نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#بخون 🙃 💔 پرسیدم: چند تا مرا دوست نداری؟ روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: چه سوال سختی گفنم: به هر حال سوال مهمیه برام نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم ...

#بخون 🙃 💔 پرسیدم: چند تا مرا دوست نداری؟ روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: چه سوال سختی گفنم: به هر حال سوال مهمیه برام نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: هیچی بلند بلند خندید. گفتم: واقعا؟ آب ...

۱ هفته پیش
89K
سرمو تکون دادم و کنار لپمو خاروندم +من خیلی شبه که یه چیزیم هست جرعه از چاییشو فرو برد لبخندی به چهره جذابش زدم +من همیشه فکر میکردم آدمای حماسی و محکم فقط شخصیت اول ...

سرمو تکون دادم و کنار لپمو خاروندم +من خیلی شبه که یه چیزیم هست جرعه از چاییشو فرو برد لبخندی به چهره جذابش زدم +من همیشه فکر میکردم آدمای حماسی و محکم فقط شخصیت اول فیلمان چیزی نگفت و منتظر نگاهم کرد +تورو که دیدم نظرم تغییر کرد...تو تنها آدم ...

۱۷ دی 1398
117K
رمان تاوان دروغ #پارت_نهم حالا کجا برم؟؟؟؟ خدا چه غلطی کنم؟؟؟خودت یه راهی جلو پام بزار .با خودم فکر کردم اگه برم خونه یکی از فامیلامون باید قضیه رو بهشون بگم و تا اخر عمر ...

رمان تاوان دروغ #پارت_نهم حالا کجا برم؟؟؟؟ خدا چه غلطی کنم؟؟؟خودت یه راهی جلو پام بزار .با خودم فکر کردم اگه برم خونه یکی از فامیلامون باید قضیه رو بهشون بگم و تا اخر عمر چرت و پرتایی که میگنو تحمل کنم. برم خونه دوستام چی ؟؟؟نه اونام یه مشت ...

۲۹ آذر 1398
76K
در مورد دختری هست که هیچ کسی را تو دنیا نداره و با پسری به اسم مهران اشنا میشه که ادعای عشق و دوست داشتن آریمس را داره شاید داشته باشه ولی مرد بودن و ...

در مورد دختری هست که هیچ کسی را تو دنیا نداره و با پسری به اسم مهران اشنا میشه که ادعای عشق و دوست داشتن آریمس را داره شاید داشته باشه ولی مرد بودن و مرد ماندن خیلی سخته زندگی من و تو زندگی نبود پشت چهرت،رازی بود که من ...

۱۸ آذر 1398
19K
#رمان_مثلث_برمودا پارت②⑦ ...............................شهاب............................. الیسو بغل کردمو رفتم ارشیا هم باهام اومد رفتیم بیمارستان خوابوندمش رو یکی از تختای اورژانس که دکتر اومد بالا سرش تبشو گرفتو و یکم ماینه کردو گفت:چه نسبتی باشما دارن +نامزدمه ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت②⑦ ...............................شهاب............................. الیسو بغل کردمو رفتم ارشیا هم باهام اومد رفتیم بیمارستان خوابوندمش رو یکی از تختای اورژانس که دکتر اومد بالا سرش تبشو گرفتو و یکم ماینه کردو گفت:چه نسبتی باشما دارن +نامزدمه ارشیا چشاش چار تا شد همون بهتر خیلی ازش خوشم میاد دکتر گفت:میشه باهاتون تنها ...

۸ آذر 1398
6K
#اشک حسرت #پارت ۱۲۳ سعید : حمید : یک ساعته اومدیم داداش مامان رضایت داد میام بعد از نهار یکم به کارام رسیدم لباس پوشیدم وآماده شدم برم بیرون با صدای در گفتم : بیا ...

#اشک حسرت #پارت ۱۲۳ سعید : حمید : یک ساعته اومدیم داداش مامان رضایت داد میام بعد از نهار یکم به کارام رسیدم لباس پوشیدم وآماده شدم برم بیرون با صدای در گفتم : بیا تو پانیذ با لبخند اومد تو اتاق وگفت : جایی میری ؟ اره یکم کار ...

