نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_۸۰ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii نیما: _تو که همیشه از کوه متنفر بودی.. زل زد تو چشمامو گفت: _تنها حس خوبم به کوه ، کوهنوردی های هر جمعه صبح دانیار بود.. اخمام رفت تو هم..با خنده ...

#پارت_۸۰ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii نیما: _تو که همیشه از کوه متنفر بودی.. زل زد تو چشمامو گفت: _تنها حس خوبم به کوه ، کوهنوردی های هر جمعه صبح دانیار بود.. اخمام رفت تو هم..با خنده ی کجی نیگام کردم و گفت: _شخصیت اصلی رمان اسطوره..بهترین رمانی که خوندم! _آها __میدونی ...

۶ ساعت پیش
30K
#موقت من از میان واژه‌های زلال « دوستی » را برگزیده‌ام، آن‌ جا که برف‌ های تنهایی آب می‌ شوند در صدای تابستانی یک دوست...💗 سال ۹۲ خیلی اتفاقی با آلاله ویس رو نصب کردیم، ...

#موقت من از میان واژه‌های زلال « دوستی » را برگزیده‌ام، آن‌ جا که برف‌ های تنهایی آب می‌ شوند در صدای تابستانی یک دوست...💗 سال ۹۲ خیلی اتفاقی با آلاله ویس رو نصب کردیم، اولین چیزی که حداقل توجه منو جذب کرد تصاویر پس زمینه ی باغبان بود، لطیفه ...

۷ ساعت پیش
20K
رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم ...

رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم بچه ها می فهمیدم که اصلا راضی نبودن این وسط فقط من بودم که شنگول ...

۸ ساعت پیش
39K
#پـارت_سـی

#پـارت_سـی " اومد نزدیک و بغلم کرد و گفت: میدونی چقـد نگرانت شدم؟ ادامه داد:بیا بریم بخوابیـم.. با این کارش شوکه شدم و با مِن مِن گفتم:بـ..باشه.. دستم و گرفت و به سمت اتاقش رفتیم ! یه لباس انداخت رو صورتم ک روی سرم اویزون بود.. بعد خنده ی دلبرانه ...

۸ ساعت پیش
26K
#پارت_بیسـت_و_نـهم

#پارت_بیسـت_و_نـهم " با نفس نفس زدناش من و گذاشت پایین و دستم و گـرفت.. توی خیابون ها راه میرفتیم و حرف میزدیـم که یه لحظه شوگای عصبانی از بینمون رد شد و باعث باز شدن حلقه ی دستمون شد.. سرش پایین بود و گام های بلندی بر میداشت و مطمئن ...

۸ ساعت پیش
34K
رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ...

رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ازم فاصله گرفت _وحشی گری ندیدی.اما نگران نباش اونم به زودی می بینی. چپ چپ ...

۹ ساعت پیش
45K
رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که ...

رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که گفته بود منتظر بمون از کلاس بیرون زدم .. هر چند نگاه عصبانیش رو روی ...

۹ ساعت پیش
50K
یک دانشجوی عاشق دختر همکلاسیش بود.😋 بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد. اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر ...

یک دانشجوی عاشق دختر همکلاسیش بود.😋 بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد. اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.😧 بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، ...

۱۰ ساعت پیش
25K
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین شهید مدافع حرم شهید سید محمد حسین میردوستی | شهید مدافع حرم شهید احمد مجدی | از ...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین شهید مدافع حرم شهید سید محمد حسین میردوستی | شهید مدافع حرم شهید احمد مجدی | از خواهران و برادرم می خواهم که در راه ولایت و پشتیبان آن باشند و حجاب ...

۱۰ ساعت پیش
9K
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین شهید مدافع حرم شهید سید محمد حسین میردوستی | شهید مدافع حرم شهید احمد مجدی | از ...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین شهید مدافع حرم شهید سید محمد حسین میردوستی | شهید مدافع حرم شهید احمد مجدی | از خواهران و برادرم می خواهم که در راه ولایت و پشتیبان آن باشند و حجاب ...

۱۰ ساعت پیش
11K
رمان قهوه قجری پارت۶۸: «دلنواز» ساعت سه صبح بود و هنوز درگیر مقاله دانشگاهم بودم. اونقدر به مانیتور خیره شده بودم و تایپ کرده بودم که احساس می‌کردم الان چشمام آتیش می‌گیرن. درگیر مقاله بودم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۸: «دلنواز» ساعت سه صبح بود و هنوز درگیر مقاله دانشگاهم بودم. اونقدر به مانیتور خیره شده بودم و تایپ کرده بودم که احساس می‌کردم الان چشمام آتیش می‌گیرن. درگیر مقاله بودم که یه دفعه صدای نفس‌نفس زدن دانیال رو از اتاقش شنیدم، فهمیدم دوباره همون اتفاق ...

