ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۰۵ توی دلم پوزخندی به احمقیم زدم، منو بگو ناراحت بودم که شهریار الان منتظرم ...

#پارت۱۰۵

توی دلم پوزخندی به احمقیم زدم، منو بگو ناراحت بودم که شهریار الان منتظرم مونده و علاف شده!
ولی مثل اینکه زیادم منتظر نموند.
شهریار بدون هیچ حرفی با اخم غلیظی از کنارم رد شد و از قهوه‌خونه خارج شد.
دختری که همراهش بود نگاهی متعجب بهم انداخت و دنبال شهریار رفت.
حس شکست داشتم، ولی شکست از چی؟!
شهریار هم مثل بقیه یه آدم عادی بود که چند وقتی اومد توی زندگیم و با رفتاراش انقدر منو به خودش وابسته کرد که فکر می‌کردم بهترین مرد زندگیمه!
من فقط براش یه مزاحم بودم که ساعاتی که با من بود اون رو از عشقش دور می‌کرد.
چقدر ابلهی تو نازگل!

شاهرخ: اون پسره کی بود؟

ـ هیچکی.

شاهرخ: پس چرا انقدر بهم ریختی؟

ـ بهم نریختم فقط سرم درد می‌کنه.

شاهرخ: ولی مثل اینکه اون تو رو می‌شناخت!

کلافه گفتم:
ـ میشه انقدر منو بازخواست نکنی؟!

شاهرخ: خیلی خب چرا عصبانی میشی، قهوت رو بخور تا سرد نشده.

سرم رو آروم بالا و پایین کردم و گفتم:
ـ باشه.

میون اون همه فکر و خیال شاهرخ دوباره منو به خودم آورد.

شاهرخ: چشمات رو ببند.

ـ چرا؟!

شاهرخ: ببند تا بگم.

چشمام رو بستم، چند لحظه بعد شاهرخ گفت: حالا باز کن.

چشمام رو که باز کردم جعبهٔ قلبی شکلِ مخمل که به رنگ قرمز بود رو مقابلم دیدم.

شاهرخ: تقدیم به شما بانوی زیبا!

متعجب گفتم:
ـ این چیه؟

شاهرخ: بازش کن تا بفهمی!

بی‌میل جعبه رو ازش گرفتم و بازش کردم.
گردنبند بود! بالاخره کار خودش رو کرد!

ـ من که گفتم نمی‌خوام.

شاهرخ: ولی من دوست داشتم بخرم، دوسش داری؟

بدون هیچ شوق و ذوقی با همون لحن خشک که کاملا مشخص بود ناراحته گفتم:
ـ قشنگه ممنون.

شاهرخ لبخندی زد و مشغول خوردن قهوش شد.

 ـ میشه منو برسونی خونه؟ خستم.

شاهرخ مشکوک توی صورتم خیره شد.

شاهرخ: خیلی خب.

بعد از اینکه شاهرخ حساب کرد از قهوه خونه خارج شدیم، منو رسوند عمارت و خودش رفت.
سلام آرومی به مامان که روی نشیمن نشسته بود کردم و بالا رفتم.
کیفم رو روی تخت انداختم و به سمت کمدم رفتم و با باز کردنش دفتر شعر شهریار رو درآوردم.
دستم رو روش کشیدم، باید بهش پسش بدم چون دیگه علاقه‌ای برای نگه داشتنش ندارم.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...