ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۰۸ آدرس رو به تاکسی داد و ازش خواست منو دربست به آدرس برسونه و ...

#پارت۱۰۸

آدرس رو به تاکسی داد و ازش خواست منو دربست به آدرس برسونه و بدون توجه به مخالفت من خودش حساب کرد.
تاکسی راه افتاد، برعکس صبح حالم الان خیلی خوب بود بدون اینکه ناراحت یا دلخور باشم.

***

از عمارت خارج شدم، بخاطر اینکه هوا خوب بود تصمیم گرفتم پیاده برم آموزشگاه.
چند روزی از آخرین ملاقاتم با شهریار می‌گذره به شدت دلم براش تنگ شده.
هر روز به آموزشگاه میرم و علاوه بر یاد گرفتن نقاشی با مهربان جور شدم، از همه چیز حرف می‌زنیم و می‌خندیم.
از شهریار ممنونم، چون هم باعث شد به چیزی که علاقه دارم برسم هم یه دوست خوب پیدا کنم.
زنگ رو فشوردم، چند دقیقه گذشت تا مهربان با لبخندی که همیشه روی لباش نشسته بود در رو باز کرد.

مهربان: به به، سلام بانو!

خندیدم و گفتم:
ـ سلام.

مهربان: بفرمایین!

وارد که شدم بلند به بچه‌ها سلام کردم که همه با لبخند جوابم رو دادن.

مهربان با لبخند منو به اتاقی راهنمایی کرد که از وقتی اومدم تو آموزشگاه برام در نظر گرفته بود.
هر بارم که مخالفت می‌کنم میگه تو شاگردی هستی که هم ویژه‌ای هم برام با بقیه فرق داری!

وقتی به اتاق رفتیم، مهربان گفت: تا تو وسایلت رو آماده کنی من میرم چایی بریزم بیارم.

بهش لبخند زدم و اون رفت، بوم و رنگ‌ها رو آماده کردم و روپوشه سفید رو تنم کردم.
کارم که تمام مهربان هم با سینیه چای اومد.

مهربان: امروز دیگه کار این بوم تموم میشه.

ـ اره.

مهربان: زودتر از چیزی که فکرش رو می‌کردم تونستی پیشرفت کنی.

با لبخند نگاهش کردم که با تردید و کمی دست دست کردن ادامه داد.

مهربان: شهریار حق داره که ازت خوشش بیاد!

متعجب و پرسشی نگاهش کردم.

مهربان خندید و گفت: اینجوری نگاهم نکن؛ شهریار خبر نداره دارم حرفای دلش رو بهت می‌زنم...من خالهٔ شهریارم ولی از اون گذشته بهترین دوست و راهنماش هم هستم، شهریار با مادرش صمیمیه ولی نمی‌تونه همهٔ حرفای دلش رو به مادرش بزنه، دوست صمیمی هم نداره چون اصلا رفیق باز نیست بنابراین هر چیزی که باشه به من میگه تا کمکش کنم، دوست داری امروز به جای نقاشی به حرفام گوش بدی؟

من همیشه دوست داشتم بشینم به حرفای مهربان گوش بدم چون خیلی قشنگ حرف می‌زد، الان که موضوع درمورد شهریار و خودمه خیلی بیشتر از هر وقتی دوست دارم به حرفاش گوش بدم.

لبخند زدم و گفتم:
ـ اره دوست دارم بشنوم.

مهربان: هفت سالم بود که مامانم فوت شد، شوهر خواهرم یعنی پدر شهریار که یه مرد نمونه بود منو برد پیش خودشون، مثل یه بردار نه بلکه مثل یه پدر بود برام هیچ چیز برام کم نمی‌ذاشت...وقتی فوت کرد احساسی رو داشتم مثل وقتی که پدرم رو از دست دادم، یه شکست.

#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...