ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۹ برا سحر همچیو گفتم که درسامو افتادم و.... با حرفی که زد ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۹
برا سحر همچیو گفتم که درسامو افتادم و....
با حرفی که زد انگار یه بار دیگه کلی انرژی گرفتم.
:هانا،من دبیر هندسه و آمارتون هم هستم!
-چی؟؟؟؟جدی؟؟؟؟خدا وکیلی؟؟؟؟؟ ای جانننن.
خلاصه که یه استارت فوق العاده برا روز اول مدرسه بود.
یک هفته گذشته بود و حالا روز اول هفته دوم بود
طبق معمول با دلی گرفته زدم بیرون ک منتظر سرویس بمونم
در خروجی از حیاط رو باز کردم و یه قدم اومدم بیرون!
سرمو آوردم بالا که خیره بشم به خونه نیایش...
دیدم اومد بیرون و یه لحظه شوکه شدم بعد با جیغ رفتم طرفش و پریدم بغلش
هی عطرشو نفس میکشیدم و اشک میریختم
فک نمیکردم انقد دلتنگش شده باشم.
از خودش جدام کرد و چونمو گرفتم و سرما اورد بالا
تو چشمای مشکیش خیره شده بودم و بی صدا اشک میریختم
-هانام گریه نکن دخترک
اینو که گف حق حقم شروع شد
-لعنتی حالم ازت بهم میخوره.... چرا نبودی؟ چرا؟؟؟؟؟
-هاناگریه نکن احمق
-نمیتونم....
داشتم هی میزدمش که یهو محکم دستامو گرفت و خیره شد بهم
-میگم گریه نکن! میفهمی یان؟
از لحن سردش یخ زدم ولی چشماش میگفت دورت بگردم تحمل اشکاتو ندارم
یکم تو همون وضع گذشت تا اروم شدم
سپردم کتاباییم رو ک اول بهم ندادن اگر اومده برام از مدرسه بگیره ک بعدا ازش بگیرم و اونم قبول کرد.
کم کم داشتم قفل زبونم میشکستم که بهش بگم چقد جاش خالی چقد سخته بدون اون... ک سرویسش اومد...و رفت...

رفتم مدرسه ...ی انرژی خاصی داشتم....انرژیه دیدن کسی ک خیلی دوسش دارم

باید تصمیمم رو میگرفتم ... باید شروع میکردم ب درس خوندن
دیگه نمیشد رو رول قبلی جلو رفت
همچنان همون جا کنار میز معلم مینشستم و با کسی رفیق نشدم چون اینجوری همه جوره رو درسم متمرکز بودم
یک ماه گذشت
چن بار دیگه دیدمش... نیایشو... ولی خب ... تو اخرین دیدارمون که یه ظهری بود که از سرویس پیاده شد...رفتم پیشش باهم حرف زدیم
...چشماش نگران بود...
بین ساعت و در خونشون و من چشمام دودو میزد
یهو گف خب دیگ میبینمت فعلا برم بالا که شک میکنن
گفتم ینی چی؟
نیخواس بگه...یکم که زور زدم ..گفت
- بابام شک میکنه که چرا دیر رفتم
-خو من میام میگم پیش من بودی!
-نهههههههه! اونجوری گردنمو میزنی.
با شوک پرسیدم منظورت چیه...
یکم دست دست کرد
-میدونی....گفته حق ندارم باهات بگردم! ن تو ن نیایش...
-وا ! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-پارسال....یادته ب بابام چون مشاور بود برا ستایش ازش کمک گرفتیم؟
-هوم
-اومد مدرسه و خب.... خانم (بووووش) معاون مدرسه:گفته بود اونی ک مشاور لازم داره دختر توعه ن ستایش و.....
این شد ک بابام گف حق ندارم باهاتون بگردمو...

دیگ چیزی نمیشنیدم فقط گفتم اوکی برو نگرانت نشن
عقب عقب ازش دور شدم و همین ک گرمی اشکو رو صورتم حس کردم پشتمو بهش کردم و با تمام توان سمت خونه دوویدم.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...