نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

'Dream : از رو تختم بلند شدم . دوش گرفتم و لباسای همیشه گی ام رو پوشیدم . موهام رو شونه کردم و یکم هم ارایش کردم . گوشیم رو تو کیفم گذاشتم ، کیفم ...

'Dream : از رو تختم بلند شدم . دوش گرفتم و لباسای همیشه گی ام رو پوشیدم . موهام رو شونه کردم و یکم هم ارایش کردم . گوشیم رو تو کیفم گذاشتم ، کیفم رو برداشتم و کفش های ساده ام رو پوشیدم و از خونه بیرون اومدم . ...

۱ ساعت پیش
20K
#اتفاقی_شوم پارت دوازدهم #اتفاقی_شوم پارت دوازدهم پسر بچه شش، هفت ساله ای که توی یکی از نایلون ها بود و هنوز زنده بود و داشت خفه می شد ، با چشم های درشت اش بهم ...

#اتفاقی_شوم پارت دوازدهم #اتفاقی_شوم پارت دوازدهم پسر بچه شش، هفت ساله ای که توی یکی از نایلون ها بود و هنوز زنده بود و داشت خفه می شد ، با چشم های درشت اش بهم خیره شد و دست هاش رو به نایلون میزد ، نمی دونستم چی کار باید ...

۱ ساعت پیش
19K
#پارت_۱۲۶ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: محکم با یه حرکت سریع زدم تو دلش.. عصبی خندید.. چاقومو درآوردم از جیبم و گرفتم سمتش.. _چی میخوای ازم؟ اسلحه اشو گرفت جلوم. _آروم باش دختر جون به موقعش ...

#پارت_۱۲۶ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: محکم با یه حرکت سریع زدم تو دلش.. عصبی خندید.. چاقومو درآوردم از جیبم و گرفتم سمتش.. _چی میخوای ازم؟ اسلحه اشو گرفت جلوم. _آروم باش دختر جون به موقعش می گم کیم و چی میخوام.. با اسلحه به ماشین اشاره کرد. _بهتره سوار شی ...

۲ ساعت پیش
30K
#ناجی #پارت_٣٨ ^خیلی با امیر علی حرف زدم تو نمیتونی باهاش حرف بزنی ؟!اخه میگم شاید حرف تو نتیجه داشته باشه +باشه حرف میزنم ولی باید ی حرفی بیوفته وسط ک بتونم بگم ^امشب ک ...

#ناجی #پارت_٣٨ ^خیلی با امیر علی حرف زدم تو نمیتونی باهاش حرف بزنی ؟!اخه میگم شاید حرف تو نتیجه داشته باشه +باشه حرف میزنم ولی باید ی حرفی بیوفته وسط ک بتونم بگم ^امشب ک میریم بیرون قبلش برو جلو حرفتو بزن رک بگو من گفتم بهت +باشه چشم ^هنوزم ...

۲ ساعت پیش
35K
#پارت_۵۸ با شنیدن صدایی چشمامو باز کردم.. -اه....خفه کیوان....با این خروپفات... بهش نگاه کردم...نه...این صدای کیوان نبود... دوباره صدا.... یهو ذهنم کشیده شد به اتاق کناری... پتو رو زدم کنار و بلند شدم... اروم به ...

#پارت_۵۸ با شنیدن صدایی چشمامو باز کردم.. -اه....خفه کیوان....با این خروپفات... بهش نگاه کردم...نه...این صدای کیوان نبود... دوباره صدا.... یهو ذهنم کشیده شد به اتاق کناری... پتو رو زدم کنار و بلند شدم... اروم به اون سمت رفتم.... صدا بلند تر شد....نه انگار حتما باید یه سرکے بکشم... در و ...

۷ ساعت پیش
40K

"part52" گیلدا (طبیب کوچک) _ که نمیدونی گیلدا: گفتم که نمیدونم _با حالو طرف نیستی ، گیلدا : بزارید برم ، شما حق ندارید جلوم رو بگیرید‌ _تو یه دختر ۱۲یا نهایتش۱۳ساله از عمارت من فرار میکنی و خیلی اتفاقی میای تو این جنگل ؟؟؟ اونم جنگلی که کل روستا ...

