نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

⭕ ️ چند نکته درباره سخنان شرم آور ظریف! 🔻 1. روز تشییع میلیونی حاج قاسم در تهران که مردم با غیظ و غضب علیه امریکا شعار می دادند، مطمئن بودم غربگراهای داخلی در اولین ...

⭕ ️ چند نکته درباره سخنان شرم آور ظریف! 🔻 1. روز تشییع میلیونی حاج قاسم در تهران که مردم با غیظ و غضب علیه امریکا شعار می دادند، مطمئن بودم غربگراهای داخلی در اولین فرصت پس از سرد شدن مردم تلاش شان برای مذاکره با امریکا و ترامپ را ...

۱ ساعت پیش
13K
#پارت_۷ صداش اومد ک با خنده میگفت _ ول کن دختر...خفه شدم...چقدر سمجی...باشه بیا اینم برق پس مرد بود...چه جالب...برق ها روشن شد...ولی یهو یه چیزی با شتاب اومد سمت صورتم...سریع جا خالی دادم...دقت کردم ...

#پارت_۷ صداش اومد ک با خنده میگفت _ ول کن دختر...خفه شدم...چقدر سمجی...باشه بیا اینم برق پس مرد بود...چه جالب...برق ها روشن شد...ولی یهو یه چیزی با شتاب اومد سمت صورتم...سریع جا خالی دادم...دقت کردم دیدم رویه رینگ مسابقه وایسادیم...پس مسابقه بزن بزن بود...بریم ک رفتیم...من ک زنونه میزنم اونو ...

۲ ساعت پیش
23K
#پارت_۶ دستشو ب نشونه تسلیم بالا برد و بدون حرف رفت ک سریع پشت سرش رفتم...اروم جوری ک کسی نشنوه گفتم _ مرحله بعدی چیه... وایساد...اخمی کرد و با بد خلقی گفت... جعفری : ببین ...

#پارت_۶ دستشو ب نشونه تسلیم بالا برد و بدون حرف رفت ک سریع پشت سرش رفتم...اروم جوری ک کسی نشنوه گفتم _ مرحله بعدی چیه... وایساد...اخمی کرد و با بد خلقی گفت... جعفری : ببین من نباید اینارو بهت بگم ولی دستوره ملوک و سلطنست دیگه چه میشه کرد... پوفی ...

۲ ساعت پیش
20K
#پارت15 #دلبربلا مامان با تعجب گفت _اینا چیه با ذوق دستامو کوبوندم به هم و گفتم _سوغاتی لبخندی به لبش اومدو دوباره گفت _توکه گفتی نیاوردی _مگه میشه من برم جایی شمارو از یاد ببرم ...

#پارت15 #دلبربلا مامان با تعجب گفت _اینا چیه با ذوق دستامو کوبوندم به هم و گفتم _سوغاتی لبخندی به لبش اومدو دوباره گفت _توکه گفتی نیاوردی _مگه میشه من برم جایی شمارو از یاد ببرم بابا و مامان هردو لبخندی بهم زدن و لباساشون و برداشتن و نگاهی بهش انداختن ...

۴ ساعت پیش
22K
البته به ظاهر اروم انداختشون رو تخت ولی تابلو بود حرصش گرفته.. –اینا رو بپوش.. – نمی خوام..همینا که تنم ِ خوبه..و به لباسای رو تخت اشاره کردم و گفتم: نیازی بهشون ندارم.. پوزخند زد ...

البته به ظاهر اروم انداختشون رو تخت ولی تابلو بود حرصش گرفته.. –اینا رو بپوش.. – نمی خوام..همینا که تنم ِ خوبه..و به لباسای رو تخت اشاره کردم و گفتم: نیازی بهشون ندارم.. پوزخند زد و گفت: هر جور مایلی..ولی مطمئن باش من از این در برم بیرون اقا خودشون ...

۶ ساعت پیش
41K
و نگاهش کردم.. — بالاخره اونو از اینجا می برم..دیر یا زود..زمانش برام مهم نیست ولی مطمئن باش بالاخره اینکار و می کنم.. جوابم به اون تنها سکوتم بود..نگاهی بی تفاوت بهش انداختم.. با لبخندی ...

و نگاهش کردم.. — بالاخره اونو از اینجا می برم..دیر یا زود..زمانش برام مهم نیست ولی مطمئن باش بالاخره اینکار و می کنم.. جوابم به اون تنها سکوتم بود..نگاهی بی تفاوت بهش انداختم.. با لبخندی خاص نگاهم کرد و گفت: شاید به قول ِ خودت رئیست نباشم..ولی ما یه جورایی ...

