ویژه کنید
عکس و تصویر پارت 21 آخر شب دوباره کیان مسیج داد. نوشته بود : نمیتونی از حرف زدن ...

پارت 21
آخر شب دوباره کیان مسیج داد. نوشته بود : نمیتونی از حرف زدن با من فرار کنی.باید توضیحات منو بشنوی! و باید برای پسری که امروز دستشو گرفتی بهم توضیح بدی!
اوهوع ، چه غلطا ! به تو چه اصلا؟ سیرمونی نداره . زن داری دیگه ،بشین سر زندگیت. چندش!
جواب ندادم! مطمئن بودم که نمیخوام هیچوقت باهاش حرف بزنم .گوشی رو سایلنت کردم .همون لحظه پناه زنگ زد.
- جانم عزیزم ؟
+ سلام مشکوک . زود تند سریع بگو ببینم امروز چی شد یهو؟ - پناااااه! میشه فردا دیدمت تعریف کنم ؟ + به جون خودم اگه فردام بگی پس فردا دیگه باید خودتو به دو نیم تصور کنی!
خندیدم . خداحافظی کردم و خوابیدم.
فرداش همه چیو براش تعریف کردم . دیگه برای گفتن دو دل نبودم . حتی ماجرای دیروزم گفتم ‌ .
وقتی فهمید برومند چیکار کرده قهقهه زد. نمی فهمیدم برا چی می خنده ولی منم خندم گرفته بود! دیدم نخیر، نمیخواد ساکت شه! تکونش دادم و گفتم : خُبه دیگه!!!! چته؟؟
تیکه تیکه وسط خنده هاش جواب داد : اگه ...شیوا بفهمه ... تیکه پارت میکنه !
و دوباره خندید!
سوالی که از دیروز ذهنمو درگیر کرده بود پرسیدم: - چی بینشون میگذره؟
در حالی که اشکهای ناشی از خندیدنش رو پاک میکرد گفت: شیوا و برومند با هم بودن اون اوایل .بعد شیوا با یه ترم آخری پرید و برومند فهمید و گذاشتش کنار . دیگه ام بهش محل نذاشت . توی اکیپمون هست ، با هم بیرون میریم .دیدی که حتی هنوز صندلی جلوی ماشین برومند میشینه اما برای برومند با دیوار فرقی نداره. ولی خب شیوا هنوز امیدوارم که بتونه خودشو تو دلش جا کنه . منتها برومند مغرورتر از این حرفهاست که کسی بهش خیانت کنه و ببخشه ‌ . الان شیوا اگه بفهمه همچین چیزی بین شما دو تا اتفاق افتاده قیامت میکنه. - حالا من چیکار کنم؟ + کیان یا برومند؟ - جفتشون؟ کیان که برام شده معضل! برومندم دیگه به هر حال الان دوستمه مثل تو و بقیه! این دختره دیروز معلوم بود از من خوشش نیومده . اگه بخواد هاپارتی بازی دربیاره که نمیشه!
+ اخه چشم نداره از خودش خوشگل تر ببینه! وبعد چشمکی زد و گفت : در مورد کیان هم به نظرم برو به به داداشت بگو . تو که کاری نکردی، اونه که داره کرم میریزه !
فکر اینکه برم به شهریار بگم چی شده دیوونم میکرد !! اصلا . هیچوقت نمیگم !
امروز بابا جانم اومد دنبالم . برومند رو ندیدم . انگار کلاس نداشت . فردا جمعه است و شهریار جانم از هفته پیش بهم گفته بود که میخواد ببرتم کوه! خشایار هم قرار بود بیاد که گفت قرار داره و نمیاد. از ذوق رفتن به کوه خیلی دیر خوابیدم 😍

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...