نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_۵۹ -اخخخ....ولم کنید تروخدا... تو صورتم غرید.. -گورتو با دستای خودت کندی..هنوز نرسیده شر شدی...حالا نشونت میدم سرم تیر میکشید .به خاطر سینوسام ..فشار عصبی و ترس و اینارو نمیتونستم تحمل کنم... موهامم که میکشه ...

#پارت_۵۹ -اخخخ....ولم کنید تروخدا... تو صورتم غرید.. -گورتو با دستای خودت کندی..هنوز نرسیده شر شدی...حالا نشونت میدم سرم تیر میکشید .به خاطر سینوسام ..فشار عصبی و ترس و اینارو نمیتونستم تحمل کنم... موهامم که میکشه بدتر.... سگه که پارس کرد لرزیدم...خدایاااا خودت به دادم برس... فک کنم اون فهمید چون ...

۳۰ دقیقه پیش
4K
#پارت_۳۹ ایشی گفتم...دان دخترو پس زد و اومد سمتمم دستم و گرفت...ک سریع دستم و از دستش کشیدم... ویل با نگاهش دستم و دور بازوش حلقه کردم...رو کرد سمت دختره و گفت _ دیگه این ...

#پارت_۳۹ ایشی گفتم...دان دخترو پس زد و اومد سمتمم دستم و گرفت...ک سریع دستم و از دستش کشیدم... ویل با نگاهش دستم و دور بازوش حلقه کردم...رو کرد سمت دختره و گفت _ دیگه این طرفا پیدات نشه... عهههه... ک این طور...میخوای دختر رو حرس بدی...باش منم بازی رو کردم ...

۵۵ دقیقه پیش
6K
#پارت_۳۸ _ چتر و نمیاری... _ چرا اون وقت.. _ چون من میگم عصبی دستی بین موهاش کشید و چتر و انداخت اون ور...رفت سمت در ک منم سریع رفتم دنبالش... از دره خونه ک ...

#پارت_۳۸ _ چتر و نمیاری... _ چرا اون وقت.. _ چون من میگم عصبی دستی بین موهاش کشید و چتر و انداخت اون ور...رفت سمت در ک منم سریع رفتم دنبالش... از دره خونه ک رفتیم بیرون بو ذرات خاک توی هوا ک ب مشامم خود...انرژیم چند برابر شد...نا خواسته ...

۵۵ دقیقه پیش
4K
#پارت_۳۷ گفت... _ من تا حالا از هیچ کس خواهش نکردم...از این ب بعدم قرار نیست اتفاق بی افته...پس سعی کن من و ببخشی لحنش ارامش بخش...ولی در عین حال زور گو...همیشه بهم ارامش میداد...نمیدونم ...

#پارت_۳۷ گفت... _ من تا حالا از هیچ کس خواهش نکردم...از این ب بعدم قرار نیست اتفاق بی افته...پس سعی کن من و ببخشی لحنش ارامش بخش...ولی در عین حال زور گو...همیشه بهم ارامش میداد...نمیدونم چرا بلند شدم و وایسادم...همون طور ک میرفتم سمت پنجره گفتم... _ درباره اخرین حرفت...هیچ ...

۵۶ دقیقه پیش
5K
#پارت_۳۶ هرسی پوفی کشید و من و گذاشت زمین...بدجور ازش می ترسیدم...شبیه وحشیا شده بود...دوباره با عصبانیت گفت _ باید میگفتی کدوم گوری میخوای بری... رامیتن عصبی پوفی کشید ک این جرعت ب خودم دادم ...

#پارت_۳۶ هرسی پوفی کشید و من و گذاشت زمین...بدجور ازش می ترسیدم...شبیه وحشیا شده بود...دوباره با عصبانیت گفت _ باید میگفتی کدوم گوری میخوای بری... رامیتن عصبی پوفی کشید ک این جرعت ب خودم دادم و وسط حرفش پریدم و با داد گفتم _ من چیییی؟؟؟ باید بهتون میگفتم کجا ...

۵۶ دقیقه پیش
5K
#پارت_۳۵ با سرعت خودم و رسوندم ب محل قرار...درو برم و نگاه کردم تا ردی از ون مشکی ببینم ولی نبودش...یهو همون ون پیچید جلوم و درش و باز کرد...با دیدن قیافه عصبی طرف...فاتحم و ...

#پارت_۳۵ با سرعت خودم و رسوندم ب محل قرار...درو برم و نگاه کردم تا ردی از ون مشکی ببینم ولی نبودش...یهو همون ون پیچید جلوم و درش و باز کرد...با دیدن قیافه عصبی طرف...فاتحم و خوندم و سوار ماشین شدن...ترسم با کلمه ای ک گفت _ عاقای دان منتظرن ترسم ...

۵۶ دقیقه پیش
3K
در رو که باز کردم با یک پسر قد بلند با چشمای مشکی و صورت کشیده مواجه شدم بی اختیار خندم محو شد پسره رو شناختم و اون کسی نبود جز سپهر سپهر:با تعجب به ...

