ویژه کنید
عکس و تصویر پارت ۱۰ فیک معجزه ی عشق ناره بعد از اینکه کفششو پوشید صاف وایستاد _خوب...بریم ...

پارت ۱۰ فیک معجزه ی عشق
ناره بعد از اینکه کفششو پوشید صاف وایستاد
_خوب...بریم
سهون برگشت و نگاهش کرد . با دیدن اون تیپی که زده بود و موهای گوجه ایش دهنش خود به خود باز شد . هم به شدت خوشگل شده بود هم به شدت کیوت . حالا که موهاشو گوجه ای بسته بود کاملا شبیه اون دختر شده بود . اون روز هم اون دختر موهاش رو گوجه ای بسته بود و به خاطر گریش ریملش روی صورتش ریخته بود . دیگه سهون فقط وقت میخواست تا سر صحبت رو با ناره باز کنه . دیگه تحمل کردن این موضوع در حالی که اون دختر جلوش بود خیلی سخت بود...یعنی ممکن بود که اون دختر فراموشی گرفته باشه و اون صورت کاملا از ذهنش پاک شده باشه؟؟
ناره_چیه؟؟...عینو بز زل زدی بهم
سهون اخم غلیظی کرد
_بی ادب...
_بیشعور نفهم...ادم به یه خانوم متشخص فحش نمیده
_فحش نبود...حقیقت بود
_اوه سهوووووون
بدو بدو رفت سمت سهون که اون فرار کنه ولی سهون از جاش تکون نخورد و ناره هم جلوی سهون خشکش زد .
_چرا فرار نکردی؟
_دلیلی برای فرار نداشتم...
_آهان...
_حالا...میریم سوار قایق میشیم...یه پنج روزی طول میکشه برسیم روسیه(بگم که روز رو الکی گفتم)
_روسیه؟؟...به این سرعت میرسیم
_اره...خوب...
یه جلیقه ی بادی«اسمشو نمیدونم» پرت کرد سمتش
_اینو بپوش...کمک میکنه غرق نشی
اینو گفت و رفت . ناره همونجوری که خشکش زده بود گفت
_جانم؟!!
***
ناره جلیقه رو پوشیده بود و خیلی ساکت نشسته بود توی قایق و سهون هم حرکت می کرد
سهون_چرا...حرف نمی زنی؟؟؟
_چی بگم...میترسم یه چیز بگم منو بنداری تو آب...
یکم به جلو خم شد و خیلی محکم گفت
_باز «دوباره»
سهون خنده ی ریزی کرد و به چشم های ناره خیره شد
_باز؟...به من چرا میگی کار قایق بود...
_قایق؟؟
_اره
_قایق؟؟؟
_اره دیگه قایق...
_مبحسی هست توی رشته ی روانشناسی به اسم «خاموشی»...به درد همین موقع ها میخوره...
اینو گفت و دست به سینه شد و سرش رو به نشونه ی قهر چرخوند . سهون سرشو انداخت پایین و لبخند زد و همونطور که پارو میزد گفت
_باشه...من که میدونم تو قهر نمی کنی...
ناره هیچ حرفی نزد و به زور خودشو جا کرد و توی قایق دراز کشید و خوابید .
***
شب شده بود و همه جا تاریک بود و ماه خودش رو به خوبی نشون میداد . شاید ساعت حدودای ۸ بود . ناره و سهون توی قایق خوابشون برده بود و با هر موج آب تکون میخوردن . موج ها باعث شدن که سهون از خواب بیدار بشه و بشینه . جون پارو زدن نداشت و بدون هیچ حرکتی نشست و به ماه خیره شد . یاد خواهرش افتاد. چند وقتی بود که زیاد بهش فکر میکرد و بدجوری دلش براش تنگ شده بود. ناره از خواب بیدار شد و با دیدن اینکه سهون نشسته ، نشست. خیلی اروم گفت
_چیزی شده؟
سهون بدون اینکه برگرده گفت
_نه...
_پس چرا پکری؟...میتونی به من بگی...
نفس عمیقی کشید و گفت
_دلم براش تنگ شده
_کی؟
_سه یون...
ناره لبخند شیطنتی زد
_کیه؟...دوست دخترته؟؟؟
_نه بابا...دوست دختر کجا بود؟...خواهرمه...من تا حالا دختریو ندیدم که منو جذب خودش کنه
_که اینطور...
سریع گوشیش رو از کیفش برداشت و رمزش رو زد و به سمت سهون دراز کرد
_بهش زنگ بزن...
_چی؟؟؟
_نه دیگه...نگو که شمارشم یادت نمیاد
_خوب...من دوساله باهاش در ارتباط نیستم...شمارشم یادم نمیاد
_هیچ شماره ای یادت نمیاد؟؟؟؟؟
_چرا...یه شماره هست...ولی خیلی میترسم زنگ بزنم
_شماره ی چیه؟
_شماره ی...
اب دهنشو گورت داد
_خونه...
_از چیش میترسی؟؟
_یعنی درواقع نمی ترسم ولی دلم نمی خواد به غیر از خواهرم با بقیشون حرف بزنم
_حالا زنگ بزن...اگه کس دیگه بود قطع کن
سهون نگاهی به گوشی کرد و بعد به ناره نگاه کرد
_باشع...
گوشیو از دستش گرفت و شماره ی خونه رو گرفت و گوشی رو کنار گوشش نگه داشت . بعد چند تا بوق جواب داد
ادامه در کامنت ها

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...