نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

"part51" گیلدا (طبیب کوچک) قدم اخر رو برداشتم که..... از پشت درخت در اومد و دوید جهت مخالــف.... لعنتی..... _بگیرینش حشمتی دوید دنبالــش ، با خیال راحت ایستادم به تماشا. حالا که پیداش کردم یه کم حس آروم بودن دارم. به کلبه چوبی خیره شدم ..... از پله هاش بالا ...

۸ ساعت پیش
55K
#پارت_76 . با جدیت داشتم بازی میکردم و حواسم بود بقیه تغلب نکنن که یهو صدای اریک از داخل گوشی خاله بلند شد که انگار داشت با مجری برنامه ای حرف میزد و میگفت:خیلی خوشحالم ...

#پارت_76 . با جدیت داشتم بازی میکردم و حواسم بود بقیه تغلب نکنن که یهو صدای اریک از داخل گوشی خاله بلند شد که انگار داشت با مجری برنامه ای حرف میزد و میگفت:خیلی خوشحالم که بالاخره جنگ بین ایران و انگلیس به حد قابل توجهی کاهش پیدا کرده و ...

۱۸ ساعت پیش
103K
#پارت_75 دست منو که هنگ کرده و شکلات به دهن بهش خیره شده بودم و گرفت و کشید و در حالی که سمت پله های اتاقم میکشید با هیجان گفت:بدو دختر بدو...باید امادع بشیم وقت ...

#پارت_75 دست منو که هنگ کرده و شکلات به دهن بهش خیره شده بودم و گرفت و کشید و در حالی که سمت پله های اتاقم میکشید با هیجان گفت:بدو دختر بدو...باید امادع بشیم وقت نداریم بجمب لعنتی... وارد اتاقم که شدم از هنگی در اومدم و دستم و از ...

۱۸ ساعت پیش
98K
#پارت_73 فقط خدا کنه که حالشون خوب باشه...همین... .با تکون خوردن دستی جولوی صورتم از فکر بیرون اومدم و با بهت به خاله که با نگرانی نگاهم میکرد...گفتم:ها؟...جان؟...چیشد؟... . چند لحظه سکوت شد و بعدش ...

#پارت_73 فقط خدا کنه که حالشون خوب باشه...همین... .با تکون خوردن دستی جولوی صورتم از فکر بیرون اومدم و با بهت به خاله که با نگرانی نگاهم میکرد...گفتم:ها؟...جان؟...چیشد؟... . چند لحظه سکوت شد و بعدش خاله و رامش با من زدن زیر خنده که اخمام توهم رفت و ایشی گفتم ...

۱۸ ساعت پیش
92K
#پارت_72 پاهایش را ارام با کمک دوست توماس داخل قایق گزاشت که با لرزی که قلبش گرفت...دستش را روی قلبش گزاشت و برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و خیره ...

#پارت_72 پاهایش را ارام با کمک دوست توماس داخل قایق گزاشت که با لرزی که قلبش گرفت...دستش را روی قلبش گزاشت و برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و خیره به نمای از دور قصر...لب زد:دوست دارم ولیعهد من... . #سه_سال_بعد... . #آناستازیا... . داشتم ...

۱۸ ساعت پیش
91K
💜 💜 💜 💜 عشـــــــــق... پارت 140 نیلوفر : محسن زد به شونه ای مهرداد وگفت : مثله همیشه تو محشری پسر خوب علی بلند شو پذیرایی کن علی مشروب آورده بود وبه همه تعارف ...

💜 💜 💜 💜 عشـــــــــق... پارت 140 نیلوفر : محسن زد به شونه ای مهرداد وگفت : مثله همیشه تو محشری پسر خوب علی بلند شو پذیرایی کن علی مشروب آورده بود وبه همه تعارف کرد حتا من که رد کردم مثله مهرداد که دست علی رو پس زدوبلند شد ...

۱۹ ساعت پیش
51K
#اتفاقی_شوم پارت یازدهم مرد چاغ با لبخند چندش اوری اومد سمت ما ، داد زد:« شما جزوه اون گروهی هستید که من میگم چیکار می کنید !! به نوعی جزوه دسته کارگر ها و برده ...

#اتفاقی_شوم پارت یازدهم مرد چاغ با لبخند چندش اوری اومد سمت ما ، داد زد:« شما جزوه اون گروهی هستید که من میگم چیکار می کنید !! به نوعی جزوه دسته کارگر ها و برده ها هستین ، برای من کار میکنید ، من بهتون میگم چیکار کنید و شما ...