۶ ساعت پیش
55K
جمله ی اخرم رو بلندتر به زبون اوردم..نگاهم جدی بود و لحنم قاطع.. اروم وشمرده گفتم: اگه باهاش خرده حساب داری که می خوای تسویه ش کنی جاش اینجا نیست.. اینجا تحت کنترل ِ منه..واین ...

جمله ی اخرم رو بلندتر به زبون اوردم..نگاهم جدی بود و لحنم قاطع.. اروم وشمرده گفتم: اگه باهاش خرده حساب داری که می خوای تسویه ش کنی جاش اینجا نیست.. اینجا تحت کنترل ِ منه..واین من هستم که دستور میدم چه کسی چه کاری رو انجام بده..امیدوار بودم لااقل تو ...

۷ ساعت پیش
49K
و سرش رو زیر انداخت.. –بله اقا.. با حرکت اروم ِ سرم بهش اشاره کردم و گفتم: برو پیشش.. — چشم اقا.. رفت تو و در و بستم.. شایان نفس زنان فریاد زد: دیوونه شدی ...

و سرش رو زیر انداخت.. –بله اقا.. با حرکت اروم ِ سرم بهش اشاره کردم و گفتم: برو پیشش.. — چشم اقا.. رفت تو و در و بستم.. شایان نفس زنان فریاد زد: دیوونه شدی آرشااااام؟..اون تو گروهه منصوری ِ..این یعنی دشمن..چرا به خدمتکارت.. – بسه شایان..تو هنوز جواب سوالم ...

۷ ساعت پیش
45K
..به قدری عصبانی بودم که سوزش دستم و حس نکردم..چیز مهمی هم نبود.. با قدمهایی بلند از ساختمون بیرون امدم و از توی جیب کتم یک کاغذ و خودکار بیرون اوردم.. نوشتم « من باید ...

..به قدری عصبانی بودم که سوزش دستم و حس نکردم..چیز مهمی هم نبود.. با قدمهایی بلند از ساختمون بیرون امدم و از توی جیب کتم یک کاغذ و خودکار بیرون اوردم.. نوشتم « من باید برم..شب خوب وبه یادماندنـــی بود..تا بعد» کاغذ و تا زدم و دادم دست یکی از ...

۷ ساعت پیش
38K
«آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید ...

«آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید داشتی.. -ولی اومدم.. –اره..همینم خوشحالم می کنه.. نگاهم رو از روی صورتش گرفتم و به ...

۷ ساعت پیش
52K
دستام و ول کرده بود..سرمو تو بالشت فرو کرده بودم و بلند گریه می کردم.. خدایا پس مادرم به خاطره کار این مرد و بی غیرتی بابام دق کرده بود؟.. خدایا من تا حالا چی ...

دستام و ول کرده بود..سرمو تو بالشت فرو کرده بودم و بلند گریه می کردم.. خدایا پس مادرم به خاطره کار این مرد و بی غیرتی بابام دق کرده بود؟.. خدایا من تا حالا چی فکر می کردم و الان از زبون ِ این نامرد چیا دارم می شنوم.. کاش ...

۷ ساعت پیش
39K
دستامو گذاشتم روی گوشام تا نشنوم..خدایا مادرم..مادره نازنینم..خدااااااا.. ولی صدای نحسش و می شنیدم..دستامو محکم تر رو گوشام فشار دادم ولی اون نامرد دستامو تو مشتش گرفت و از هم جدا کرد..می خواست بشنوم تا ...

دستامو گذاشتم روی گوشام تا نشنوم..خدایا مادرم..مادره نازنینم..خدااااااا.. ولی صدای نحسش و می شنیدم..دستامو محکم تر رو گوشام فشار دادم ولی اون نامرد دستامو تو مشتش گرفت و از هم جدا کرد..می خواست بشنوم تا زجر بکشم.. –چیه دیگه نمی خوای بشنوی؟..ولی باید بشنوی..حالا که رسیدم به جاهای خوبش می ...

۷ ساعت پیش
26K
با دادی که سرم زد ناخداگاه چشمامو بستم و دستامو مشت کردم.. — خفه شو دختره ی هیچی ندار..نـــه، می بینم که توی این مدت خوب روی اون زبون ِ درازت کار کردی..اونوقتا که می ...

با دادی که سرم زد ناخداگاه چشمامو بستم و دستامو مشت کردم.. — خفه شو دختره ی هیچی ندار..نـــه، می بینم که توی این مدت خوب روی اون زبون ِ درازت کار کردی..اونوقتا که می اومدم خونتون مثل ِ یه موش ِ ترسو می رفتی و یه گوشه قائم می ...

۷ ساعت پیش
36K
خنکایی که به صورتم خورد باعث شد به گونه م دست بکشم.. داشتم گریه می کردم.. مثل همیشه که یاد گذشته ها می افتادم ..یه گوشه چمباتمه می زدم و اشک می ریختم.. فکر می ...

