نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_۱۲۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو _چی؟زن اولش مهره سوخته اس؟یعنی چی؟مگه مامان من زن اول بابا نیست؟ سری تکون داد و گفت: _نه مامانت زن دوم باباته.. دستمو گذاشتم روی سرم و رفتم سمت پنجره. ...

#پارت_۱۲۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو _چی؟زن اولش مهره سوخته اس؟یعنی چی؟مگه مامان من زن اول بابا نیست؟ سری تکون داد و گفت: _نه مامانت زن دوم باباته.. دستمو گذاشتم روی سرم و رفتم سمت پنجره. _محاله..امکان نداره.. _متاسفانه امکان داره! برگشتم سمتش و گفتم: _چخبره؟این چه وضعیه؟منی که یه عمر ...

۱۷ ساعت پیش
96K
#پارت_۱۲۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: به آخرین عکسمون نگاه کردم.. قشنگ می خندید.. من هم با لبخند ژکوندی به افق خیره شده بودم. گزینه علامت زدن همه موارد رو زدم. بعدم حذف همه موارد..تایید می ...

#پارت_۱۲۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: به آخرین عکسمون نگاه کردم.. قشنگ می خندید.. من هم با لبخند ژکوندی به افق خیره شده بودم. گزینه علامت زدن همه موارد رو زدم. بعدم حذف همه موارد..تایید می کنید یا لغو؟ نفس عمیقی کشیدم.. _تک تک خاطره هاتو از گوشیم حذف می کنم..از ...

۱۸ ساعت پیش
115K
💜 💜 💜 💜 عشــــق... پارت131 مهرداد: ازتخت اومدم پایین وگفتم : بی خیال لیلی چیزی نشده خیلی شلوغش می کنی متعجب نگاهم کردوچیزی نگفت رفتم دسشویی وقتی اومدم بیرون وداشتم صورتم رو خشک می ...

💜 💜 💜 💜 عشــــق... پارت131 مهرداد: ازتخت اومدم پایین وگفتم : بی خیال لیلی چیزی نشده خیلی شلوغش می کنی متعجب نگاهم کردوچیزی نگفت رفتم دسشویی وقتی اومدم بیرون وداشتم صورتم رو خشک می کردم دیدم موبایلم دست لیلی توجه نکردم خندمم گرفته بود برگشت منو که دید گفت ...

۱ روز پیش
84K
می هو سرشو تکون داد و گفت: نه. بنزین کم میارم. یونگ کی با حرص گفت: حالا عمه ی منه که همیشه صبحها میره ماشینشو بنزین میزنه. می هو شونه ای بالا انداخت و دستشو ...

می هو سرشو تکون داد و گفت: نه. بنزین کم میارم. یونگ کی با حرص گفت: حالا عمه ی منه که همیشه صبحها میره ماشینشو بنزین میزنه. می هو شونه ای بالا انداخت و دستشو دور دستم حلقه کرد و گفت: بریم عزیزم این لیاقت نداره. نیشخندی زدم و دستامو ...

۲ روز پیش
80K
نگهبان وارد اتاق شد و دخترو بغل کرد و به سمت اتاقش برد.پرتش کرد روی زمین و درو قفل کرد. حتی توان اینکه تکون بخوره هم نداشت. فقط گردنبندشو لمس میکرد.لبهاش خشک شده بود. سرش ...

نگهبان وارد اتاق شد و دخترو بغل کرد و به سمت اتاقش برد.پرتش کرد روی زمین و درو قفل کرد. حتی توان اینکه تکون بخوره هم نداشت. فقط گردنبندشو لمس میکرد.لبهاش خشک شده بود. سرش میسوخت. اون کار بدی نکرده بود. فقط میخواست این گردنبد و برداره. وقتی فهمید نگهبان ...

۲ روز پیش
60K
#پارت۲۷ #دلبربلا شب شام و بیرون خوردیمو خسته و کوفتهبا کاشانه بازگشتیم بعد از مدت ها نقشه ای پیدا کردم و با بچه ها هم هماهنگ کردم یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم ساعت ده ...

#پارت۲۷ #دلبربلا شب شام و بیرون خوردیمو خسته و کوفتهبا کاشانه بازگشتیم بعد از مدت ها نقشه ای پیدا کردم و با بچه ها هم هماهنگ کردم یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم ساعت ده شده بود ما راس نه خوابگاه بودیم زنگیدم به مامانم و شروع کردم به زر ...