۳ آذر 1398
6K
پارت ۱۰ فیک سرنوشت هانا و سورا رو مبل خوابگاه اکسو نشسته بودن و منتظر اعضا بودن . سورا دستشو دور زانوش حلقه کرده بود و خیلی معذب بود ولی هانا شلکس کرده بود و ...

پارت ۱۰ فیک سرنوشت هانا و سورا رو مبل خوابگاه اکسو نشسته بودن و منتظر اعضا بودن . سورا دستشو دور زانوش حلقه کرده بود و خیلی معذب بود ولی هانا شلکس کرده بود و با گوشیش ور میرفت . هیچ صدایی نمیومد که یهو هانا سکوتو شکست _همّال برقی... ...

۸ آبان 1398
17K
#اشک حسرت #پارت ۱۴ سیگارمو که به آخر رسید انداختم تو جوب کوچیک کنار گل یاس ورفتیم داخل مادرم رفته بود اتاقش استراحت کنه امید وسهیل داشتن تی وی می دیدن دخترا هم تو آشپزخونه ...

#اشک حسرت #پارت ۱۴ سیگارمو که به آخر رسید انداختم تو جوب کوچیک کنار گل یاس ورفتیم داخل مادرم رفته بود اتاقش استراحت کنه امید وسهیل داشتن تی وی می دیدن دخترا هم تو آشپزخونه بودن منو آیدینم نشستیم کنار پسرا از دیدن تی وی اصلا خوشم نمیومد موبایلم رو ...

۷ آبان 1398
4K
یاشار و عسل با نگرانی ازم میپرسیدن که چرا گریه میکنم از یاشار خواستم راه بیوفته و توی راه براشون هر چی شنیده بودم گفتم یهو یاشار وایستاد و دستشو محکم زد روی فرمون و ...

یاشار و عسل با نگرانی ازم میپرسیدن که چرا گریه میکنم از یاشار خواستم راه بیوفته و توی راه براشون هر چی شنیده بودم گفتم یهو یاشار وایستاد و دستشو محکم زد روی فرمون و عسل سعی میکرد آرومش کنه که یاشار گفت_کاش میشد صداشو ضبط میکردی._من از پشت در ...

۳۰ مهر 1398
13K
#همسر_اجباری #۲۲۳ امیر احسان اخماش تو هم بودو به صفحه ی لپتاپ زل زده بودن. -امیر جان خوده خودشه همونایی که من هربار میخواستم حک کنم ولی قبل حک کامل کامپیوتر خاموش میشد. -آره خودشونه. ...

#همسر_اجباری #۲۲۳ امیر احسان اخماش تو هم بودو به صفحه ی لپتاپ زل زده بودن. -امیر جان خوده خودشه همونایی که من هربار میخواستم حک کنم ولی قبل حک کامل کامپیوتر خاموش میشد. -آره خودشونه. گوشی رو برداشت و شماره ایی رو گرفت. -الو سالم خبرای خوب دارم . -سرهنگ ...

۲۲ شهریور 1398
2K
پارت ۲۲ این که همون مدل اس که آیدا اون روز گفت ینی این پسر عمومه ؟ با اشاره به آرش گفتم : هی این دیگه کیه ؟ آرش : سامیاره دیگه پسرعمومون . من ...

پارت ۲۲ این که همون مدل اس که آیدا اون روز گفت ینی این پسر عمومه ؟ با اشاره به آرش گفتم : هی این دیگه کیه ؟ آرش : سامیاره دیگه پسرعمومون . من : آروم تر هم می گفتی متوجه می شدم . لبخند حرص درآری زد و ...

۱۶ شهریور 1398
5K
#پارت9 رمان تقدیر خاکستری.. #هورا... با سر درد زیاد از خواب بلند شدم ... چشمام جایی رو نمیدید... سرم به شدت گیج میرفت ... خواستم صدای بچه ها بزنم که یادم اومد تمام اتفاقات رو... ...

#پارت9 رمان تقدیر خاکستری.. #هورا... با سر درد زیاد از خواب بلند شدم ... چشمام جایی رو نمیدید... سرم به شدت گیج میرفت ... خواستم صدای بچه ها بزنم که یادم اومد تمام اتفاقات رو... چند باری پلک زدم و چشمام رو دست کشیدم تا دیدم درست شه... بدنم خیلی ...