خنکایی که به صورتم خورد باعث شد به گونه م دست بکشم.. داشتم گریه می کردم.. مثل همیشه که یاد گذشته ها می افتادم ..یه گوشه چمباتمه می زدم و اشک می ریختم.. فکر می کردم به کجای این دنیا بر می خورد که منم خوشبخت باشم؟.. چی می شد ...

۷ ساعت پیش
33K
خوشحال شدم هرچند که احتمالشو میدادم که با انتقالیم موافقت بشه همیشه انتقال نیروی کار از تهران به شهرستان ها خیلی راحت انجام میشه و این فرآیند اگه برعکس شه امکان انجام شدنش خیلی پایینه ...

خوشحال شدم هرچند که احتمالشو میدادم که با انتقالیم موافقت بشه همیشه انتقال نیروی کار از تهران به شهرستان ها خیلی راحت انجام میشه و این فرآیند اگه برعکس شه امکان انجام شدنش خیلی پایینه حواسمو دوباره گرم نگاه نه چندان کنجکاو مدیر دبیرستان کردم +اممم...والا پدر بیمار هستن دکترشون ...

۷ ساعت پیش
39K
ادامه ی قسمت سیزدهم همه ی اینا رو از چشم پدرم می دیدم..با اینکه مرده بود ولی اون بود که باعث این همه بدبختی شد..اون بود که نتونست مسئولیت پذیر باشه و خانواده ش رو ...

ادامه ی قسمت سیزدهم همه ی اینا رو از چشم پدرم می دیدم..با اینکه مرده بود ولی اون بود که باعث این همه بدبختی شد..اون بود که نتونست مسئولیت پذیر باشه و خانواده ش رو به طرف فلاکت و بیچارگی سوق داد..پدر..کسی که الان چیزی جز اه ِ حسرت و ...

۷ ساعت پیش
39K
یه مدت خونه ی اون بودم و مثل یه برادر هوامو داشت.. دوست داشتم بدونم بابام و نیما الان کجان؟..فهمیدن من خونه نیستم یا نه؟.. دست به دامن ِ فرهاد شدم و اونم رفت جلوی ...

یه مدت خونه ی اون بودم و مثل یه برادر هوامو داشت.. دوست داشتم بدونم بابام و نیما الان کجان؟..فهمیدن من خونه نیستم یا نه؟.. دست به دامن ِ فرهاد شدم و اونم رفت جلوی خونمون که امارش و در بیاره..و تا وقتی که برگشت دلم مثل سیر و سرکه ...

۷ ساعت پیش
41K
قسمت سیزدهم چون شبا تنها بودم همیشه زیرتُشکم یه شیء ِ تیز مخفی می کردم که الان به دردم می خورد.. وقتی تو حاله خودش بود و هیکله قِناسِش و انداخته بود روم دست بردم ...

قسمت سیزدهم چون شبا تنها بودم همیشه زیرتُشکم یه شیء ِ تیز مخفی می کردم که الان به دردم می خورد.. وقتی تو حاله خودش بود و هیکله قِناسِش و انداخته بود روم دست بردم زیر تشکم و شیشه ی ادکلنم که کتابی و تخت بود و گوشه ش هم ...

۷ ساعت پیش
23K
کامنتا کو..... نظر بدین 💋 صبا 💜 نیم ساعتی دور زدیم تو خیابونا _پارمیس اگ هنو نمیخاین بریم خونه منو پیاده کنین _عع کجا صبا هنو زوده _خب من از مدرسه تا خونه 20 دقیقه ...

کامنتا کو..... نظر بدین 💋 صبا 💜 نیم ساعتی دور زدیم تو خیابونا _پارمیس اگ هنو نمیخاین بریم خونه منو پیاده کنین _عع کجا صبا هنو زوده _خب من از مدرسه تا خونه 20 دقیقه تو راهم نمیخام مشکلی پیش بیاد _باشه تا ی ربع دگ میرسونمت خونه ساعتای 2 ...

۷ ساعت پیش
17K
part7* مارلی: رو سطح آب بودیم همه دور استخر جمع شوده بودن منم مثل این گربه ها چسبیده بودم به یونجون خیلی بیخیال بم خیره شده بود. یونجون: شنا بلد نیستی من:بنظرت اگ بلد بودم ...

part7* مارلی: رو سطح آب بودیم همه دور استخر جمع شوده بودن منم مثل این گربه ها چسبیده بودم به یونجون خیلی بیخیال بم خیره شده بود. یونجون: شنا بلد نیستی من:بنظرت اگ بلد بودم الان بهت چسبیده بودمممم!!! یونجون:گربه‌ی بدبخ *** رزا: ی لحظه بیرونو نگاه کردم ک دیدم ...

۷ ساعت پیش
25K