نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

عروس مرگ-قسمت ۳۵ #عروس_مرگ با گذر از هر قسمت آنجا،خاطرات مانند پتکی بر سرش کوبانده میشد!...با سرعت به سمت اتاق خواب میرفت تا مثلا خاطرات را از خود دور کند!...صدای خنده های عاطفه را میشنید!...بالاخره ...

عروس مرگ-قسمت ۳۵ #عروس_مرگ با گذر از هر قسمت آنجا،خاطرات مانند پتکی بر سرش کوبانده میشد!...با سرعت به سمت اتاق خواب میرفت تا مثلا خاطرات را از خود دور کند!...صدای خنده های عاطفه را میشنید!...بالاخره اقلیما را روی تخت گذاشت و به سرعت نور از آن مکان پر خاطره فرار ...

۳۸ دقیقه پیش
7K
با دوتا قدم بلند جلوم ایستاد..تو همون حالت کمی خودمو کشیدم عقب و از نوک ِ کفشاش تا توی جفت چشماش نگامو کشیدم بالا و تهش هم با سر وصدا اب دهنمو قورت دادم.. عین ...

با دوتا قدم بلند جلوم ایستاد..تو همون حالت کمی خودمو کشیدم عقب و از نوک ِ کفشاش تا توی جفت چشماش نگامو کشیدم بالا و تهش هم با سر وصدا اب دهنمو قورت دادم.. عین درخت چنار دراز بود لامصب..هیکل چهارشونه و عضلانیش وحشتم و بیشتر می کرد..اگه صورتش انقدر ...

۴۷ دقیقه پیش
6K
تا مرز سکته ی ناقص پیش رفته بودم ولی بازم عینه خر جفتک مینداختم..البته نه عملی که می دونستم اونوقت حسابم با کرامالکاتبین ِ..در حال حاضر فقط لفظی بود..لفظه تیز بهتر از عمل و ستیزه.. ...

تا مرز سکته ی ناقص پیش رفته بودم ولی بازم عینه خر جفتک مینداختم..البته نه عملی که می دونستم اونوقت حسابم با کرامالکاتبین ِ..در حال حاضر فقط لفظی بود..لفظه تیز بهتر از عمل و ستیزه.. لااقل اینجا که کاربرد داشت..چون بدجور از دستم شِکار بود ((کسی که بیش از حد ...

۴۸ دقیقه پیش
5K
— فکر می کردی دیدار بعدیمون اینجا باشه؟!..می دونستم هیچ کدوم از اینا اتفاقی نیست..پس یه دلیلی داشت .. پوزخندش به یه لبخنده کج رو لباش تبدیل شد و به اطراف اتاق اشاره کرد.. — ...

— فکر می کردی دیدار بعدیمون اینجا باشه؟!..می دونستم هیچ کدوم از اینا اتفاقی نیست..پس یه دلیلی داشت .. پوزخندش به یه لبخنده کج رو لباش تبدیل شد و به اطراف اتاق اشاره کرد.. — از اینجا خوشت میاد؟..سپردم مختص به یه گربه ی وحشی اماده ش کنن.. و نگاهی ...

۴۸ دقیقه پیش
5K
–ک..کمک..تو..تورو خدا یکی به دادم برسه.. با ترس برگشتم..باز به اطرافم نگاه کردم..چیزی ندیدم..یعنی خیالاتی شدم؟!..با این فکر برگشتم که در و باز کنم ولی باز همون صدا رو شنیدم.. — کسی صدامو نمی شنوه؟..خواهش ...

–ک..کمک..تو..تورو خدا یکی به دادم برسه.. با ترس برگشتم..باز به اطرافم نگاه کردم..چیزی ندیدم..یعنی خیالاتی شدم؟!..با این فکر برگشتم که در و باز کنم ولی باز همون صدا رو شنیدم.. — کسی صدامو نمی شنوه؟..خواهش می کنم..کمکم کنید.. نه دیگه اینبار مطمئنم صدا رو شنیدم.. -شما کی هستی؟!..کجایی؟!.. صدای مرتعش ...

۴۹ دقیقه پیش
7K
-به خاطر خودمه؟!.. نگام کرد..همونطور سرد به رو به روم زل زدم و گفتم: اره می دونم..همیشه همینو میگی..منم همون جواب همیشگی رو بهت میدم که می دونم تو تنها عضو از اقوام منی و ...

-به خاطر خودمه؟!.. نگام کرد..همونطور سرد به رو به روم زل زدم و گفتم: اره می دونم..همیشه همینو میگی..منم همون جواب همیشگی رو بهت میدم که می دونم تو تنها عضو از اقوام منی و از اینکه هوامو داری بی نهایت ازت ممنونم..ولی اینو بفهم فرهاد..بفهم که من دیگه بزرگ ...

