نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

نمی دانم دقیقا کی ،،،ولی یک روز بارانی ،،صدایم زد طنینی زشت...صدایی پر از پشیمانی....صدایی خشن که به من می گفت:: چه بی اندازه هراسانی...... ..... پدرم سر دو راهی بود ،،قمار نسترن می کرد،،مادرم ...

نمی دانم دقیقا کی ،،،ولی یک روز بارانی ،،صدایم زد طنینی زشت...صدایی پر از پشیمانی....صدایی خشن که به من می گفت:: چه بی اندازه هراسانی...... ..... پدرم سر دو راهی بود ،،قمار نسترن می کرد،،مادرم عاطفه می پخت برای ولیمه مهمانی.....به خانه برگشتم زود،،هوای بی کسی مسموم،،،مادرم سراسیمه پرسید...عزیزکم از ...

۲۱ دقیقه پیش
2K
قسمت دوّم دو راهی........ خشم بلای آسمانی بود....خیانت دوزخی نهانی بود .... کشف نگردیده بود ریااااا.....معرفت پلکّانی بود...دل بستگی بی اختیار می آمد و عشق چون اَجَل ،ناگهانی بود .... به جای فصل بهار ،،،یک ...

قسمت دوّم دو راهی........ خشم بلای آسمانی بود....خیانت دوزخی نهانی بود .... کشف نگردیده بود ریااااا.....معرفت پلکّانی بود...دل بستگی بی اختیار می آمد و عشق چون اَجَل ،ناگهانی بود .... به جای فصل بهار ،،،یک رنگی،،،و جای تموز،،زندگانی بود...بعد آن موسم عشق و در آخر هم جوانی بود.... ....................... ......... ...

۳۳ دقیقه پیش
2K
#پارت_۱۰۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو : شونه امو محکم به شونه اش زدم و راه افتادم. دستمو کشید. برزخی نگاش کردم اما از چشمای اون خون می چکید! نفس عصبی کشید و گفت: _باید معلوم ...

#پارت_۱۰۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو : شونه امو محکم به شونه اش زدم و راه افتادم. دستمو کشید. برزخی نگاش کردم اما از چشمای اون خون می چکید! نفس عصبی کشید و گفت: _باید معلوم بشه من نمی تونم از کنار این مسئله ی مهم به راحتی رد شم،چطور ممکنه ...

۴۱ دقیقه پیش
5K
خطاهای دخترانه در ازدواج یکی از مهم ترین مراحل در زندگی همه دختران جوان انتخاب همسر است . بسیاری از آنان برای ازدواج بسیار ظریف تر و دقیق تر از آقا پسرها عمل می کنند ...

خطاهای دخترانه در ازدواج یکی از مهم ترین مراحل در زندگی همه دختران جوان انتخاب همسر است . بسیاری از آنان برای ازدواج بسیار ظریف تر و دقیق تر از آقا پسرها عمل می کنند اما گاهی دچار خطاهاییی در انتخاب و تصمیم گیریشان در ازدواج می شوند که آن ...

۱ ساعت پیش
11K
اصلا تحمل دوری مهدی را نداشتم. وقتی می دیدم که برای رفتن به صحنه نبرد بی قراری می کند شروع می کردم به گله کردن. از اداره محل کارش فشار می آوردند که بماند تهران؛ ...

اصلا تحمل دوری مهدی را نداشتم. وقتی می دیدم که برای رفتن به صحنه نبرد بی قراری می کند شروع می کردم به گله کردن. از اداره محل کارش فشار می آوردند که بماند تهران؛ اما مهدی #استخاره کرد و تصمیم گرفت که برود. خیلی ناراحت شدم. با این که ...

۲ ساعت پیش
8K

"Part15" گیلدا (طبیب کوچک) کدخدا : ارباب مگه چی شد ؟؟؟ چرا اینجوری برخورد میکنین با کسی که جونتون نجات داده ؟؟؟ _اینا همه اش دروغه ، این دختر تا حالا اصلا منو ندیده ، جای زخمم هم اشتباه گفت ولی بد بلایی به سرش میارم که دفعه دیگه جرعت ...

۲ ساعت پیش
19K
مهسا♥ ️ واقعا شب زیبایی واسم بود حس میکردم براش مهمم و دوستم داره رابطمون هر روز قشنگتر و بهتر میشد و دیگ ترسم ریخته بود یه جورایی اعتماد بهش کرده بودم و گاهی وقتا ...

