نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_صدو_بیست_یک #گمشده_ها مارلی: برگشتیم هتل منو لوهان کمی استراحت کردیم. رو تخت دراز کشیده بودم با زینب چت میکردم اخه لوهان نمیزاره برم بیرون دلیلشم بم نمیگه... ی جوریم نگام میکنه... خیلی ازش ناراحتم... وقتی ...

#پارت_صدو_بیست_یک #گمشده_ها مارلی: برگشتیم هتل منو لوهان کمی استراحت کردیم. رو تخت دراز کشیده بودم با زینب چت میکردم اخه لوهان نمیزاره برم بیرون دلیلشم بم نمیگه... ی جوریم نگام میکنه... خیلی ازش ناراحتم... وقتی داشتیم مسابقه دو میدادیم افتادم بم خندید نیومد سمتم کمکم کنه بلند شم بیشعور.... هی ...

۷ ساعت پیش
30K
این که فهمیده بودم سونیا مریضه، یا اینکه کیان تلاش کرده اونو ادب کنه، اصلا تو حالم تاثیری نداشت! بابا همیشه یادم داده بود از مریضی و مرگ کسی خوشحال نشم؛ حتی اگر اون آدم ...

این که فهمیده بودم سونیا مریضه، یا اینکه کیان تلاش کرده اونو ادب کنه، اصلا تو حالم تاثیری نداشت! بابا همیشه یادم داده بود از مریضی و مرگ کسی خوشحال نشم؛ حتی اگر اون آدم دشمنن باشه ! عقلم بهم میگفت باید اول با کیان حرف میزدی !!! اما دلم ...

۹ ساعت پیش
45K
#پارت_23 #چند_روز_بعد . با لبخند تلفن و رو قطع کردم و روی قلبم گزاشتم... . امروز بعد چند روز حاج بابا بهم زنگ زد و باتمام اهل خونه حرف زدم.... . کلی دلم تنگ شده ...

#پارت_23 #چند_روز_بعد . با لبخند تلفن و رو قطع کردم و روی قلبم گزاشتم... . امروز بعد چند روز حاج بابا بهم زنگ زد و باتمام اهل خونه حرف زدم.... . کلی دلم تنگ شده بود...ولی اونا هم منو درک میکردن ...نمیشه بیست و چهار ساعته با هم حرف زد...سر ...

۹ ساعت پیش
37K
#پارت_21 بعد از اون روز و به هوش اومدنم توی اتاقم...تصمیمم برای این که شکستشون بدم جدی تر شد...ولی گزاشتم به وقتش... . دو روز گزشت و تا امروز به نظر جنگ تمام شده میومد ...

#پارت_21 بعد از اون روز و به هوش اومدنم توی اتاقم...تصمیمم برای این که شکستشون بدم جدی تر شد...ولی گزاشتم به وقتش... . دو روز گزشت و تا امروز به نظر جنگ تمام شده میومد و من شکست خورده... . ولی من منتظر فرصت مناسبش بودم...تا به روش خودم حالشونو ...

۹ ساعت پیش
33K
صدام در نمیومد که حرف بزنم ، گلوم خشک شده بود! توی سرم حرف های کیان این طرف و اون طرف می‌رفت! ولی امکان نداره!!! کیان منو خیلی دوست داره!! خودش گفت همه بد اخلاقیامو ...

صدام در نمیومد که حرف بزنم ، گلوم خشک شده بود! توی سرم حرف های کیان این طرف و اون طرف می‌رفت! ولی امکان نداره!!! کیان منو خیلی دوست داره!! خودش گفت همه بد اخلاقیامو تحمل کرده که من عاشقش بشم!!!! الان چرا باید بهم خیانت کنه؟ اونم با سونیا ...

۱۱ ساعت پیش
47K
دو روز بود که کیان رفته بود . ماجرایی تماس برومند رو براش تعریف کردم. چند لحظه ساکت شد و گفت: تو چی جواب دادی؟ ناراحت گفتم : کیان!!! به نظرت من جواب اونو میدم؟ ...

دو روز بود که کیان رفته بود . ماجرایی تماس برومند رو براش تعریف کردم. چند لحظه ساکت شد و گفت: تو چی جواب دادی؟ ناراحت گفتم : کیان!!! به نظرت من جواب اونو میدم؟ نفسش رو بیرون داد و گفت: دو روز پیشت نبودم؛ اون مرتیکه بو کشیده انگار ...

