ویژه کنید
عکس و تصویر رمان تاس روزگار پارت سوم ساشا وقتی به اینجا رسید ساکت شد وبه من نگاه ...

رمان تاس روزگار پارت سوم
ساشا وقتی به اینجا رسید ساکت شد وبه من نگاه کردکه اعکسلعملم رو ببینه فقط داشتم باتعجب نگاش می کردم وقتی ازطرفم اعکسلملی ندید ادامه دادتوروزتولدت بهش پیشنهاد دوستی دادم ولی اون قبول نکرد ازاون روزبه بعد سعیکردم بهت نزدیک بشم تا..............
دیگه تحمل نکردم و رفتم بالاتواتاقم لباساموعوض کردم وباکیفم و سویچ ماشین ازاتاق امدم بیرون ساشا تکیه داده بودبه مبل و چشماشو بسته بود گوشیم رو برداشتم ودرامدم ریمتو زدمو ازخونه زدم بیرون همین جوری داشتم توخیابوناپرسه میزدم و گریه می کردم فقط به خاطر اینکه گول رفتارساشا روخوردم فقط بخاطر اینکه من رو مسخره کردخیلی سخته هس کنی توفقط یه وسیله بودی خیلی سخته همسرت بهت بگه من باتو فقط بخاطر دوستت عروسی کردم خیلی سخته دوست داشتم محوبشم از روزمین دوست داشتم دیگه هیچوقت نه ساشا و نه رویا رو ببینم ولی تاکی باید برمیگشتم فقط بخاطر خودم ساشا امروز دلم روشکست نابودم کرد منم باید اون رو نابود کنم من خودم نباید بشکنم.
ساعت طرفای چهار صبح بود که رفتم خونه دروکه باز کردم ساشارو دیدم که رو مبل دراز کشیده و خوابیده
ههههههههه بایدم آقا خواب باشه به عشقش نزدیک شده و حالا خوابیده داشتم می رفتم طرف پله ها که صدای ساشا رو شنیدم
ساشا :تااین ساعت شب کدوم گوری بودی هااا
-همون گوری که تو توش خواب بودی بااین حرفم یک دفعه بلند شد و امد طرفم آروم آروم میومد طرفم
-دوباره تکرار کن چی بلغور کردی با اینکه متل بز ترسیده بودم ولی ظاهرم و حفظکردم و گفتم
-انگار مشکل شنوایی داری
-نگا نه فکر کردی چون بت گفتم تو رو ابزاری قرار دادم تا به عشقم برسم برام شاخ شدی
نظررررررررررر
-

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...