در رو که باز کردم با یک پسر قد بلند با چشمای مشکی و صورت کشیده مواجه شدم بی اختیار خندم محو شد پسره رو شناختم و اون کسی نبود جز سپهر سپهر:با تعجب به دختری که رو به رویم وایساده بود زل زده بودم باورم نمیشد که این سها ...

۲ ساعت پیش
7K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت33 #قسمت1 خب.... پس باید تو روز روشن بهش اعتراف کنم... بیخیالِ امروز، فردا با یه بهانه ای به شهربازی میبرمش و اونجا بهش اعتراف میکنم.... (تقریبا یک ساعت بعد) حوصلم سر رفته ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت33 #قسمت1 خب.... پس باید تو روز روشن بهش اعتراف کنم... بیخیالِ امروز، فردا با یه بهانه ای به شهربازی میبرمش و اونجا بهش اعتراف میکنم.... (تقریبا یک ساعت بعد) حوصلم سر رفته بود.... با اینکه تا ظهر وقت داشتیم ولی بیکار بودیم پس تصمیم گرفتیم به کمپانی ...

۲ ساعت پیش
14K
با صورت عبوسم طرفش چرخیدم تا تاثیر حرفمو ببینم خونسرد با لبی که از زور خنده داشت کش میومد گفت -قبلا اینقد غرغرو نبودی که رضا...چشم من صبحونه میخورم همیشه حال خوششو که میدیدم دلم ...

با صورت عبوسم طرفش چرخیدم تا تاثیر حرفمو ببینم خونسرد با لبی که از زور خنده داشت کش میومد گفت -قبلا اینقد غرغرو نبودی که رضا...چشم من صبحونه میخورم همیشه حال خوششو که میدیدم دلم نمیومد دوباره غر بزنم نیشمو باز کردم +جسارت کردم سرورم عذر بنده رو پذیرا باشین ...

۲ ساعت پیش
13K
#yonmin #پارت۲ تو ماشین کلی با،بابا کل کل کردم. نمیدونم چرا نمیتونه درکم کنه😐 بلاخره به بدبختی تو ماشین تحمل کردم تا رسیدیم. یه ساختمون خیلی گنده جلومون بود که یه تابلوی بزرگ روش بود:big ...

#yonmin #پارت۲ تو ماشین کلی با،بابا کل کل کردم. نمیدونم چرا نمیتونه درکم کنه😐 بلاخره به بدبختی تو ماشین تحمل کردم تا رسیدیم. یه ساختمون خیلی گنده جلومون بود که یه تابلوی بزرگ روش بود:big hit وارد ساختمون شدم. کلی ادم اونجا بود. دلم میخواست هرچه زود تر از اونجا ...

۳ ساعت پیش
6K
پارت دوم: *غریبه ی آشنا* ...حالم از این سردرگمی بهم میخورد.پس کی تموم میشه خدایا؟! داشتم فکر میکردم ک گوشیم زنگ خورد : الو _الو سلام ، چطوری چانیول؟ +سلام جونگین، بد نیستم ، تو ...

پارت دوم: *غریبه ی آشنا* ...حالم از این سردرگمی بهم میخورد.پس کی تموم میشه خدایا؟! داشتم فکر میکردم ک گوشیم زنگ خورد : الو _الو سلام ، چطوری چانیول؟ +سلام جونگین، بد نیستم ، تو خوبی؟ _ممنون ، کجایی؟ +پارک _بازم پارک ؟! لابد بازم خانوم یانگ کنارته.. +ن ، ...

۴ ساعت پیش
19K
یاسمین💚 فردا رفتم دانشگاه همکلاسیام ی جوری نگام میکردن و چشمم به افشین زد پوزخندی زد اسما کنارم نشست _خاک تو سرت یاسی فقط بلد بودی ادا تنگا رو در بیاری واسه من _چی میگی ...

یاسمین💚 فردا رفتم دانشگاه همکلاسیام ی جوری نگام میکردن و چشمم به افشین زد پوزخندی زد اسما کنارم نشست _خاک تو سرت یاسی فقط بلد بودی ادا تنگا رو در بیاری واسه من _چی میگی تو _دیروز رفتی خونه افشین اخه تو قرار اول _نخیرم این چرندیات چیه من فقط ...

۵ ساعت پیش
20K
#fic , #im,sorry , #yoonmin , #part-3 #جیمین : من فقط وانمود میکردم که هیچ حسی بهش ندارم ... ولی وقتی میدیدمش قلبم وحشیانه میزد و میخواست سینمو بشکافه و خودشو راحت کنه ... سعی ...

#fic , #im,sorry , #yoonmin , #part-3 #جیمین : من فقط وانمود میکردم که هیچ حسی بهش ندارم ... ولی وقتی میدیدمش قلبم وحشیانه میزد و میخواست سینمو بشکافه و خودشو راحت کنه ... سعی کردم از فکرش بیام بیرون و خودمو با کارم مشغول کنم و موفق هم شدم ...