۱۱ ساعت پیش
31K
بعد از مراسم چهلم از اطرافیان خواستیم لباس های مشکی شون رو در بیارن ، اما خودمون نمی تونستیم! مامان به من و بهار می‌گفت: شما شوهرتون جوونه، باید حواستون به زندگیتون باشه، به خودتون ...

بعد از مراسم چهلم از اطرافیان خواستیم لباس های مشکی شون رو در بیارن ، اما خودمون نمی تونستیم! مامان به من و بهار می‌گفت: شما شوهرتون جوونه، باید حواستون به زندگیتون باشه، به خودتون برسید! با مشکی پوشیدن و عزاداری کردن برای عزیز، اون خدا بیامرز برنمیگرده!!! بهار بعد ...

۱۱ ساعت پیش
38K
جلوی در یه خونه ای که به نظرم قدیمی میومد نگه داشت و گفت: پیاده شو !! همچنان متعجب بودم !می دونستم تا خودم نبینم، کیان در مورد هیچی بهم توضیح نمیده! کیان خودش در ...

جلوی در یه خونه ای که به نظرم قدیمی میومد نگه داشت و گفت: پیاده شو !! همچنان متعجب بودم !می دونستم تا خودم نبینم، کیان در مورد هیچی بهم توضیح نمیده! کیان خودش در رو با یه فشار باز کرد ، کلا انگار بسته نبود. پشت سرش وارد شدم ...

۱۲ ساعت پیش
28K
یه شب عمو جهان و دخترش و نوه هاش رو به خواست کیان شام دعوت کردیم.‌ البته از مامان و بابا و شهریار و بهار هم خواهش کردم که بیان. بهار زودتر اومد و کلی ...

یه شب عمو جهان و دخترش و نوه هاش رو به خواست کیان شام دعوت کردیم.‌ البته از مامان و بابا و شهریار و بهار هم خواهش کردم که بیان. بهار زودتر اومد و کلی توی غذا کمکم کرد . البته همه رو خودش درست کرد چون من ترسیدم خراب ...

۱۲ ساعت پیش
30K
دلم میخواست چاقوی روی میز رو تا ته بکنم توی شکمش ولی لبخندی زدم و گفتم: فکر نمی کنی خیلی زود موضع خودتو مشخص کردی!!!؟؟؟ با سیاست تر از این حرفها به نظر می اومدی. ...

دلم میخواست چاقوی روی میز رو تا ته بکنم توی شکمش ولی لبخندی زدم و گفتم: فکر نمی کنی خیلی زود موضع خودتو مشخص کردی!!!؟؟؟ با سیاست تر از این حرفها به نظر می اومدی. به وضوح مشخص بود عصبیش کردم... با دندونایی که روی هم می سایید گفت : ...

۱۲ ساعت پیش
27K
جیران جون روی مبل نشسته بود، و کتاب میخوند. نگاهش که به من افتاد لبخندی زد و گفت : چه خوب که شما بیدار شدین! صبح بخیر گفتیم و من رفتم برای آماده کردن صبحونه ...

جیران جون روی مبل نشسته بود، و کتاب میخوند. نگاهش که به من افتاد لبخندی زد و گفت : چه خوب که شما بیدار شدین! صبح بخیر گفتیم و من رفتم برای آماده کردن صبحونه اما همه چیز روی میز چیده شده بود کیان اومد و گفت : دیشب به ...

۱۳ ساعت پیش
25K
می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟ بک کیونگ: نه. خب مرگ. درد. میمیری بگی؟ انگار میخواد بمب اتم بشکافه. یونگ کی تو جاش تکون خورد و گفت: ما از تو خواهش ...

می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟ بک کیونگ: نه. خب مرگ. درد. میمیری بگی؟ انگار میخواد بمب اتم بشکافه. یونگ کی تو جاش تکون خورد و گفت: ما از تو خواهش کردیم بیای کمک کنی. الان نزدیک به شیش روزه گذشته. میفهمی یعنی چی؟ یعنی اگه ...

۱۵ ساعت پیش
38K
#پارت_۱۰۶ #آخرین_تکه_قلبم آهو: سر و صدای اطرافم اذیتم می کرد. چشمامو باز کردم و با چشمای نگران سیاوش و آدمای دیگه مواجه شدم. سعی کردم از جام بلند شم حالت تهوع شدید داشتم و از ...

