ویژه کنید
عکس و تصویر آن روز هم مثل همهٔ روز های زمستان هوا سرد بود . وقتی که آخرین ...

آن روز هم مثل همهٔ روز های زمستان هوا سرد بود .
وقتی که آخرین کلاسم تمام شد از کلاس خارج شدم و به سمت حیاط دانشگاه حرکت کردم و تازه در آن لحظه بود که متوجه باران تندی که می بارید شدم .
چتر کوچکی که به همراه داشتم را باز کردم .
تعداد کمی از دانشجوها بودند که چتری نداشتند .
همانطور که به سرعت به سمت ماشین خود حرکت می کردم برای چندمین بار او را دیدم .
اولین باری نبود که زیر باران می ایستاد و تمام تنش خیس می شد .
امروز بارانی زرد رنگی به تن داشت ، پوست صورتش از همیشه سفید تر و شفاف تر بود و تار های موهایی که به صورتش چسبیده بود از همیشه سیاه تر ، قطرات باران روی لب های سرخش سر می خوردند و به پایین می چکیدند ، مقنعه روشنش به سرش چسبیده بود و گیس موهای کلفتش کاملا مشخص بود .
به سمتش رفتم و بالاخره لب هایم را برای سخن گفتن با او گشودم :
+ خانوم ستایش؟
به سمتم برگشت و با چشمان درشتش به چشمانم زل زد به شکلی که اصلا یادم رفت چه می خواستم بگویم .
+ آااااااا آم راستش می خواستم بپرسم که شما سردتون نیست؟

ادامه در پست بعد
#Antibiotics
http://wisgoon.com/pin/27707316/

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...