۲۰ ساعت پیش
49K
#ناجی #پارت_٣۶ +همون روزا بود ک سعید ب بهونه اینک گوشیش خراب شده گوشی منو میگرفت حتما وقتی زنگ میزدی سعید ریجکتت میکردو پیامارو میداد ^درسته حتما همون موقع ها بود ....وقتی ک فکر کردم ...

#ناجی #پارت_٣۶ +همون روزا بود ک سعید ب بهونه اینک گوشیش خراب شده گوشی منو میگرفت حتما وقتی زنگ میزدی سعید ریجکتت میکردو پیامارو میداد ^درسته حتما همون موقع ها بود ....وقتی ک فکر کردم دیگ ندارمت حالم بد بود کاری نمیکردم ی سره تو اتاقم بودم تا اینک بابام ...

۲۳ ساعت پیش
61K
#ناجی #پارت_٣۵ ^چ عذابی ؟بودنت عذاب نیس نبودت عذابه ...عذاب یعنی ک ی بار وقت ندادی من ک حرفمو بزنم بگم ک چی ب سرم اومد چی شد ک دیگ نخواستم ببینمت هر بار خواستم ...

#ناجی #پارت_٣۵ ^چ عذابی ؟بودنت عذاب نیس نبودت عذابه ...عذاب یعنی ک ی بار وقت ندادی من ک حرفمو بزنم بگم ک چی ب سرم اومد چی شد ک دیگ نخواستم ببینمت هر بار خواستم حرف بزنم تو نزاشتی هی میگفتی داستان نساز عذاب یعنی نبودت تو روزایی ک نداشتمت ...

۲۳ ساعت پیش
31K
#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و چهارم(۳۴) *آچا* امروز قرار بود برای عوض کردن پانسمان های این سوک و نشون دادن بخیه هاش به بیمارستان رفتیم. منم برای این که همراهش باشم و بهش کمک کنم ...

#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و چهارم(۳۴) *آچا* امروز قرار بود برای عوض کردن پانسمان های این سوک و نشون دادن بخیه هاش به بیمارستان رفتیم. منم برای این که همراهش باشم و بهش کمک کنم همراهش رفتم یهو فکر نکنین که برای دیدن کسی یا کار دیگه پیشش رفته باشم. ...

۱ روز پیش
72K
فصل آخر می خواستم دوباره دریا شوم می خواستم دوباره برخیزم چون موج ، وَهمی عظیم بود تنهایی. درد ِ بزرگ انسان بودن آماس‌ ِ تلخ ِ دلم شد ویرانه در ویرانه های ِ ذهنیـَتی ...

فصل آخر می خواستم دوباره دریا شوم می خواستم دوباره برخیزم چون موج ، وَهمی عظیم بود تنهایی. درد ِ بزرگ انسان بودن آماس‌ ِ تلخ ِ دلم شد ویرانه در ویرانه های ِ ذهنیـَتی فرو ریخته بغض آلود و گـُنگ و بی نگاه براطلال ِ خاطره هایم نشسته خاکستر ...

۱ روز پیش
81K
دانلود رمان غوغای همیشه نویسنده: ساناز فرجی ژانر: عاشقانه تعداد صفحات: 359 خلاصه: داستان رمان درباره ی دختری به اسم مایا هستش که در یک خانواده مرفه زندگی می کنه. اما به دلیل ورشکستگی پدرش ...

دانلود رمان غوغای همیشه نویسنده: ساناز فرجی ژانر: عاشقانه تعداد صفحات: 359 خلاصه: داستان رمان درباره ی دختری به اسم مایا هستش که در یک خانواده مرفه زندگی می کنه. اما به دلیل ورشکستگی پدرش و اختلافاتی که پدر و مادرش با هم پیدا می کنن زندگیشون دستخوش تغییراتی میشه ...

۱ روز پیش
112K
#پارت_۱۲۵ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو فندکمو از توی جیبم درآوردم یه اسکلت دختر بود.. کادوی ولنتاین پارسال با یه حرکت آتیشش جلوی چشمم شعله ور شد. بسوزه هر چی خاطره اس.. پوزخندی نشست روی لبم. ...

#پارت_۱۲۵ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو فندکمو از توی جیبم درآوردم یه اسکلت دختر بود.. کادوی ولنتاین پارسال با یه حرکت آتیشش جلوی چشمم شعله ور شد. بسوزه هر چی خاطره اس.. پوزخندی نشست روی لبم. چی فکر می کردیم چیشد! شمارشو گرفتم. بعد از خوردن چند بوق صدای بم و ...

۱ روز پیش
148K
#پارت_۱۲۴ #آخرین_تکه_قلبم izeinabii نیما: با باز کردن باکس ندونستم چطوری نگاش کنم.‌ _چرا اینکارو کردی؟ با لبخند گفت: _قابلتو نداره. ساعت رو از توی جعبه دراورد و انداخت دستم. _خیلی به دستت میاد مبارکت باشه. ...

