نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت۱۳۳ با کلی ذوق برگشتم خونه؛ انقدر ذوق داشتم که دوس داشتم هر چی زودتر شهریار زنگ بزنه و خبر بچه‌دار شدنمون رو بهش بدم. فردای اون روز شهریار زنگ زد، وقتی بهش خبر بچه‌دار ...

#پارت۱۳۳ با کلی ذوق برگشتم خونه؛ انقدر ذوق داشتم که دوس داشتم هر چی زودتر شهریار زنگ بزنه و خبر بچه‌دار شدنمون رو بهش بدم. فردای اون روز شهریار زنگ زد، وقتی بهش خبر بچه‌دار شدنمون رو دادم کم مونده بود از خوشحالی پرواز کنه! انقدر ذوق داشت که داد ...

۵ دقیقه پیش
880
#دلبر #پارت36 دو سه روزی ب همین روال گذشت و من شبا نمیتونستم بیشتر از دو ساعت بخوابم . دیگه کلافه شدم . بیدار شدم باید میزو میچیدم براش . +اه خداااا دلم یه خواب ...

#دلبر #پارت36 دو سه روزی ب همین روال گذشت و من شبا نمیتونستم بیشتر از دو ساعت بخوابم . دیگه کلافه شدم . بیدار شدم باید میزو میچیدم براش . +اه خداااا دلم یه خواب حسابی میخواااااد. میزو چیدم خودمم صبحونه خوردم +نه مثل اینکه قصد بیدار شدن ندارن. برای ...

۳ ساعت پیش
17K
رمان دخترای شیطون پارت:۸۸ ما رو بردن تو طبقه پایین جلوی یه در وایسادن چقدر اینجا در داره درو باز کرد مارو هول دادن تو همونجور که ریحانم تو بغلم‌بود بردمش رو تخت خوابیدم رو ...

رمان دخترای شیطون پارت:۸۸ ما رو بردن تو طبقه پایین جلوی یه در وایسادن چقدر اینجا در داره درو باز کرد مارو هول دادن تو همونجور که ریحانم تو بغلم‌بود بردمش رو تخت خوابیدم رو تخت ریحانه هم تو بغلم دیدم داره میلرزه من:ریحانم سردته خانمی خودشو بیشتر توی بغلم ...

۴ ساعت پیش
13K
. یکم که گذشت دوتا پرستار اومدن تو اتاق.. منو که دیدن، یکیشون گفت: عه بهوش اومدی؟ گفتم خانواده م کجان؟ گفت اگه منظورت از خانواده همون مرد جوونیه که عین خودت بود، تو بخش ...

. یکم که گذشت دوتا پرستار اومدن تو اتاق.. منو که دیدن، یکیشون گفت: عه بهوش اومدی؟ گفتم خانواده م کجان؟ گفت اگه منظورت از خانواده همون مرد جوونیه که عین خودت بود، تو بخش مردان بستریه.. گفتم: یعنی اون منو اورد اینجا؟ گفت: بله.. گفتم حالش چطوره؟گفت: خوبه دارن ...

۴ ساعت پیش
13K
. یک هفته تو اون اتاق زندانی بودیم تا برامون تصمیم بگیرن، برام مهم نبود چقدر کتک بخورم یا چقدر زجر بکشم، فقط میخواستم تهش به رحمان برسم، رحمانی که بخاطر دیوونه بازیهای من به ...

. یک هفته تو اون اتاق زندانی بودیم تا برامون تصمیم بگیرن، برام مهم نبود چقدر کتک بخورم یا چقدر زجر بکشم، فقط میخواستم تهش به رحمان برسم، رحمانی که بخاطر دیوونه بازیهای من به این روز افتاده بود، اگه من فرار نمیکردم اونم الان داشت زندگیشو میکرد..پام خیلی درد ...

۴ ساعت پیش
15K
#رمان_جادوی_خاکستری پارت ۲ (ده روز بعد) هارا: الان تقریبا ده روز گذشته و از رزا و برادرش و مارتین خبری نشده سه روز پیش بود که بچم به دنیا امد یه دختر کوچولو خوشگل با ...

#رمان_جادوی_خاکستری پارت ۲ (ده روز بعد) هارا: الان تقریبا ده روز گذشته و از رزا و برادرش و مارتین خبری نشده سه روز پیش بود که بچم به دنیا امد یه دختر کوچولو خوشگل با چشم های آبی و موهای طلایی اسمش رو گذاشتم وینا همون اسمی که مارتین براش ...

۴ ساعت پیش
15K
#what_is_love #موفرفری_کیوت_کاوایی ادامه راوی پسرک تنها به سمت خونه یه هوسوک راه رفت یک نور دید نور یک ماشین جیمین نمیتونستم خودمو تکون بدم یه ضربه یه محکم حس کردم و تاریکی دوم شخص قربان ...

#what_is_love #موفرفری_کیوت_کاوایی ادامه راوی پسرک تنها به سمت خونه یه هوسوک راه رفت یک نور دید نور یک ماشین جیمین نمیتونستم خودمو تکون بدم یه ضربه یه محکم حس کردم و تاریکی دوم شخص قربان ماموریت رو انجام دادم چشم میارمش جیمین و بقل کردم و گذاشتم تو ماشین و ...

۸ ساعت پیش
26K
#موفرفری_کیوت_کاوایی #what_is_love ادامه اینم دوست پسرم تهیونگه میتونی ته صداش کنی به جیمین نگاه میکنم اروم سرشو تکون میده به هوسوک میگم داداش ما کجا بریم? جیمین اروم میگه میتونید از اتاق من استفاده کنید ...