۳ روز پیش
60K
#پارت_۵۷ -آییییی....تروخدا ولم کنید.... -دفعه دیگه هواستو بده....وگرنه...دیگه بخششی در کار نیست...افتااااد.. گوشم کر شد...حالا مگه چیشده!! -چ..چشم...چشم... و حولم داد...نزدیک بود بیفتم...اما تعادلمو حفظ کردم. بدو رفتم بالا... نفس نفس میزدم....این چرا همچین کرد... ...

#پارت_۵۷ -آییییی....تروخدا ولم کنید.... -دفعه دیگه هواستو بده....وگرنه...دیگه بخششی در کار نیست...افتااااد.. گوشم کر شد...حالا مگه چیشده!! -چ..چشم...چشم... و حولم داد...نزدیک بود بیفتم...اما تعادلمو حفظ کردم. بدو رفتم بالا... نفس نفس میزدم....این چرا همچین کرد... سعی کردم دیگه به این چیزا فکر نکنم... خوابیدم رو تخت...و سه نشده خوابم برد... ...

۳ روز پیش
61K
رمان عشق من و تو پارت_۲۰ بعد این حرف دست مند کشید و برد رو شن ها نشوند خودش هم نشست کنارم و دستشو انداخت دور دوشم منم سرم رو گذاشتم رو شونه هاش اونم ...

رمان عشق من و تو پارت_۲۰ بعد این حرف دست مند کشید و برد رو شن ها نشوند خودش هم نشست کنارم و دستشو انداخت دور دوشم منم سرم رو گذاشتم رو شونه هاش اونم متقابلا چونش رو گذاشت رو سرم (چه تو هم شد ولی اگ از حالت گفتارم ...

۳ روز پیش
106K
پارت ۷۳ : برف زیبایی بود . دستم و از تو دستش در آوردم و به سمت مبل رفتم . رو مبل نشستم و به وی نگاهی کردم . لبخندی زد و گفت : جان ...

پارت ۷۳ : برف زیبایی بود . دستم و از تو دستش در آوردم و به سمت مبل رفتم . رو مبل نشستم و به وی نگاهی کردم . لبخندی زد و گفت : جان ...... چرا اینطوری نگام میکنی . واقعا این همه خوبی رو تو یک فرد نمیشه ...

۳ روز پیش
93K
رمان عشق من و تو پارت_۱۸ در ضمن از یک شنبه تا یک شنبه هفته اینده این سفر ادامه داره که میشه یک شنبه پرواز شماس و دوشنبه شما ایرانید و از شما میخوایم بک ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۸ در ضمن از یک شنبه تا یک شنبه هفته اینده این سفر ادامه داره که میشه یک شنبه پرواز شماس و دوشنبه شما ایرانید و از شما میخوایم بک شنبه سر شاعت مقرر در فرودگاه باشید،نظرتون چیه؟ یه موفقیت خوب بود ولی ۹ روز ...

۴ روز پیش
115K
#عشق_ممنوع_جذاب_من #part147 💫 💛 💫 💛 💫 💛 💫 💛 💫 💛 💫 💛 سپهر خسته وارد خونه شدم و کتمو روی تخت انداختم،دکمه های لباسمو باز کردمو خواستم به طرف حموم برم که با ...

#عشق_ممنوع_جذاب_من #part147 💫 💛 💫 💛 💫 💛 💫 💛 💫 💛 💫 💛 سپهر خسته وارد خونه شدم و کتمو روی تخت انداختم،دکمه های لباسمو باز کردمو خواستم به طرف حموم برم که با صدای ارمیا پووفی کشیدم.متوجه اینجا بودنش نشده بودم...لباسمو عوض کردم و موهامو با دست مرتب ...

۴ روز پیش
57K
#پارت_۱۱۹ #آخرین_تکه_قلبم هر کدوم از پسراش یکیو دارن هرشب پی عشقو حالشونن و جلو مردم فاز حضرت علی و چشم پاک و دل پاک رو برا مردم میان و جا نماز میشورن برا بقیه.. تو ...

#پارت_۱۱۹ #آخرین_تکه_قلبم هر کدوم از پسراش یکیو دارن هرشب پی عشقو حالشونن و جلو مردم فاز حضرت علی و چشم پاک و دل پاک رو برا مردم میان و جا نماز میشورن برا بقیه.. تو ندیدی من رنش بودم هزار تا چیز دیدم ازش و با اخلاق گندش که فقط ...

