نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

⭕ ️ چند نکته درباره سخنان شرم آور ظریف! 🔻 1. روز تشییع میلیونی حاج قاسم در تهران که مردم با غیظ و غضب علیه امریکا شعار می دادند، مطمئن بودم غربگراهای داخلی در اولین ...

⭕ ️ چند نکته درباره سخنان شرم آور ظریف! 🔻 1. روز تشییع میلیونی حاج قاسم در تهران که مردم با غیظ و غضب علیه امریکا شعار می دادند، مطمئن بودم غربگراهای داخلی در اولین فرصت پس از سرد شدن مردم تلاش شان برای مذاکره با امریکا و ترامپ را ...

۲۴ دقیقه پیش
4K
#پارت_۶ دستشو ب نشونه تسلیم بالا برد و بدون حرف رفت ک سریع پشت سرش رفتم...اروم جوری ک کسی نشنوه گفتم _ مرحله بعدی چیه... وایساد...اخمی کرد و با بد خلقی گفت... جعفری : ببین ...

#پارت_۶ دستشو ب نشونه تسلیم بالا برد و بدون حرف رفت ک سریع پشت سرش رفتم...اروم جوری ک کسی نشنوه گفتم _ مرحله بعدی چیه... وایساد...اخمی کرد و با بد خلقی گفت... جعفری : ببین من نباید اینارو بهت بگم ولی دستوره ملوک و سلطنست دیگه چه میشه کرد... پوفی ...

۱ ساعت پیش
14K
البته به ظاهر اروم انداختشون رو تخت ولی تابلو بود حرصش گرفته.. –اینا رو بپوش.. – نمی خوام..همینا که تنم ِ خوبه..و به لباسای رو تخت اشاره کردم و گفتم: نیازی بهشون ندارم.. پوزخند زد ...

البته به ظاهر اروم انداختشون رو تخت ولی تابلو بود حرصش گرفته.. –اینا رو بپوش.. – نمی خوام..همینا که تنم ِ خوبه..و به لباسای رو تخت اشاره کردم و گفتم: نیازی بهشون ندارم.. پوزخند زد و گفت: هر جور مایلی..ولی مطمئن باش من از این در برم بیرون اقا خودشون ...

۵ ساعت پیش
37K
و نگاهش کردم.. — بالاخره اونو از اینجا می برم..دیر یا زود..زمانش برام مهم نیست ولی مطمئن باش بالاخره اینکار و می کنم.. جوابم به اون تنها سکوتم بود..نگاهی بی تفاوت بهش انداختم.. با لبخندی ...

و نگاهش کردم.. — بالاخره اونو از اینجا می برم..دیر یا زود..زمانش برام مهم نیست ولی مطمئن باش بالاخره اینکار و می کنم.. جوابم به اون تنها سکوتم بود..نگاهی بی تفاوت بهش انداختم.. با لبخندی خاص نگاهم کرد و گفت: شاید به قول ِ خودت رئیست نباشم..ولی ما یه جورایی ...

۵ ساعت پیش
49K
جمله ی اخرم رو بلندتر به زبون اوردم..نگاهم جدی بود و لحنم قاطع.. اروم وشمرده گفتم: اگه باهاش خرده حساب داری که می خوای تسویه ش کنی جاش اینجا نیست.. اینجا تحت کنترل ِ منه..واین ...

جمله ی اخرم رو بلندتر به زبون اوردم..نگاهم جدی بود و لحنم قاطع.. اروم وشمرده گفتم: اگه باهاش خرده حساب داری که می خوای تسویه ش کنی جاش اینجا نیست.. اینجا تحت کنترل ِ منه..واین من هستم که دستور میدم چه کسی چه کاری رو انجام بده..امیدوار بودم لااقل تو ...

۵ ساعت پیش
44K
و سرش رو زیر انداخت.. –بله اقا.. با حرکت اروم ِ سرم بهش اشاره کردم و گفتم: برو پیشش.. — چشم اقا.. رفت تو و در و بستم.. شایان نفس زنان فریاد زد: دیوونه شدی ...

و سرش رو زیر انداخت.. –بله اقا.. با حرکت اروم ِ سرم بهش اشاره کردم و گفتم: برو پیشش.. — چشم اقا.. رفت تو و در و بستم.. شایان نفس زنان فریاد زد: دیوونه شدی آرشااااام؟..اون تو گروهه منصوری ِ..این یعنی دشمن..چرا به خدمتکارت.. – بسه شایان..تو هنوز جواب سوالم ...