#پارت_۱۲۴ #آخرین_تکه_قلبم izeinabii نیما: با باز کردن باکس ندونستم چطوری نگاش کنم.‌ _چرا اینکارو کردی؟ با لبخند گفت: _قابلتو نداره. ساعت رو از توی جعبه دراورد و انداخت دستم. _خیلی به دستت میاد مبارکت باشه. _دستت درد نکنه اما من که چیز خاصی برات نگرفتم. _اینا پس چیه اند؟ ناراحت ...

۱ روز پیش
120K
#پارت_66 با بهت برگشتم عقب و با دیدن چشمای قهوه ایه شیشه ایش که از دلخوری و غرور بیداد میکرد ...اب دهنم و قورت دادم و گوشیم و انداختم و سمتش قدم برداشتم که دستش ...

#پارت_66 با بهت برگشتم عقب و با دیدن چشمای قهوه ایه شیشه ایش که از دلخوری و غرور بیداد میکرد ...اب دهنم و قورت دادم و گوشیم و انداختم و سمتش قدم برداشتم که دستش و بلند کرد و خیلی سریع ولی با احترام...درحالی که سرش و پایین می انداخت ...

۱ روز پیش
138K
#پارت_۱۲۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو _چی؟زن اولش مهره سوخته اس؟یعنی چی؟مگه مامان من زن اول بابا نیست؟ سری تکون داد و گفت: _نه مامانت زن دوم باباته.. دستمو گذاشتم روی سرم و رفتم سمت پنجره. ...

#پارت_۱۲۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو _چی؟زن اولش مهره سوخته اس؟یعنی چی؟مگه مامان من زن اول بابا نیست؟ سری تکون داد و گفت: _نه مامانت زن دوم باباته.. دستمو گذاشتم روی سرم و رفتم سمت پنجره. _محاله..امکان نداره.. _متاسفانه امکان داره! برگشتم سمتش و گفتم: _چخبره؟این چه وضعیه؟منی که یه عمر ...

۱ روز پیش
127K
#پارت_۱۲۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: به آخرین عکسمون نگاه کردم.. قشنگ می خندید.. من هم با لبخند ژکوندی به افق خیره شده بودم. گزینه علامت زدن همه موارد رو زدم. بعدم حذف همه موارد..تایید می ...

#پارت_۱۲۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: به آخرین عکسمون نگاه کردم.. قشنگ می خندید.. من هم با لبخند ژکوندی به افق خیره شده بودم. گزینه علامت زدن همه موارد رو زدم. بعدم حذف همه موارد..تایید می کنید یا لغو؟ نفس عمیقی کشیدم.. _تک تک خاطره هاتو از گوشیم حذف می کنم..از ...

۱ روز پیش
151K
#رمان_جادوی_خاکستری [✨ 💫 🌠 ] پارت ۸ - داری جدی میگی ؟ - آره - خب این که خیلی خوبه - خوب بود - این حرفت ینی چی؟؟ - یادته بهم چه قولی داده بودیم ...

#رمان_جادوی_خاکستری [✨ 💫 🌠 ] پارت ۸ - داری جدی میگی ؟ - آره - خب این که خیلی خوبه - خوب بود - این حرفت ینی چی؟؟ - یادته بهم چه قولی داده بودیم ؟ - ما بهم خیلی قول دادیم ، کدوم ؟ - این که عروسی مون ...

۲ روز پیش
164K
#رمان_جادوی_خاکستری [✨ 💫 🌠 ] پارت ۷ - دانیل گفت که بهت بگم که دیگه دنبالش نری چون دوست نداره که دوست دختر جدیدش یعنی مایا ناراحت بشه و اینکه دیگه مزاحمش نشی! - میشه ...

#رمان_جادوی_خاکستری [✨ 💫 🌠 ] پارت ۷ - دانیل گفت که بهت بگم که دیگه دنبالش نری چون دوست نداره که دوست دختر جدیدش یعنی مایا ناراحت بشه و اینکه دیگه مزاحمش نشی! - میشه انقدر چرت و پرت نگی ، دانیل هیچوقت منو ول نمیکنه ، حالا هم برو ...

۲ روز پیش
124K

"part47" گیلدا (طبیب کوچک) بدون سلام کردن به جمع عقب گرد کردم و رفتم در حیاط و پول ماشین حساب کردم برای احمد هم تاکسی گرفتم. دستی رو موهاش کشیدم که با چشمای اشکی زل زد بهم ، _تپش درسته ؟؟؟ اسمت تپش سرش رو بالا و پایین کرد ، ...

۲ روز پیش
79K