۱۱ ساعت پیش
41K
#پارت_75 دست منو که هنگ کرده و شکلات به دهن بهش خیره شده بودم و گرفت و کشید و در حالی که سمت پله های اتاقم میکشید با هیجان گفت:بدو دختر بدو...باید امادع بشیم وقت ...

#پارت_75 دست منو که هنگ کرده و شکلات به دهن بهش خیره شده بودم و گرفت و کشید و در حالی که سمت پله های اتاقم میکشید با هیجان گفت:بدو دختر بدو...باید امادع بشیم وقت نداریم بجمب لعنتی... وارد اتاقم که شدم از هنگی در اومدم و دستم و از ...

۲۲ ساعت پیش
110K
#خان_زاده #پارت289 جیغ بلندم همزمان شد با صدای داد اهورا _چی کار داری می‌کنی تو؟ قبل از من خودش و به مادرش رسوند و تند هلش داد عقب. وحشت زده به مونس نگاه کردم که ...

#خان_زاده #پارت289 جیغ بلندم همزمان شد با صدای داد اهورا _چی کار داری می‌کنی تو؟ قبل از من خودش و به مادرش رسوند و تند هلش داد عقب. وحشت زده به مونس نگاه کردم که داشت گریه می‌کرد. خداروشکر که اهورا به موقع مادرش و کنار زد. در حالی که ...

۲۲ ساعت پیش
63K
#پارت_73 فقط خدا کنه که حالشون خوب باشه...همین... .با تکون خوردن دستی جولوی صورتم از فکر بیرون اومدم و با بهت به خاله که با نگرانی نگاهم میکرد...گفتم:ها؟...جان؟...چیشد؟... . چند لحظه سکوت شد و بعدش ...

#پارت_73 فقط خدا کنه که حالشون خوب باشه...همین... .با تکون خوردن دستی جولوی صورتم از فکر بیرون اومدم و با بهت به خاله که با نگرانی نگاهم میکرد...گفتم:ها؟...جان؟...چیشد؟... . چند لحظه سکوت شد و بعدش خاله و رامش با من زدن زیر خنده که اخمام توهم رفت و ایشی گفتم ...

۲۲ ساعت پیش
102K
💜 💜 💜 💜 عشـــــــق.... پارت 145 مهرداد: غذا که گرم شد گذاشتمش رو میز وظرف گذاشتم نیلوفر تو دریخچال وایساده بود نگاش کردم وگفتم : چی می خوای برگشت وگفت : این هه لواشک ...

💜 💜 💜 💜 عشـــــــق.... پارت 145 مهرداد: غذا که گرم شد گذاشتمش رو میز وظرف گذاشتم نیلوفر تو دریخچال وایساده بود نگاش کردم وگفتم : چی می خوای برگشت وگفت : این هه لواشک تو می خوری متعجب نگاش کردم ورفتم کنارش وایسادم - نه از در یخچال درشون ...

۲۳ ساعت پیش
55K
💜 💜 💜 💜 عشـــــــق... پارت 144 نیلوفر: در اون واحد رو قفل کردم ورفتم بالا مهرداد تو آشپزخونه بود گفت : مامانت صدات می زد رفتم سمت اون در ودررو باز کردم یه راه ...

💜 💜 💜 💜 عشـــــــق... پارت 144 نیلوفر: در اون واحد رو قفل کردم ورفتم بالا مهرداد تو آشپزخونه بود گفت : مامانت صدات می زد رفتم سمت اون در ودررو باز کردم یه راه رو بود با دوتا در که فکر کنم در اتاق خواب ها بود آخر راه ...

۲۳ ساعت پیش
48K
💜 💜 💜 💜 عشــــــق... پارت 143 نیلوفر : خونه ای مهردادخونه ای آرامبخش بودکه باعث شد وایسم وبا دقت وسایلشو نگاه کنم یه سالن بزرگ با دو دست مبلمان کلاسیک خوش رنگ بنفش وطوسی ...

💜 💜 💜 💜 عشــــــق... پارت 143 نیلوفر : خونه ای مهردادخونه ای آرامبخش بودکه باعث شد وایسم وبا دقت وسایلشو نگاه کنم یه سالن بزرگ با دو دست مبلمان کلاسیک خوش رنگ بنفش وطوسی ترکیب رنگ بندی خونه وسایلش خیلی جالب بود حتا آشپزخونه اشم بیشتر وسایلش بنفش بود ...

۲۳ ساعت پیش
68K