ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌با‌تو‌پارت‌بیست‌و‌دوم میچا: من:روانی ابروت رفت ... پونی با حالت زار نشست رو تخت یونگی و ...

#رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌با‌تو‌پارت‌بیست‌و‌دوم


میچا:

من:روانی ابروت رفت ...
پونی با حالت زار نشست رو تخت یونگی و با حالت گریه گفت
پونی:بدبخت شدممممممممم...
من:حقته...الانم لباستو عوض کن بریم مثل ادم اونجا بشینیم...
و بزور لباساشو کندم و سرهمی کتانشو تنش کردم
موهاشو باز کردمو دورش ازاد ریختم
من:حالا ادم شدی...
اخم کردو لباشو اویزون کرد..
با خنده دستشو کشیدم و رفتم بیرون
پونی پشت من قایم شده بود و راه میرفت
خندم گرفته بود
سیخونکش دادم تا بیاد کنارم وایسته
با جیمین سلام کردم و جیمین سعی داشت نخنده
پونی:سلام..
یونگی:گفتم ابروت میره گوش نکردی
خندیدمو به یونگی گفتم
من:این باشه تا یاد بگیره
پونی:چیششش..اصلا دلم خواست ایندفعه باب اسفنجی خوشگلمو میپوشم...
صدا خنده امون بلند شد
یئون:نقاشی چطوری؟
به پونی داشت با خنده میگفت
خنده ام گرفت و گفتم
من:عالیه عاااالی...
پونی سرشو کرده بود تو گوشیشو مثلا سرگرم گوشی بود
من:برو خودتو سیاه کن ...
یئون:جیمین شی تور بعدیتون کجاست؟
گوش پونی تیز شده بود..
پونی:ها؟یویو شما تور جدید دارین?چرا بهم نگفتیییی؟
یونگی پوکر نگاهش کرد و گفتش
یونگی:یااا..‌یویو خودتی توتی ..دلم خواست ...
پونی:توتی داداشته مالفوی ..منم دلم خواست ...
اوپا(برادر یونگی):چیشد اسم من اومد؟
پونی زیر لب با عجز زمزمه کرد
پونی:غلط خوردم
یئون و جیمین شنیدن و خندیدن
پونی:داشتییییم...داشتیم از اینکه چقدر خدا بهت لطف کرد و یئونو بهت داد میگفتیم
من:چاپلوس‌..اگه نمیگفتی هم یئون لوت نمیداد...
پونی:هیش...
*سر میز شام* :)
سر شام پونی هی یونگی رو سیخونک میداد
اون واقعا کرموعه
یونگی هم به عنوان تلافی روی کیمچی تند پونی نمک ریخت
پونی اعتراض کرد
هیچکی به غیر از جیمین توجه اش بهشون جمع نشد
من:جیمین شی بخورین عذاتون سرد میشه ما به کارای اینا عادت کردیم
جیمین با تعجب خندید و گفت
جیمین:اون واقعا شیطونه ‌.‌.‌
من:این کاراش که چیزی نیست..
و خندیدمو خودمو با غذام مشغول کردم
یونگی گوشیش زنگ خورد
یونگی یه نگاه تهدید امیز به پونی کرد به منظور اینکه(کرم بریزی رو غذام میکشمت)
پونی ریلکس شونه بالا انداخت و ادای مظلوما رو در اورد
یونگی ببخشید گفت و بلند شد
یونگی رفتش اتاقش تا گوشیشو جواب بده
من پونی رو زیر نظر داشتم ...
اخر کار خودشو کرد...
خندم گرفت ...
خواست تو نوشابه یونگی نمک بریزه که مادرش صداش کرد
هول شد و نمکو ریخت تو نوشابه جیمین داشتم از خنده منفجر میشدم
جیمین متوجه نشده بودش
مادر پونی داشت باهاش در باره دانشگاهمون حرف میزد
یونگی اومد نشست سر میز و با تردید به پونی نگاه کرد و به من نگاه کردش
خندیدمو لب زدم
من:نگران نباش ...کرم نریخت
نفس راحتی کشیدو مشغول خوردن شد


رمان نه نگو نمیشه با تو

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...