ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۰۳ تمام حرص و عصبانیتم رو روی چاقو و پرتقال خالی کردم، امیدوارم این مهمانیه ...

#پارت۱۰۳

تمام حرص و عصبانیتم رو روی چاقو و پرتقال خالی کردم، امیدوارم این مهمانیه مزخرف هر چه زودتر تمام بشه.

محمودخان رو به پدربزرگ گفت: اردلان با قلیون موافقی؟

پدربزرگ خندید و گفت: آخ گفتی، دلم لک زده برا چای و قلیون تو هوای سرد اونم با کی؟ با محمود خان رفیقِ شفیق!

محمود خان خندهٔ بلندی سر داد و خدمتکاری رو صدا زد.
محمودخان: برید بساط قلیون و چای رو تو حیاط پهن کنید، روی اون تختم یه قالیه تمیز پهن کنید.

خدمتکار چشمی گفت و رفت.
نیم ساعت بعد به باغ عمارت رفتیم و روی تخت بزرگ چوبی که با فرش قرمز دست بافت پوشیده شده بود نشستیم.
مردا مشغول کشیدن قلیون بودن و زنا با هم حرف می‌زدن، منم تو فکر فردا و شوق دیدن دوبارهٔ شهریار!

مرضیه خانم: شاهرخ؟

شاهرخ: بله؟

مرضیه خانم: نمی‌بینی نازگل جان حوصلش سر رفته؟ بلند شو برید توی باغ قدم بزنید!

چی می‌گفت مرضیه خانم؟ چرا همه دارن سعی می‌کنن شاهرخ رو به زور به من بچسبونن؟ حالا خوبه همه می‌دونن من از شاهرخ خوشم نمیاد!

شاهرخ نگاهی به من کرد و از خدا خواسته گفت: چرا که نه؟!

شاهرخ بلند شد، مرضیه خانم رو به من گفت: بلند شو عزیزم.

مامان با چشم بهم اشاره کرد تا بلند بشم.
گوشهٔ لباسم رو توی مشتم گرفتم و محکم فشوردم.
با اکراه از جام بلند شدم و با شاهرخ هم قدم شدم.

شاهرخ: درسا خوب پیش میرن؟

ـ بله.

شاهرخ: تو خیلی زیاد درس می‌خونی بهتره استراحت کنی!

ـ من مشکلی باهاش ندارم، خسته هم نیستم.

شاهرخ: من به عنوان دانشجوی پزشکی میگم که تو بهتره استراحت کنی و به مغزت استراحت بدی، چطوره فردا بریم گردش؟

با حرفی که زد احساس کردم قلبم ایستاد، من فردا با شهریار قرار دارم!

ـ من نمی‌تونم بیام.

شاهرخ: چرا؟!

ـ درسام زیادن.

شاهرخ خندید و گفت: خوبه گفتم باید به خودت استراحت بدی!

ـ ولی...

شاهرخ: دیگه بهونه نیار!

ناخداگاه بغض به گلوم فشار آورد.
برای تفریحمم دارن تصمیم می‌گیرن؟
من اگر نخوام با شاهرخ باشم باید کی رو ببینم؟
لعنت بهت شاهرخ که داری ذره ذره نابودم می‌کنی.
تمام مدتی که به اجبار کنارش درحال قدم زدن بودم فکرم پیش فردا بود و اصلا حواسم به حرفای بی‌ارزشی که می‌زد نبود.
من برای فردا لحظه شماری می‌کردم الان به این راحتی همه انتظارم نقشِ بر آب شد؟

ـ من نمیام.

شاهرخ متعجب نگاهم کرد و گفت: کجا نمیای؟!

ـ من فردا نمی‌تونم همراهت بیرون بیام، بزار برای یه روز دیگه.

اجازهٔ مخالفت رو از شاهرخ گرفتم و برگشتم پیش بقیه، من هرگز نمی‌زارم ملاقاتام با شهریار خراب بشه.
دقایقی بعد شاهرخ با اخم برگشت، نگاه تندی بهم انداخت و رو به پدربزرگ گفت: اردلان خان اگر اجازه بدید منو نازگل فردا برای گردش و تفریح بیرون بریم؟
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...