۲۶ مرداد 1398
1K
*راز دل* ماه وش : داشتم میز شام رو می چیدم کیهان اومد پایین وگفت : از مادرت خبر داری - نه کیهان : نکنه شماره ای مستانه رو نداری ؟! - نه چرا نگرفتی ...

*راز دل* ماه وش : داشتم میز شام رو می چیدم کیهان اومد پایین وگفت : از مادرت خبر داری - نه کیهان : نکنه شماره ای مستانه رو نداری ؟! - نه چرا نگرفتی ازش از گوشی همراهش زنگ زد به مستانه یکم منتظر موند کیهان: سلام ...آره خودمم ...

۱۸ مرداد 1398
2K
#چندتا_مرا_دوست_نداری .پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می ...

#چندتا_مرا_دوست_نداری .پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را ...

۱۲ مرداد 1398
1K
#پارت صدو نود و هفت... #جانان... کارن: اومدم گلم... بعد از چند دقیقه اومد و گفت: چیه جانان چی شده... من: میگم تو این کیک رو با پیش دستی ها رو بیار منم این قهوه ...

#پارت صدو نود و هفت... #جانان... کارن: اومدم گلم... بعد از چند دقیقه اومد و گفت: چیه جانان چی شده... من: میگم تو این کیک رو با پیش دستی ها رو بیار منم این قهوه ها رو بیارم.. کارن: چشممممم شما امر بفرما... برداشت وسایل و باهم رفتیم طرف بچه ...

۳ مرداد 1398
1K
#پارت صدو سی و پنج... #کارن... جانان یهو تکون خورد که چون مبل کوچیک بود از روی مبل افتاد... اخی گفت ولی روی همون زمین دوباره خوابید انگار نه انگار... زمین سرد بود و هیچی ...

#پارت صدو سی و پنج... #کارن... جانان یهو تکون خورد که چون مبل کوچیک بود از روی مبل افتاد... اخی گفت ولی روی همون زمین دوباره خوابید انگار نه انگار... زمین سرد بود و هیچی روش نبود از جام بلند شدم و رفتم سمتش ...واسه خودش راحت خواب بود خانم... ...

۱۸ تیر 1398
806
#پارت صدو بیست و پنج... #کارن... دستم رو دور خواهری حلقه کردم که دلم واسش ضعف رفته بود .. کارین: اخ کارن دلم واست یه ریزه شده بود .... من: ممنون عزیزم ...حالت خوبه گلی ...

#پارت صدو بیست و پنج... #کارن... دستم رو دور خواهری حلقه کردم که دلم واسش ضعف رفته بود .. کارین: اخ کارن دلم واست یه ریزه شده بود .... من: ممنون عزیزم ...حالت خوبه گلی من... کارین: اره خوبم .....وای بیا توی اصلا من از ذوق دیدنت اینجا نگهت داشتم ...

۱۶ تیر 1398
1K
*نفس* - وای من عاشق آب بودم با ذوق گفتم : کی بریم آب تنی . فرزام خندید وگفت : هی ایلیا خانمت بر عکس خودته ایلیا: چرا مگه چطوریم . فرزام : دیر جوش ...

*نفس* - وای من عاشق آب بودم با ذوق گفتم : کی بریم آب تنی . فرزام خندید وگفت : هی ایلیا خانمت بر عکس خودته ایلیا: چرا مگه چطوریم . فرزام : دیر جوش اصلا زیرت آتیشم روشن کنن فایده نداره - کسی نبود مریم : من شنا یاد ...

۹ تیر 1398
5K
*شیرین* ....... سرخیابون مدرسه امون یه لوازم تحریر بود که همیشه می رفتیم اونجا وخرید می کردیم طبق معمول منو نفس می زدیم تو سر کله ای هم ومریم التماس می کردساکت باشیم ولی کو ...

*شیرین* ....... سرخیابون مدرسه امون یه لوازم تحریر بود که همیشه می رفتیم اونجا وخرید می کردیم طبق معمول منو نفس می زدیم تو سر کله ای هم ومریم التماس می کردساکت باشیم ولی کو گوش شنوا من زودتر از نفس رفتم داخل لوازم تحریریه مثله همیشه بدون توجه که ...

۲۵ خرداد 1398
11K