۵ ساعت پیش
41K
..به قدری عصبانی بودم که سوزش دستم و حس نکردم..چیز مهمی هم نبود.. با قدمهایی بلند از ساختمون بیرون امدم و از توی جیب کتم یک کاغذ و خودکار بیرون اوردم.. نوشتم « من باید ...

..به قدری عصبانی بودم که سوزش دستم و حس نکردم..چیز مهمی هم نبود.. با قدمهایی بلند از ساختمون بیرون امدم و از توی جیب کتم یک کاغذ و خودکار بیرون اوردم.. نوشتم « من باید برم..شب خوب وبه یادماندنـــی بود..تا بعد» کاغذ و تا زدم و دادم دست یکی از ...

۵ ساعت پیش
35K
«آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید ...

«آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید داشتی.. -ولی اومدم.. –اره..همینم خوشحالم می کنه.. نگاهم رو از روی صورتش گرفتم و به ...

۵ ساعت پیش
47K
دستام و ول کرده بود..سرمو تو بالشت فرو کرده بودم و بلند گریه می کردم.. خدایا پس مادرم به خاطره کار این مرد و بی غیرتی بابام دق کرده بود؟.. خدایا من تا حالا چی ...

دستام و ول کرده بود..سرمو تو بالشت فرو کرده بودم و بلند گریه می کردم.. خدایا پس مادرم به خاطره کار این مرد و بی غیرتی بابام دق کرده بود؟.. خدایا من تا حالا چی فکر می کردم و الان از زبون ِ این نامرد چیا دارم می شنوم.. کاش ...

۵ ساعت پیش
35K
دستامو گذاشتم روی گوشام تا نشنوم..خدایا مادرم..مادره نازنینم..خدااااااا.. ولی صدای نحسش و می شنیدم..دستامو محکم تر رو گوشام فشار دادم ولی اون نامرد دستامو تو مشتش گرفت و از هم جدا کرد..می خواست بشنوم تا ...

دستامو گذاشتم روی گوشام تا نشنوم..خدایا مادرم..مادره نازنینم..خدااااااا.. ولی صدای نحسش و می شنیدم..دستامو محکم تر رو گوشام فشار دادم ولی اون نامرد دستامو تو مشتش گرفت و از هم جدا کرد..می خواست بشنوم تا زجر بکشم.. –چیه دیگه نمی خوای بشنوی؟..ولی باید بشنوی..حالا که رسیدم به جاهای خوبش می ...

۵ ساعت پیش
24K
با دادی که سرم زد ناخداگاه چشمامو بستم و دستامو مشت کردم.. — خفه شو دختره ی هیچی ندار..نـــه، می بینم که توی این مدت خوب روی اون زبون ِ درازت کار کردی..اونوقتا که می ...

با دادی که سرم زد ناخداگاه چشمامو بستم و دستامو مشت کردم.. — خفه شو دختره ی هیچی ندار..نـــه، می بینم که توی این مدت خوب روی اون زبون ِ درازت کار کردی..اونوقتا که می اومدم خونتون مثل ِ یه موش ِ ترسو می رفتی و یه گوشه قائم می ...

۵ ساعت پیش
33K
خنکایی که به صورتم خورد باعث شد به گونه م دست بکشم.. داشتم گریه می کردم.. مثل همیشه که یاد گذشته ها می افتادم ..یه گوشه چمباتمه می زدم و اشک می ریختم.. فکر می ...

خنکایی که به صورتم خورد باعث شد به گونه م دست بکشم.. داشتم گریه می کردم.. مثل همیشه که یاد گذشته ها می افتادم ..یه گوشه چمباتمه می زدم و اشک می ریختم.. فکر می کردم به کجای این دنیا بر می خورد که منم خوشبخت باشم؟.. چی می شد ...

۵ ساعت پیش
31K
خوشحال شدم هرچند که احتمالشو میدادم که با انتقالیم موافقت بشه همیشه انتقال نیروی کار از تهران به شهرستان ها خیلی راحت انجام میشه و این فرآیند اگه برعکس شه امکان انجام شدنش خیلی پایینه ...

خوشحال شدم هرچند که احتمالشو میدادم که با انتقالیم موافقت بشه همیشه انتقال نیروی کار از تهران به شهرستان ها خیلی راحت انجام میشه و این فرآیند اگه برعکس شه امکان انجام شدنش خیلی پایینه حواسمو دوباره گرم نگاه نه چندان کنجکاو مدیر دبیرستان کردم +اممم...والا پدر بیمار هستن دکترشون ...

