه فکرشو کن برم بگم آدین اول توبگو دوسم داری منم بعد ...

رمان همزاد پارت ۵۵ #نور وای خدایا چیکار کنم؟تا آخر هفته زیاد نمونده..چطور بهش بگم دوست دارم؟..اصلا بگم اول خودت بگو بدمن میگم...نه نمیشه فکرشو کن برم بگم آدین اول توبگو دوسم داری منم بعد از تو میگم دوست دارم وااای اینجوری که شبیه لچه های ابتدایی میشیم نه...آهان موقع ...

۱۳ اسفند 1397
8K
روز دوازدهم مریم:از بلا تکلیفی بدم میاد کی هس دادگام محمدی:تا وقتی حرفات تموم شه و چیزی رو بخوایی ثابت کنی ی سوال؟ درباره چاقو حرف میزدی موضوعش چی بودش؟ مریم:میفهمی عجله نکن محمدی:از بچگی ...

روز دوازدهم مریم:از بلا تکلیفی بدم میاد کی هس دادگام محمدی:تا وقتی حرفات تموم شه و چیزی رو بخوایی ثابت کنی ی سوال؟ درباره چاقو حرف میزدی موضوعش چی بودش؟ مریم:میفهمی عجله نکن محمدی:از بچگی هم عجیب بودی مریم:هنو یادته؟ محمدی:من همه چی یادمه شروع کن مریم:آدرس و گیر آوردیم ...

۹ اسفند 1397
5K
#هدف_از_خلقت موضوعی که برای این جلسه انتخاب کردم ، موضوع خلقت هست 💢 می خواهیم ببینیم ما چه هستیم ❓ به چه دردی می خوریم❓ و چه باید بکنیم ❓ اولین سؤالی که در ذهن ...

#هدف_از_خلقت موضوعی که برای این جلسه انتخاب کردم ، موضوع خلقت هست 💢 می خواهیم ببینیم ما چه هستیم ❓ به چه دردی می خوریم❓ و چه باید بکنیم ❓ اولین سؤالی که در ذهن انسانی که حتی مقدار کمی عقل داره . بوجود می یاد این هست که من ...

۳ اسفند 1397
88K
روز شانزدهم سوگل:مامان خداحافظ من دارم میرم با شادی آرایشگاه ،شب با بابا میبینمتون مامان:باشع عزیزم شب با کی میایی؟ سوگل:بالاخره یکی هست من و بیاره درینگ درینگ اوه شادی زنگ زد خداحافظ مامان مامان:برو ...

روز شانزدهم سوگل:مامان خداحافظ من دارم میرم با شادی آرایشگاه ،شب با بابا میبینمتون مامان:باشع عزیزم شب با کی میایی؟ سوگل:بالاخره یکی هست من و بیاره درینگ درینگ اوه شادی زنگ زد خداحافظ مامان مامان:برو خدا ب همراهت گوشی رو برداشتم شادی:سوگللللل دوس دارم خفت کنممم میگم دیر میشه چرا ...

۱۱ بهمن 1397
25K