ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_هفتاد_و_یک #میچا #جیمین دستشو روی لبش گذاشت و گفت : اصلا من چرا دارم از ...

#پارت_هفتاد_و_یک

#میچا #جیمین

دستشو روی لبش گذاشت و گفت : اصلا من چرا دارم از تو اجازه میگیرم ؟
اینو که گفت سریع منو مثل کیسه برنج زد زیر بغل و بدون توجه به داد و بی دادام منو به سمت ماشین سیاه رنگ برد و نشوند.
--
+ولم کن.
هیچی نگفت و دوباره به سمت خونه رفتیم. یعنی رفت. چون هنوز منو زیر بغلش نگه داشته بود. درو باز کرد و از پله های بزرگ خونه بالا رفت و وارد اتاقی شدیم .
گذاشتم رو کف اتاق و نزدیک کمد تیره رنگ شد و چند دست لباس برداشت. یک پیرهن مردونه شل ابریشمی به رنگ ابی تیره و شلوار پارچه ای مشکی.
نزدیکم شد و لباسرو دستم داد و گفت : لباسات خیسه. عوضشون کن.
لباسارو دستم گرفتم و نزدیک در اتاق شدم و خواستم برم بیرون عوض کنم که خودش زودتر رفت بیرون .پوفی کردم و لباسامو عوض کردم.
گوشیمو توی دستم گرفتم و به ساعتش خیره شدم . دوازده شب بود.
در اتاق و باز کردم و از اتاق خارج شدم . از پله پایین اومدم که دیدم توی پذیرایی داره به زمین زل میزنه و با اومدن من ، نگاهشو بهم داد.
روی مبل نشستم و به زمین خیره شدم. خونه کمی سرد بود و من یکم به خودم لرزیدم
بهم نگاه کرد و گفت : سَردته؟
نه- نیم نگاهی بهش کردم و گفتم:
-سَردته؟
+نَه!
-الان سَردته؟
+برای چی این سوالُ ازم میپرُسی؟
-دارَم سعی میکنم ک یه دلیلی پیدا کنم تا بَغَلِت کنم.
لپام قرمز شد و سرم و پایین انداختم. واقعا چرا اینکارارو میکرد؟ _ تو ی این چند وقتی که من نبودم خیلی اتفاقا واست افتاده نه؟
سرمو تکون دادم: اره . اشنا شدن با ادمایی که لیاقت عشق دارن یکیشه.
گردنشو کج کرد و گفت : وقتی میگم نفهمی چرا میگی نه؟
دستامو مشت کردم و بلند شدم و داد زدم : من نفهمم یا تویی که احساساتمو به خاطرش هدر دادم؟ من نفهمم یا تویی که وقتی فهمیدی دارم میرم بازم نگفتی دوست دار..._چون دوست نداشتم.
بغض کرده بهش نگاه کردم . چی میگفت ؟ بلند شد و اومد جلوم ایستاد. دستاشو از جیبش دراورد و گفت:من دوست ندارموپ. عاشقتم. عاشق تویی که سعی میکنی خودتو پیش همه قوی جلوه بدی اما از درون زخمی هستی. من عاشق دختری شدم که به خاطرش مغروریتم و زیر پا گذاشتم و بهش الان میخوام بگم دوسش دارم.
نزدیکم شد. بدون توجه به اینکه قلبم داشت تند میزد و ساعتم صدا میداد نزدیکم شد و لبشو روی پیشونیم گذاشت و اروم با همون صدای گیرای همیشگیش گفت : عاشقتم ماه من.

--


میجو:

من : این درسته دیگه نه ؟
بککیونگ سرشو تکون داد و اره ی ارومی گفت. بچم از اون روزی که مامان بهش گفت تو لیاقت ازدواج با دختر منو داری کم حرف شده و خجالت میکشه...
خندیدم و گفتم : خب حالا چته ؟
صدای استاد بلند شد: خانوم میجو. ساکت.
بیشین بابایی بهش گفتم و اروم تر حرفمو ادامه دادم: ببین. بعد میتونی با من ازدواج کنی ها. بچه دار بشیم. خونه ی بزرگ بگیریم. بعدش...
داد استاد بلند شد: خانوم میجو میشه برین بیرون.؟ اقای بک کیونگ شما هم همینطور.
وسایلمو خونشرد برداشتم و از سالن خارج شدم و دست بک و گرفتم و گفتم : خب حالا که از مدرسه جیم شدیم بریم یکم دور بزنیم؟
سرشو با لبخند تکون داد و گفت : بریم.
--
گوشیمو درآوردم و خواستم سلفی بگیرم که که قیافه میچا و جیمین توی صفحه ی گوشی پدیدار شد. برگشتم و گفتم : هووو. چته؟ میخواستم عکس تکی بگیرم.
خنده ی بلندی کرد و گفت : حرف نزن بابا. بیا خبر عالی دارم واست.
روی صندلی نشست و بعد از سلام میچا گفت : خبر اول. من باردارم.
من: میزاشتی یکم بگذره . بعدش...
دستشو روی دماغش گذاشت و گفت : این چیزایی هست که توهم باید یاد بگیری. بله بله.
بک بهم خیره شد و هیچی نگفت . وقتی نگاشو دیدم گفتم : ها چیه ؟ نه داداش شرمنده . من باید بیست و شش سالم بشه بعد بچه دار بشم.
با اعتراض گفت : عععع. خیلی دیره که .

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...