ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_بیستو_هفت میچا : دو طرف میوهامو بستم که شبیه این باربی ها شد موهام . ...

#پارت_بیستو_هفت



میچا :


دو طرف میوهامو بستم که شبیه این باربی ها شد موهام . بلوز بنفش رنگمو که تنش تنگ بود و استیناش گشاد بود و پوشیدم به همراه یک شرتک جین که پاییناش کمی پاره بود .
چوکر سیاه رنگمو گردنم کردم و کیفمو برداشتم و داد زدم : اهالی خونه ما رفتیم .

و بدون اینکه منتظر جواب بمونم از خونه زدم بیرون . لباسم همچین بدم نبودا . مخصوصا با اون کفشای الستار بنفش که من میموردم براشون .
کیفمو جابه جا کردم و از خیابون رد شدم . لپمو از تو گاز گرفتم که میدونستم این کارم باعث شه کیوتیم صد برابر بشه .
تو راه وارد یک گلفروشی شدم و دسته گل رز صورتی رنگیو خریدم . تهشم یک کاغذ کاهی رنگ تزئینش بود .

من : این عالیه .

زنگ درو فشوردم و منتظر پشت در موندم . بعد چند دقیقه در خونه باز شد و من از دیدن باغ هیجان زده شدم .
یک نمای اب وسط باغ بود و دوروبرش پر بود از درختایی که شکوفه های صورتی داشتن . عمارتی بود برا خودش .

صبر کن ....وایی اگه مامان باباش باشن چی ؟ واییی اگه داداش داشته باشه چی؟ وایی اگه خواهر داشته باشه چی ؟ وایی....
جیمین : سلام .
هول زده گل از دستم افتاد که سریع خم شدیم و خواستیم گل و برداریم که سرمون بهم خورد . خنده ای کرد و من با خجالت سرمو بلند کردم و صاف وایستادم .
پیرهن لیمویی رنگی پوشیده بود و شلوار جین سیاه . خدایا خلقتتو شکر .
ب لباسام خیره شدو زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم . وقتی نگاه متعجبم و دید گفت : خب..چرا وایستادی ؟
چون تو از موقع بیرون نگهم داشتی .
جیمین : بیا تو .
پشت سرش مثل جوجه اردکا راه رفتم و وارد خونه شدم . جدی شد و گفت : خب کجا درس بخونیم ؟ مامان بابام نیستن . میخوای بریم اتاق من ؟
ای نفس کششششششششش. من تو اتاق جیمین . وویییییییییییی. من : باشه . حتما .
دستمو گرفت و من سعی کردم نیشمو ببندم . در اتاقشو باز کرد و منو به سمت میز کارش هدایت کرد . ولی وقتی یک چیزی روی میز دید ..
به سرعت عکسو برداشت و گذاشت تو جیبش . کیفمو باز کردم و کتاب زباو از توش در اوردم و گذاشتم رو میز .
کنارم نشست و گقت : خب..کجاشو متوجه نمی شی ؟
من : همه جاش .
متعجب گفت : اها . خب بیا شروع کینم .
یک ساعت بعد :

با گریه گفتم : اقا بشه دوگه خشته شودم .
جیمین : اما ما تازه یکساعته درس کار کردیم .
لب ورچیدم و گفتم : نوموخام .
و به تختش خیره شدم و کمی فکر کردم . اینم خوبه ها . من : چیم چیمی ؟
جیمین : جا...بله ؟
گوگولی گفتم : میشه بخوابم ؟
با تعجب گفت : کجا بخوابی ؟
از روی صندلی بلند شدم و خودمو پرت کردم رو تختش که اونقدر نرم بود که مطمئا بودم توش فرو رفتم .
من : خوابای خوب ببینی . شب بخیر .
و پتو رو تا هنجره رو خودم کشیدم .
جیمین :

دقیقا پنج دقیقه بود به دختر روبه روم خیره شده بودم . دختری که خوشگلیش رو مخم بود و دلم نمی خواست هرکسی ببینش .
نزدیکش رفتم و اروم صداش زدم و گفتم بلند شو .
که با صدایی که از ته چاه میومد گفت : فقط پنج دیقه دیگ...
لبخندی زدم . شده بود مثل بچه کوچولو هایی که به زور مامان و باباشون بیدار میشن و میگن فقط پنج دیقه دیگه .
من مریض بودم . اما مریضی من فرق داشت . من مریض دختری شده بودم که دوست داشتم ساعت ها تو بغل خودم باشه و نزارم هرکسی ببینش

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...