ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۰۹ خواهرم داغون تر از من بود چون مرد زندگیش رو از دست داد و ...

#پارت۱۰۹

خواهرم داغون تر از من بود چون مرد زندگیش رو از دست داد و پسر چند ماهش یتیم شد. منو خواهرم دیگه هیچ پشتوانه‌ای نداشتیم و این خیلی سخت بود...خیلی ناراحت بودم از اینکه خواهرم صبح تا شب پای چرخ خیاطی داشت خودش رو بخاطر ما نابود می‌کرد و من جز درس خوندن نمی‌تونستم کمکش کنم، خلاصه گذشت تا شهریار چند سالی بزرگتر شد. شهریار از همون بچگی یه مرد بار اومد درست مثل پدرش، اون بود که نبود پدرش رو با بودن کنار مادرش پر کرد، از وقتی که پونزده سالش شد بدون اینکه خواهرم بفهمه افتاد دنبال کار و سعی کرد کمک مادرش کنه، البته درسشم می‌خوند.
منم اون موقع درسم تموم شده بود و دنبال این بودم که یه آموزشگاه هنر بزنم، آخه رشتم هنر بود؛ خلاصه وضعمون بهتر شده بود، خدا خیلی کمکمون کرد.
اون روزا گذشت، شهریار انقدر حواسش به مادرش و من بود که اصلا خودش رو فراموش کرد.
یه روز خواهرم منو غافل گیر کرد، این آموزشگاه رو خواهرم بهم هدیه داد؛ انقدر شرمندش شدم که حد نداشت ولی به خودم قول دادم کمکش کنم، علاوه بر آموزشگاه توی دانشگاه هم تدریس می‌کردم و تونستم با پولایی که به دست میارم یه خونه برای خودم اجاره کنم آخه دیگه دوست نداشتم به خواهرم زحمت بدم چون تا زمانی که توی خونش بودم نمی‌ذاشت دست توی جیبم کنم، با اصرارای زیاد خواهرم قبول کرد.
همه چیز خوب پیش می‌رفت، شهریار دانشگاه رفت و درس خوند، خیلی بیشتر با هم صمیمی شده بودیم و شهریار زیاد باهام حرف می‌زد و درد و دل می‌کرد.  وقتی بهم گفت اولین دیدارتون و آشناییتون چطوری بود انقدر خندیدم که حد نداشت، شهریار عادت داشت وقتی برای چند روزی از مادرش جدا میشد و وقتی می‌خواست برگرده خونه با یه دست گل می‌رفت.
شهریار از همون بار اول از تو خوشش اومد، چند وقت پیش درمورد تو باهام صحبت کرد و گفت که توی چشمات و از طرز حرف زدنت مشخصه که یه غم بزرگ داری، بهم گفت چطور میشه کمک کرد که یه دختر توی این سن کم دیگه غمی نداشته باشه، منم بر اساس تجربیاتم گفتم یه دختر تنها چیزی که می‌تونه اون رو از غماش دور کنه کسیه که بتونه باهاش حرف بزنه و درد و دل کنه، نازگل شهریار پسری که همیشه می‌گفت من تنها عاشق مادرمم و خواهم بود، عاشق یه دختر هفده ساله شده که توی دلش پر از غمه! شهریار بهت دل بسته.

با شنیدن این حرفا حس کسی رو داشتم که داره توی ابرا پرواز می‌کنه، اما با یادآوریه پدربزرگم و شاهرخ تمام احساسات شیرینی که بهم دست داد از بین رفت.
سرم رو با ناراحتی پایین انداختم.

مهربان متعجب گفت: چرا ناراحت شدی، نکنه از حرفایی که زدم ناراحت شدی؟!

سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم:

#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...