۵۰ دقیقه پیش
8K
یه تای ابروش و داد بالا..یه کم رو صندلیش جا به جا شد و خودش و با غذاش مشغول کرد.. –اوهوم..کی؟کِی؟.. با بدجنسی لبخند زدم: شما جنابه اقای متین و متشخـــــص..همین چند دقیقه پیش.. یه ...

یه تای ابروش و داد بالا..یه کم رو صندلیش جا به جا شد و خودش و با غذاش مشغول کرد.. –اوهوم..کی؟کِی؟.. با بدجنسی لبخند زدم: شما جنابه اقای متین و متشخـــــص..همین چند دقیقه پیش.. یه نگاه کوتاه بهمون انداخت و گفت:خب حتما اشتباه می کنی..من همین جوری نگات کردم..در اصل ...

۵۱ دقیقه پیش
7K
قسمت یازدهم -از اینورا؟..چه خبر شده؟.. اروم خندید: وااااا..مگه باید خبری بشه؟..هیچی مثل همیشه یهویی زد به سرم و گفتم به بهونه ی خرید بیام بیرون..ولی هیچی نگرفتم یهویی دلم هوای اینجا رو کرد و.. ...

قسمت یازدهم -از اینورا؟..چه خبر شده؟.. اروم خندید: وااااا..مگه باید خبری بشه؟..هیچی مثل همیشه یهویی زد به سرم و گفتم به بهونه ی خرید بیام بیرون..ولی هیچی نگرفتم یهویی دلم هوای اینجا رو کرد و.. -لابد بعدش هم یهویی چشمت به جمال ما منور شد و.. با خنده سرشو تکون ...

۵۲ دقیقه پیش
7K
رمان #لطفابخند،پارت یازدهم: *عکسی که تهیونگ برای گائول فرستاده* (گائول) +ازت متنفرم...متنف...چی؟! با شنیدن حرفش گوشم سوت کشید.یعنی اون...منو... تا اومدم به خودم بیام که دیدم کتش رو درآورده و کنارم دراز کشیده. +داری چیکار ...

رمان #لطفابخند،پارت یازدهم: *عکسی که تهیونگ برای گائول فرستاده* (گائول) +ازت متنفرم...متنف...چی؟! با شنیدن حرفش گوشم سوت کشید.یعنی اون...منو... تا اومدم به خودم بیام که دیدم کتش رو درآورده و کنارم دراز کشیده. +داری چیکار میکنی؟! _میخوام کنار اکسیژن زندگیم بخوابم. +مگه من بهت اجازه دادم کنارم بخوابی؟! _یعنی تو ...

۱ ساعت پیش
8K
رمان لطفابخند،پارت دهم:🔞 (گائول) +وای برووووو!اصلا حوصلشو ندارم! اومد و روی تخت خودشو انداخت.دستشو گذاشت زیر سرش و روبه من برگشت.منم توی چشماش زل زدم. _اگر ازت خواهش کنم...قبول میکنی؟! شکه شدم!اون پسر توی این ...

رمان لطفابخند،پارت دهم:🔞 (گائول) +وای برووووو!اصلا حوصلشو ندارم! اومد و روی تخت خودشو انداخت.دستشو گذاشت زیر سرش و روبه من برگشت.منم توی چشماش زل زدم. _اگر ازت خواهش کنم...قبول میکنی؟! شکه شدم!اون پسر توی این مدت هیچوقت ازم خواهش نکرده بود! +خب...چون...خواهش کردی باشه. فکر کردم خوشحال میشه یا حداقل ...

۴ ساعت پیش
20K
کپشنننننن::::::: داشتیم اکیپی هشت نفره حرف می زدیم. ولی بازم یهو مثل این چند وقت رفتم تو فکر. به قیافه تک تکشون نگاه کردم. هیچکس حواسش به من نبود. چقدر دلم می خواست الان می ...

کپشنننننن::::::: داشتیم اکیپی هشت نفره حرف می زدیم. ولی بازم یهو مثل این چند وقت رفتم تو فکر. به قیافه تک تکشون نگاه کردم. هیچکس حواسش به من نبود. چقدر دلم می خواست الان می پرسیدن چمه. بازم مثل این چند وقت فاز افسردگی برم داشت. رفتم پشت مدرسه. رو ...

۶ ساعت پیش
37K
#پارت_۳۸ پرستارا سریع داخل شدن....انگار زخماش درد گرفته بود...با عصبانیت برگشتم طرفش...همش تقصیر اون بود... لعنت بهت....بیشعور... چرا هیچ کاری نمیکرد...مگه دکتر نبود....یه نگاه به من کرد... بعد با اخم رفت... هامیــن: نگاه کن.....دختره مثل ...

#پارت_۳۸ پرستارا سریع داخل شدن....انگار زخماش درد گرفته بود...با عصبانیت برگشتم طرفش...همش تقصیر اون بود... لعنت بهت....بیشعور... چرا هیچ کاری نمیکرد...مگه دکتر نبود....یه نگاه به من کرد... بعد با اخم رفت... هامیــن: نگاه کن.....دختره مثل چی رفت....حتی یادش رفت درو ببنده.. ماشین پارک کردم و پیاده شدم....رفتم سمت بیمارستان ببینم ...