۵ ساعت پیش
36K
ادامه ی قسمت سیزدهم همه ی اینا رو از چشم پدرم می دیدم..با اینکه مرده بود ولی اون بود که باعث این همه بدبختی شد..اون بود که نتونست مسئولیت پذیر باشه و خانواده ش رو ...

ادامه ی قسمت سیزدهم همه ی اینا رو از چشم پدرم می دیدم..با اینکه مرده بود ولی اون بود که باعث این همه بدبختی شد..اون بود که نتونست مسئولیت پذیر باشه و خانواده ش رو به طرف فلاکت و بیچارگی سوق داد..پدر..کسی که الان چیزی جز اه ِ حسرت و ...

۵ ساعت پیش
35K
یه مدت خونه ی اون بودم و مثل یه برادر هوامو داشت.. دوست داشتم بدونم بابام و نیما الان کجان؟..فهمیدن من خونه نیستم یا نه؟.. دست به دامن ِ فرهاد شدم و اونم رفت جلوی ...

یه مدت خونه ی اون بودم و مثل یه برادر هوامو داشت.. دوست داشتم بدونم بابام و نیما الان کجان؟..فهمیدن من خونه نیستم یا نه؟.. دست به دامن ِ فرهاد شدم و اونم رفت جلوی خونمون که امارش و در بیاره..و تا وقتی که برگشت دلم مثل سیر و سرکه ...

۵ ساعت پیش
37K
part7* مارلی: رو سطح آب بودیم همه دور استخر جمع شوده بودن منم مثل این گربه ها چسبیده بودم به یونجون خیلی بیخیال بم خیره شده بود. یونجون: شنا بلد نیستی من:بنظرت اگ بلد بودم ...

part7* مارلی: رو سطح آب بودیم همه دور استخر جمع شوده بودن منم مثل این گربه ها چسبیده بودم به یونجون خیلی بیخیال بم خیره شده بود. یونجون: شنا بلد نیستی من:بنظرت اگ بلد بودم الان بهت چسبیده بودمممم!!! یونجون:گربه‌ی بدبخ *** رزا: ی لحظه بیرونو نگاه کردم ک دیدم ...

۶ ساعت پیش
23K
پارت اول 💗 عشق بی پایان 💗 💜 کیوری💜 داشتم با بورام یه فیلم عاشقانه و غمگین نگاه میکردم .یه تیکه هایی از فیلم واقعا گریه آور بود .من گریه میکردم....بورام گریه میکرد.....من گریه میکردم ...

پارت اول 💗 عشق بی پایان 💗 💜 کیوری💜 داشتم با بورام یه فیلم عاشقانه و غمگین نگاه میکردم .یه تیکه هایی از فیلم واقعا گریه آور بود .من گریه میکردم....بورام گریه میکرد.....من گریه میکردم ....اون گریه میکرد ‌.... ایون جونگ (از تو اتاق داد زد) : میشه خفه خون ...

۷ ساعت پیش
26K
#پارت۱۳۱ با لبخند بهش خیره شدم، موهای شقیقش سفید شده بود ولی خیلی کم، با این وجود بازم همون شهریار سابق منه، جذاب و مهربون! شهریار: دلم برات یه ذره شده بود! با بغض سرم ...

#پارت۱۳۱ با لبخند بهش خیره شدم، موهای شقیقش سفید شده بود ولی خیلی کم، با این وجود بازم همون شهریار سابق منه، جذاب و مهربون! شهریار: دلم برات یه ذره شده بود! با بغض سرم رو پایین انداختم و گفتم: ـ هر روز بعد از نماز دعا می‌کردم خدا تو ...

۱۰ ساعت پیش
43K
#پارت۱۲۹ گلبهار: من که تو همین یکیش موندم...کی بزرگ بشه! خندیدم و گفتم: ـ تا دلتم بخواد...پسر به این خوبی، امیدوارم خدا به منم یه پسر بده مثل یوسف، شیرین و بانمک! گلبهار: ایشالله. یک ...

#پارت۱۲۹ گلبهار: من که تو همین یکیش موندم...کی بزرگ بشه! خندیدم و گفتم: ـ تا دلتم بخواد...پسر به این خوبی، امیدوارم خدا به منم یه پسر بده مثل یوسف، شیرین و بانمک! گلبهار: ایشالله. یک ساعتی با شوخی و حرف گذشت. *** بالاخره انقلاب شد، همه از رفتن شاه خوشحال ...

۱۱ ساعت پیش
44K