#موفرفری_کیوت_کاوایی #what_is_love ادامه اینم دوست پسرم تهیونگه میتونی ته صداش کنی به جیمین نگاه میکنم اروم سرشو تکون میده به هوسوک میگم داداش ما کجا بریم? جیمین اروم میگه میتونید از اتاق من استفاده کنید به سمت اتاق جیمین میرم و ته رو که تا الان حسابی مست شده رو ...

۹ ساعت پیش
27K
. وقتی رحمان برگشت خیالم راحت شده بود..گفتم چقدر دیر کردی؟گفت: کلی ادم ریختن تو روستا،خیلی سعی کردم که کسی منو نبینه.. گفتم خب پس بریم دیگه! گفت نه صبر کن یکم بگذره، خلوت بشه ...

. وقتی رحمان برگشت خیالم راحت شده بود..گفتم چقدر دیر کردی؟گفت: کلی ادم ریختن تو روستا،خیلی سعی کردم که کسی منو نبینه.. گفتم خب پس بریم دیگه! گفت نه صبر کن یکم بگذره، خلوت بشه میریم.. تقریبا یک ساعتی اونجا نشستیم، نیمه های شب بود،انگاری مردم دیگه از گشتن خسته ...

۹ ساعت پیش
21K
. هوا تاریک شده بود،استرس گرفته بودم.. خودمو رسوندم نزدیک خونه ی رحمان اما برقش خاموش بود..خدایا یعنی کجا رفته؟ حالا من چیکار کنم؟ کجا برم؟ یهو صدای کمیل اومد، فوری رفتم پشت دیوار.. رفت ...

. هوا تاریک شده بود،استرس گرفته بودم.. خودمو رسوندم نزدیک خونه ی رحمان اما برقش خاموش بود..خدایا یعنی کجا رفته؟ حالا من چیکار کنم؟ کجا برم؟ یهو صدای کمیل اومد، فوری رفتم پشت دیوار.. رفت نزدیک خونه ی رحمان یکم اینور اونور نگاه کرد، درِ خونشو زد اما کسی جواب ...

۹ ساعت پیش
25K
. خدیج: اقا رحمان بهم گفت صورتت افتضاح شده اما من باور نکردم ولی حق داشت بنده ی خدا، بابات چجور دلش اومد این بلا رو سرت بیاره؟ گفتم: خب رحمان دیگه چیزی نگفت: خدیج: ...

. خدیج: اقا رحمان بهم گفت صورتت افتضاح شده اما من باور نکردم ولی حق داشت بنده ی خدا، بابات چجور دلش اومد این بلا رو سرت بیاره؟ گفتم: خب رحمان دیگه چیزی نگفت: خدیج: گفت به گلاره بگو ما قسمت هم نیستیم، من راضی نیستم بخاطر من اینهمه کتک ...

۹ ساعت پیش
26K
. سه روز مونده بود به مراسم عقد و عروسی اما من همچنان تو طویله بودم، بابام از خونه تکون نمیخورد، حتی اجازه نمیداد خدیج بیاد دیدنم، دوبار دیگه هم تو اون یک هفته رحمان ...

. سه روز مونده بود به مراسم عقد و عروسی اما من همچنان تو طویله بودم، بابام از خونه تکون نمیخورد، حتی اجازه نمیداد خدیج بیاد دیدنم، دوبار دیگه هم تو اون یک هفته رحمان اومد خونمون با بابام حرف زد اما مرغ بابام ی پا داشت.. رحمان موقع بیرون ...

۹ ساعت پیش
19K
. خدیج وقتی وارد شد و حال منو دید خیلی ناراحت شد.. گفتم: تو بگو من چه کنم؟اخه مگه میشه با کسی که دوسش ندارم ازدواج کنم؟ پس رحمان چی میشه؟ خدیجم پا به پای ...

. خدیج وقتی وارد شد و حال منو دید خیلی ناراحت شد.. گفتم: تو بگو من چه کنم؟اخه مگه میشه با کسی که دوسش ندارم ازدواج کنم؟ پس رحمان چی میشه؟ خدیجم پا به پای من گریه میکرد.. گفتم: چیزی شده که اونجوری با عجله وارد شدی؟ گفت: با مادرم ...

۹ ساعت پیش
27K
سلام عزیزان،یه توضیحی بدم..درسته رحمان رفت پیش بابای گلاره واسه خواستگاری اما خانواده ی گلاره نمیدونستن که اونم عاشق رحمانه،تو قسمت قبل منظورم از اینکه خدیج به گلاره گفت:به بابات بگو رحمان خواستگارته، این بود ...

سلام عزیزان،یه توضیحی بدم..درسته رحمان رفت پیش بابای گلاره واسه خواستگاری اما خانواده ی گلاره نمیدونستن که اونم عاشق رحمانه،تو قسمت قبل منظورم از اینکه خدیج به گلاره گفت:به بابات بگو رحمان خواستگارته، این بود که گلاره به باباش بگه عاشق رحمانه و این خواستگاری به درخواست خودشم بود.. . ...

۱۰ ساعت پیش
24K
. پدرم بی تفاوت به حرفهای مادرم،بالش زیر دستشو گذاشت زیر سرشو خوابید.. عصر خودش رفت از شاهپور برام ی پارچه ی قرمز رنگ خرید و داد به مادرم که بده خیاط برام بدوزه.. باید ...

. پدرم بی تفاوت به حرفهای مادرم،بالش زیر دستشو گذاشت زیر سرشو خوابید.. عصر خودش رفت از شاهپور برام ی پارچه ی قرمز رنگ خرید و داد به مادرم که بده خیاط برام بدوزه.. باید ی کاری میکردم، نباید میذاشتم بیان خواستگاری.. مگه میشد من بدون رحمان طاقت بیارم؟ خدیج ...

۱۰ ساعت پیش
19K