۱۰ ساعت پیش
16K
کتابخونمو بخاطر اینکه تمرکزم روی درس بیشتر بشه عوض کردم.. روز اولی بود که میرفتم کتابخانه ملی.. درس شروع کردم و از اینکه میتونستم در سکوووت کامل درس بخونم خیلی خرسند بودم.. پیش خودم گفتم ...

کتابخونمو بخاطر اینکه تمرکزم روی درس بیشتر بشه عوض کردم.. روز اولی بود که میرفتم کتابخانه ملی.. درس شروع کردم و از اینکه میتونستم در سکوووت کامل درس بخونم خیلی خرسند بودم.. پیش خودم گفتم اره همینه کتابخونه باید اینجوری ساکت و خلوت باشه تا بشینی فقط درس بخونی.. تو ...

۱۱ ساعت پیش
33K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_117 دستی نشست روی شونم که باعث شد از فکر و خیال بیرون بکشتم سرمو بلند کردم و امیر رو دیدم زیاد تعجب نکردم میتونستم حدس بزنم که ماهک بهش خبر داده و اونم ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_117 دستی نشست روی شونم که باعث شد از فکر و خیال بیرون بکشتم سرمو بلند کردم و امیر رو دیدم زیاد تعجب نکردم میتونستم حدس بزنم که ماهک بهش خبر داده و اونم اومده جای همیشگیم. نشست کنارم و گوشیشو از جیبش دراورد و شماره ی ماهکو گرفت ...

۱۱ ساعت پیش
23K
#رمان_ماهک #پارت_115 آرش✍ با شنیدن حرفای ماهک انگار سقف روی سرم خراب شد. عکس العملم دست خودم نبود نمیدونستم دارم چکار میکنم. قصدم اسیب رسوندن بهش نبود، شاید فقط بابت احساساتش میخواستم مجازاتش کنم! با ...

#رمان_ماهک #پارت_115 آرش✍ با شنیدن حرفای ماهک انگار سقف روی سرم خراب شد. عکس العملم دست خودم نبود نمیدونستم دارم چکار میکنم. قصدم اسیب رسوندن بهش نبود، شاید فقط بابت احساساتش میخواستم مجازاتش کنم! با سیلی که بهم زد به خودم اومدم از روی تن نحیفش بلند شدم و تازه ...

۱۱ ساعت پیش
25K
#پارت_بیست_و_شـش

#پارت_بیست_و_شـش " مثل همیشه با بی حوصلگی از پله های کمپانی میرفتم بالا ک یهو چهارتا دختر که همشون عاشق شوگا بودن اومدن جلوم و با جیغ جیغ گفتن: شوگا در رو قفل کرده..یکاری بکن.. رفتم پشت در و در زدم..نه جوابی داد نه در رو باز کرد از شیشه ...

۱۲ ساعت پیش
32K
#پارت_بیـست_و_پنـجم

#پارت_بیـست_و_پنـجم " شوگـا شیشه ی ماشین و داد پایین و با یه مرد مشغول حرف زدن شد: شوگا:سونهی؟ خیلی وقته ندیدمت!. سونهی:منم همینطور!خوش اومدی برنده ی همیشگـی♡ شوگا پوزخندی زد و چندتا ماشین اومدن کنار ماشین شوگا.. همه لبخند عجیبی داشتن یونا:این مسابقه قانونیـه؟ شوگا با صدای گفتن ((شروع)) پاش ...

۱۲ ساعت پیش
29K
آیا میدانید گاوها بزرگترین تولید کنندگان گاز متان در دنیا میباشند یک شرکت آمریکایی از آن به عنوان سوخت برخی از اتومبیلها استفاده میکند🍁 آیا میدانید مدفن حضرت علی علیه السلام توسط امام صادق علیه ...

آیا میدانید گاوها بزرگترین تولید کنندگان گاز متان در دنیا میباشند یک شرکت آمریکایی از آن به عنوان سوخت برخی از اتومبیلها استفاده میکند🍁 آیا میدانید مدفن حضرت علی علیه السلام توسط امام صادق علیه السلام رمز گشایی و محل آن مشخص شده است🍁 آیا میدانید اولین مسجد آبی رنگ ...

۱۲ ساعت پیش
13K
طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد، یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود، لباس زمستانی هم تنش بود و سر ...

طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد، یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود، لباس زمستانی هم تنش بود و سر شهید دیگری را که لای پتو پیچیده شده بود را بر دامن داشت معلوم بود ...

۱۳ ساعت پیش
6K

"بعد عمری در کجا باید که پیدایت کنم" از کدامین پنجره باید تمنایت کنم من نمی گویم زمین را زیر و رو کردم ولی سال ها گشتم به دنبالت که پیدایت کنم بارها رفتم کنار آینه شاید که تو ذره ای جا مانده باشی و تماشایت کنم تا به کی ...

۱۳ ساعت پیش
10K