#پارت_۱۰۶ #آخرین_تکه_قلبم آهو: سر و صدای اطرافم اذیتم می کرد. چشمامو باز کردم و با چشمای نگران سیاوش و آدمای دیگه مواجه شدم. سعی کردم از جام بلند شم حالت تهوع شدید داشتم و از طرفی ام چیزی توی شکمم نمونده بود. سیاوش دستمو گرفت و گفت: _قربونت برم من ...

۱ روز پیش
83K
#پارت_19 وارد حیاط شدم و تکیه دادم به دیوار و دستم و روی قلبم گزاشتم و نفس های عمیق کشیدم... اب دهنم و قورت دادم و اروم اروم روی زمین نشستم...حالم داشت خوب میشد...بوی بارون ...

#پارت_19 وارد حیاط شدم و تکیه دادم به دیوار و دستم و روی قلبم گزاشتم و نفس های عمیق کشیدم... اب دهنم و قورت دادم و اروم اروم روی زمین نشستم...حالم داشت خوب میشد...بوی بارون و خاک نم گرفته توی محیط پیچیده بود و مرحم دردم شد... . خداروشکر کردم ...

۱ روز پیش
62K
پارت ۶۶ : رفتم سمت در حیات و رفتم پیشش نشستم گفتم : وی چرا تو خودتی وی خیلی آروم گفت : نمیتونم فراموشش کنم من : مگه تو حلم دادی ؟؟؟؟ وی : نه ...

پارت ۶۶ : رفتم سمت در حیات و رفتم پیشش نشستم گفتم : وی چرا تو خودتی وی خیلی آروم گفت : نمیتونم فراموشش کنم من : مگه تو حلم دادی ؟؟؟؟ وی : نه من : پس من‌ خودم انداختم وی : ببین میخواستم صبح یک چیزی بگم من ...

۱ روز پیش
46K
عروس مرگ-قسمت ۳۵ #عروس_مرگ با گذر از هر قسمت آنجا،خاطرات مانند پتکی بر سرش کوبانده میشد!...با سرعت به سمت اتاق خواب میرفت تا مثلا خاطرات را از خود دور کند!...صدای خنده های عاطفه را میشنید!...بالاخره ...

عروس مرگ-قسمت ۳۵ #عروس_مرگ با گذر از هر قسمت آنجا،خاطرات مانند پتکی بر سرش کوبانده میشد!...با سرعت به سمت اتاق خواب میرفت تا مثلا خاطرات را از خود دور کند!...صدای خنده های عاطفه را میشنید!...بالاخره اقلیما را روی تخت گذاشت و به سرعت نور از آن مکان پر خاطره فرار ...

۱ روز پیش
77K
#پارت_15 با تعجب برگشتم و به اتنایا نگاه کردم که شونه اش و بالا انداخت و همزمان جولیا گفت:چه مرگته چرا غمرک زدی؟... . پوزخندی زد و در حالی که گونش و روی سطح سرد ...

#پارت_15 با تعجب برگشتم و به اتنایا نگاه کردم که شونه اش و بالا انداخت و همزمان جولیا گفت:چه مرگته چرا غمرک زدی؟... . پوزخندی زد و در حالی که گونش و روی سطح سرد میز میگزاشت...گفت:با جک بهم زدم...همه چی تموم شد...همه چی... . یهو مکثی کرد و زد ...

۲ روز پیش
74K
#پارت_۳۷ حق نداشت بگه....اخه برای چی گفت....اروم سرم رو به سمت بابا برگردوندم....که دیدم با اخم و تعجب به گودزیلای بیشعور نگاه میکرد.. بعد نگاهشو اورد سمت من.... سرم رو با شرمندگی انداختم زیر.... -بخدا ...

#پارت_۳۷ حق نداشت بگه....اخه برای چی گفت....اروم سرم رو به سمت بابا برگردوندم....که دیدم با اخم و تعجب به گودزیلای بیشعور نگاه میکرد.. بعد نگاهشو اورد سمت من.... سرم رو با شرمندگی انداختم زیر.... -بخدا شرمندم....من...من.. گریم گرفته بود.. -مجبور بودم....باور کنید مجبور بودم....از یه طرف پول بیمارستان...از طرف دیگه ...

۲ روز پیش
24K