۶ ساعت پیش
23K
رمان #دلبر قسمت 9 #گیتی شب شده بود و تقریبا ۸۰تا از طرح هارو آماده کرده بودیم . دیگه کم کم چشمام داشت میرفت که دیگه بلند شدم و رفتم و یه آبی به صورتم ...

رمان #دلبر قسمت 9 #گیتی شب شده بود و تقریبا ۸۰تا از طرح هارو آماده کرده بودیم . دیگه کم کم چشمام داشت میرفت که دیگه بلند شدم و رفتم و یه آبی به صورتم زدم تا حالم جا بیاد . مخرب اعصاب و بیتا هم رفته بدون اون ۸۰ ...

۷ ساعت پیش
29K
#ناجی #پارت_۴۴ -امرتون؟! ×مفتشی؟! -لازم بشه مفتش هم میشم ×برو پی کارت دختر جون خانوادگیه -خانواده ای نمیبینم ×ببین عزیزم این شوهرمه پس منم میشم زنش و با هم میشه خانواده حالا هم هررری -اونی ...

#ناجی #پارت_۴۴ -امرتون؟! ×مفتشی؟! -لازم بشه مفتش هم میشم ×برو پی کارت دختر جون خانوادگیه -خانواده ای نمیبینم ×ببین عزیزم این شوهرمه پس منم میشم زنش و با هم میشه خانواده حالا هم هررری -اونی ک باید بگه هررری منم ن تو چون من شناسنامه محمد و دیدم زنی نداره ...

۷ ساعت پیش
26K
#ناجی #پارت_۴٣ صبح از خواب بیدار شدم نگارو بیدار کردم و سریع رفتم پایین هنوز کسی بیدار نشده بود ۵تا تخم مرغ برای صبحونه زدم میزو ک چیدم یکی در خونه رو باز کردم اولش ...

#ناجی #پارت_۴٣ صبح از خواب بیدار شدم نگارو بیدار کردم و سریع رفتم پایین هنوز کسی بیدار نشده بود ۵تا تخم مرغ برای صبحونه زدم میزو ک چیدم یکی در خونه رو باز کردم اولش ترسیدم بعد دیدم احسانه نون خریده +اععع سلام صبح بخیر فکر کردم خوابی ^سلام صبح ...

۷ ساعت پیش
18K
خسته کیفشو پرت میکنه روی زمین و میره اتاقش. بدون جواب دادن به سوال های دیگران! نفس عمیقی میکشه و خودشو پرت میکنه روی تختش. چشماشو میبنده. با یادآوری کاری که آچا توی رستوران کرد ...

خسته کیفشو پرت میکنه روی زمین و میره اتاقش. بدون جواب دادن به سوال های دیگران! نفس عمیقی میکشه و خودشو پرت میکنه روی تختش. چشماشو میبنده. با یادآوری کاری که آچا توی رستوران کرد لبخندی روی لبهای سردش میاد. سرشو برمیگردونه و به کمدش خیره میشه. یاد چادوهیون میوفته. ...

۷ ساعت پیش
25K
پـــوف. مثل زن و شوهرا بودن گاهی اوقات. یونگ کی دماغشو چین داد و گفت: حالا نکه غذای تو خوشمزس. می هو تیکه ای کاهو به سمتش پرت کرد و گفت: بهتر از توعم که ...

پـــوف. مثل زن و شوهرا بودن گاهی اوقات. یونگ کی دماغشو چین داد و گفت: حالا نکه غذای تو خوشمزس. می هو تیکه ای کاهو به سمتش پرت کرد و گفت: بهتر از توعم که هشتا تخم مرغ و سوزوندی. دوازده تا ظرف و شکوندی. قابلمه رو سیاه کردی و..... ...

۸ ساعت پیش
24K
#پارت_87 ببین بعد تو یکروزم.... تو این خونه نمی مونم.... تو این ....خونه نمی مونم.... . نمی پرسی چرا هر شب ...چقد طولانیه... ترسم... . شاید فهمیده باشی من.... از اینکه نیستی می ترسم... از ...

#پارت_87 ببین بعد تو یکروزم.... تو این خونه نمی مونم.... تو این ....خونه نمی مونم.... . نمی پرسی چرا هر شب ...چقد طولانیه... ترسم... . شاید فهمیده باشی من.... از اینکه نیستی می ترسم... از این...که نیستی می ترسم.... سرم و سمت اسمون گرفتم و لبخندی زدم و با یاد ...

۲۰ ساعت پیش
47K
#پارت_86 . به شکل زیبایی ارایش شده بودن و روی میز کنار تختم گزاشت و اروم از اتاق خارج شد که ملکه از روی تخت بلند شد و در حالی که از اتاق خارج میشد ...

#پارت_86 . به شکل زیبایی ارایش شده بودن و روی میز کنار تختم گزاشت و اروم از اتاق خارج شد که ملکه از روی تخت بلند شد و در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:من با پدرت حرف میزنم...میدونم امروز یه سخنرانی مهم داری...حرف میزنم و متقاعدش میکنم تا ...

۲۰ ساعت پیش
46K