۴ روز پیش
119K
#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت بیست و نهم(۲۹) *هوسوک* عجب دختر بانمک و بامزه ایه این دختره. فکر کنم اسمش آرا بود یادش رفت قبل رفتنش آدرس خونشونو بده تا برای عذرخواهی بیام... بعد از چند دقیقه ...

#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت بیست و نهم(۲۹) *هوسوک* عجب دختر بانمک و بامزه ایه این دختره. فکر کنم اسمش آرا بود یادش رفت قبل رفتنش آدرس خونشونو بده تا برای عذرخواهی بیام... بعد از چند دقیقه پیامی به گوشیم ارسال کرد. متن پیام: سلام ببخشید که یهویی تو رو مخاطب شوخی ...

۴ روز پیش
99K
#رمان_ماهک #پارت_183 درحال خشک کردن موهام بودم که صدای گوشیم بلند شد اس ام اسی از شخص ناشناسی داشتم. (عیدت مبارک یکی یدونه) با تعجب گوشی رو گزاشتم کنار و به فرک فرو رفتم و ...

#رمان_ماهک #پارت_183 درحال خشک کردن موهام بودم که صدای گوشیم بلند شد اس ام اسی از شخص ناشناسی داشتم. (عیدت مبارک یکی یدونه) با تعجب گوشی رو گزاشتم کنار و به فرک فرو رفتم و با خودم داشتم تجزیه و تحلیل میکردم. منکه تازه این خطو گرفتم پس این کیه ...

۵ روز پیش
64K
پارت ۵۸ من : بله محمدرضا ( دبیر ریاضی تو دبیرستان ) : تو اینجا چیکار می کنی ؟ یه نگاه به اطراف انداختم و وقتی یاشار رو ندیدم ناچار گفتم : دورهمی یکی از ...

پارت ۵۸ من : بله محمدرضا ( دبیر ریاضی تو دبیرستان ) : تو اینجا چیکار می کنی ؟ یه نگاه به اطراف انداختم و وقتی یاشار رو ندیدم ناچار گفتم : دورهمی یکی از دوستام بود منم دعوت کرد منم اومدم . فک کنم فهمید دروغ میگم چون ریز ...

۵ روز پیش
118K
پارت ۷۰ : گفت : اونم همین طور . از بالای چشمم بهش نگا کردم گفت : وی هم عاشقته من : ت تو . وسط حرفم پرید و گفت : وقتی تو رفتی پیش ...

پارت ۷۰ : گفت : اونم همین طور . از بالای چشمم بهش نگا کردم گفت : وی هم عاشقته من : ت تو . وسط حرفم پرید و گفت : وقتی تو رفتی پیش وی نشستی من و جیمین نگات میکردیم یک خنده ای زد و گفت : خوب ...

۵ روز پیش
94K
#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت بیست و هشتم(۲۸) *تهیونگ* آرا: تهیونگ... تهیونگ... راستش امممم...راستش نمیدونستم چطوری بهت بگم ولی حالا که خودت همه چی رو دیدی راستش باید بهت بگم... من از همون اولم این پسرو دوست ...

#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت بیست و هشتم(۲۸) *تهیونگ* آرا: تهیونگ... تهیونگ... راستش امممم...راستش نمیدونستم چطوری بهت بگم ولی حالا که خودت همه چی رو دیدی راستش باید بهت بگم... من از همون اولم این پسرو دوست داشتم... اسمش هوسوکه راستش خوشحال شدم که با هم آشنا شدید... خون تو رگم راه ...

۶ روز پیش
126K
داستان کوتاه امشب مثله همیشه لپتابمو باز کردمو وارد فیسبوک شدم و یه چرخی زدم که چشمم به پیچ یه دختر افتاد رفتم داخله پی وی شو براش یه درخواست چت فرستادم که بلافاصه جواب ...

داستان کوتاه امشب مثله همیشه لپتابمو باز کردمو وارد فیسبوک شدم و یه چرخی زدم که چشمم به پیچ یه دختر افتاد رفتم داخله پی وی شو براش یه درخواست چت فرستادم که بلافاصه جواب داد خیلی تعجب کردم آخه سابقه نداشت یکی انقد زود جواب بده ،خلاصه تا صبح ...

۶ روز پیش
86K