مهسا♥ ️ واقعا شب زیبایی واسم بود حس میکردم براش مهمم و دوستم داره رابطمون هر روز قشنگتر و بهتر میشد و دیگ ترسم ریخته بود یه جورایی اعتماد بهش کرده بودم و گاهی وقتا خونشون میرفتم اما فقط زمانی که دورهمی بود یه شب ک خونشون دورهمی بود منم ...

۲ ساعت پیش
16K
عروس مرگ-قسمت ۳۱ #عروس_مرگ با تعجب به اقلیما نگاه کرد! -اِقلی...ما؟! زبانش بند آمده بود.ولی اگر انکار نمیکرد،همه چیز خراب میشد!کسی نباید از وجود اقلیما خبر دار میشد،مخصوصا یک آشنا! با هر سختی که بود،خونسردی ...

عروس مرگ-قسمت ۳۱ #عروس_مرگ با تعجب به اقلیما نگاه کرد! -اِقلی...ما؟! زبانش بند آمده بود.ولی اگر انکار نمیکرد،همه چیز خراب میشد!کسی نباید از وجود اقلیما خبر دار میشد،مخصوصا یک آشنا! با هر سختی که بود،خونسردی اش را بدست آورد. -ببخشید؟! با رنگ پریده و چشمانی که هر لحظه درشت تر ...

۳ ساعت پیش
23K

"خودت رو دوست داری؟! " این اولین سوالی بود که ازم پرسید...بهش نگاه کردم و زدم زیر خنده ... گفتم اصلا مگه میشه کسی خودشو دوست نداشته باشه... گفت : آره میشه . زل زد تو چشامو شروع کرد به تعریف کردن "چند سال پیش یکی که دوسش داشتم همین ...

۳ ساعت پیش
16K
مهسا💙 شب تولدم امیر علی رسید و من و مهتاب هم دعوت بودیم مهتاب ی پیراهن کوتاه دکلته پوشید و هرچی گفتم نپوش زشته میگفت نه میخام لج امیر علی در بیارم من یه شلوار ...

مهسا💙 شب تولدم امیر علی رسید و من و مهتاب هم دعوت بودیم مهتاب ی پیراهن کوتاه دکلته پوشید و هرچی گفتم نپوش زشته میگفت نه میخام لج امیر علی در بیارم من یه شلوار جین و کت کوتاه جین پوشیدم درسته لباسام مناسب تولد نبود اما باهاش راحت بودم ...

۳ ساعت پیش
18K
فرقی نمی کند خنده های از ته دل در جمع دوستانمان یا بغض های نهفته در گلویمان یا صدای پاهایم ، پاهایمان ، که بر ساحل قدم میزند و یا لمس قطرات باران روی پیشانی ...

فرقی نمی کند خنده های از ته دل در جمع دوستانمان یا بغض های نهفته در گلویمان یا صدای پاهایم ، پاهایمان ، که بر ساحل قدم میزند و یا لمس قطرات باران روی پیشانی یا نگاه کردن به ماهی ، که گاهی صبح ها هم هست یا نگاه کردن ...

۳ ساعت پیش
12K
وقتی که من عاشق شدم من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر ...

وقتی که من عاشق شدم من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود ! اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره. از قضا ...

۳ ساعت پیش
21K
انشای یک دانش اموز پایه چهارم موضوع انشا؛ شما دوست دارید دراینده چه کاره شوید؟ ▪ ️من نمی خواهم در اینده معلم شوم،معلمی شغل خوبی نیست. من هروقت مشق هایم را نمی نویسم بهانه می ...
عکس بلند

انشای یک دانش اموز پایه چهارم موضوع انشا؛ شما دوست دارید دراینده چه کاره شوید؟ ▪ ️من نمی خواهم در اینده معلم شوم،معلمی شغل خوبی نیست. من هروقت مشق هایم را نمی نویسم بهانه می اورم که مشق هایم زیاد است.دستانم درد گرفته اند از بس که نوشته ام.کمی که ...

۳ ساعت پیش
20K
مهسا💜 فردا شبش سعی کردم زودتر خونه بیام ک با امیر حسین رو به رو نشم اما جلوی در بود _مهسا با هم حرف بزنیم _نه _یعنی چی این بچه بازی بریم خونه ما _نه ...

مهسا💜 فردا شبش سعی کردم زودتر خونه بیام ک با امیر حسین رو به رو نشم اما جلوی در بود _مهسا با هم حرف بزنیم _نه _یعنی چی این بچه بازی بریم خونه ما _نه _موقع پیام دادن ک خوب زبون میریزی میام خونتون حالا اینجا مظلوم شدی کم کم ...

۳ ساعت پیش
21K