۶ ساعت پیش
34K
رمان عشق سیاه،پارت اول: (سولی) آآآخخخ هنوزم جای زخمم درد میکنه.با بدبختی از جام بلند شدم و رفتم توی دستشویی.آبی به صورتم زدم و مسواک زدم.اومدم و یه لیوان آب پرتقال خوردم و رفتم توی ...

رمان عشق سیاه،پارت اول: (سولی) آآآخخخ هنوزم جای زخمم درد میکنه.با بدبختی از جام بلند شدم و رفتم توی دستشویی.آبی به صورتم زدم و مسواک زدم.اومدم و یه لیوان آب پرتقال خوردم و رفتم توی اتاقم و به تهیونگ زنگ زدم. +الو ته ته.کجائی؟ ×...آآآ...چیززززز...رسیدم.منتظرتم. +الان میام. از داخل کمدم ...

۶ ساعت پیش
33K
رمان دخترای شیطون پارت_۸۴ ارسن:اها راستی بگو مراسم عقد برای فرداشبه احمد:چشم ارسن:حیف که کار داریم باید بریم ولی فرداشب جبران میکنم برات خانمی بهنود و ارسن و ایدا و بقیه از اتاق رفتن بیرون ...

رمان دخترای شیطون پارت_۸۴ ارسن:اها راستی بگو مراسم عقد برای فرداشبه احمد:چشم ارسن:حیف که کار داریم باید بریم ولی فرداشب جبران میکنم برات خانمی بهنود و ارسن و ایدا و بقیه از اتاق رفتن بیرون رزا مثل شک زده ها کنار در افتاد روی زمین اراد تند رفت سمتش اراد:رزا ...

۱۰ ساعت پیش
33K
#رویای_غیرممکن #پارت29 ( داستان از زبون تهیونگ) پسرا همراه بادیگارد ها رفتن تا به کمپانی خبر بدن. منم همونطور که سارا رو تو بغلم گرفته بودم؛ سوار تاکسی شدیم و سارا با اینکه سارا حال ...

#رویای_غیرممکن #پارت29 ( داستان از زبون تهیونگ) پسرا همراه بادیگارد ها رفتن تا به کمپانی خبر بدن. منم همونطور که سارا رو تو بغلم گرفته بودم؛ سوار تاکسی شدیم و سارا با اینکه سارا حال خوبی نداشت ولی آدرس خونه رو داد. همینکه تاکسی شروع به حرکت کرد سارا بهم ...

۱۸ ساعت پیش
67K
#پارت_16 اونا یکی یکی و بدون این که زیاد جلب توجه کنن از در کافه زدن بیرون که سمت پیشخون رفتم و جوری ایستادم تا بقیه نتونن مارو ببین... . اروم خم شدم و رو ...

#پارت_16 اونا یکی یکی و بدون این که زیاد جلب توجه کنن از در کافه زدن بیرون که سمت پیشخون رفتم و جوری ایستادم تا بقیه نتونن مارو ببین... . اروم خم شدم و رو به پسره گفتم:اقا...میخاستم بگم حساب میز مارو هم از میز بغلی پرداخت میکنن...درخاست خود توماس ...

۲۳ ساعت پیش
68K
#پارت_15 با تعجب برگشتم و به اتنایا نگاه کردم که شونه اش و بالا انداخت و همزمان جولیا گفت:چه مرگته چرا غمرک زدی؟... . پوزخندی زد و در حالی که گونش و روی سطح سرد ...

#پارت_15 با تعجب برگشتم و به اتنایا نگاه کردم که شونه اش و بالا انداخت و همزمان جولیا گفت:چه مرگته چرا غمرک زدی؟... . پوزخندی زد و در حالی که گونش و روی سطح سرد میز میگزاشت...گفت:با جک بهم زدم...همه چی تموم شد...همه چی... . یهو مکثی کرد و زد ...

۲۳ ساعت پیش
63K
رمان دخترای شیطون پارت_۸۲ هق هقش بدجور اوج گرفته بود اراد:غلط کردم‌خانمم بخدا دست خودم‌نبود به من گفت اگه شک داری بیا به این ادرس رزا:نباید از من میپرسیدی چرا نپرسیدی که این کیه که ...

رمان دخترای شیطون پارت_۸۲ هق هقش بدجور اوج گرفته بود اراد:غلط کردم‌خانمم بخدا دست خودم‌نبود به من گفت اگه شک داری بیا به این ادرس رزا:نباید از من میپرسیدی چرا نپرسیدی که این کیه که چند وقته منو ادیت میکنه یهو جیغ کشید رزا:یهنود خیلی عقده اییییی اشغال این همه ...

۱ روز پیش
58K