ویژه کنید
عکس و تصویر 44 برومند سریع اومد و پایین پام نشست . جلوی مامانم خجالت کشیدم . خودمو ...

44
برومند سریع اومد و پایین پام نشست . جلوی مامانم خجالت کشیدم . خودمو کشیدم عقب. متوجه شد ولی تکون نخورد و گفت : ارغوان من نفهمیدم چی شد ؟ تو با پسر عموت نامزد بودی به من نگفتی؟
مامانم سریع اومد جلو و گفت : نه پسرم ! خانواده ی پدرش بین خودشون ارغوان رو نامزد پسر عموش میدونستن ولی ارغوان هیچوقت نگفت که اونو میخواد ‌ .
بعد با تاسف سری تکون داد و گفت : اما اینم نگفت که نمیخواد !!!! اگه گفته بود اینجوری نمیشد .
برومند دوباره با لحن خیلی ناراحت گفت : تقصیر من شد! معذرت میخوام .
با چشمای اشکی نگاش کردم و سرمو بع معنی نه تکون دادم . اشکم بند نمیومد. نمیدونستم باید چیکار کنم .
بلند شدم و بدون توجه به برومند رفتم سمت پله ها . برومندم بلند شد و گفت : من تو ماشین منتظرتم.
بی اینکه نگاهش کنم گفتم : من جایی نمیام. تنهایی برو.
و رفتم بالا. متوجهم نشدم که کی رفت.
عمو داوود به بدترین حالت ممکن به همه خبر داد که من نامزد کردم. اینو وقتی عمه مه لقا زنگ زد و خواست بابا برا دیدنش فهمیدم.
بابا وقتی برگشت شونه هاش خمیده بود ‌ . اصلا انتظار این عکس العمل رو از هیچکس نداشتم. مگه بچه های خودشون ازدواج نکرده بودن ؟ مگه تا وقت بله برون به ما حرفی زده بودن ؟ الان دلیل این رفتار رو من نمی فهمیدم. فقط چون بهرنگ عاشق من بوده من حق ندارم زن کسی دیگه بشم؟ این چه منطقیه؟
اوضاع خونه اصلا خوب نبود ‌ . دانشگاه تنها راه فرار از نگاه سرزنش بار مامان و بابا بود . برومند سعی میکرد منو از اون حال و هوا دربیاره اما اصلا موفق نبود . حتی پناه هم نتونست راه به جایی ببره ! من فقط میخواستم بابام ببخشتم!
جوری باهام رفتار میکردن که انگار سرخود کاری کردم یا کلا بی خبر بودم و اونا هم تازه فهمیدن!
خشایار ناراحت بود ! میگفت اگر اون شب من حواسمو جمع کرده بودم اینطوری نمیشد ‌ . اما اصلا تقصیر هیچکس نبود جز خودم ...
شهریار اما، فقط سعی میکرد پشتم باشه ! با نگاهش ، با لبخندش! هیچی نمی گفت . هیچی!
برومند معتقد بود که خانواده ام شلوغش کردن، چیزی نشده که!
متوجه نبود این چه اتفاق بزرگیه، اونم برای خانواده ی پدری من! خانواده ی مادرم هنوز هم نمیدونستن! اونا انقدر حساس نبودن . همین که برای معارفه دعوتشون میکردیم کافی بود .
حمیرا تمام این مدت که باهاش درد دل میکردم ، میگفت چقدر بهت گفتم برو به عموت خودت بگو ! حالا خوب شد اینطوری؟
حرفش منطقی بود ولی من طاقت نداشتم که بشنوم.
هجده دی بود !همه رفته بودن بخوابن! رو تختم ، رو به پنجره نشسته بودم و یه نقطه ی نامعلوم رو نگاه میکردم ! یکی به در اتاقم زد . سرمو برگردوندم ولی چیزی نگفتم ! چند ثانیه بعد شهریار با یه جعبه ی کادویی تقریبا بزرگ اومد داخل !
به روم لبخندی زد و گفت : .

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...