نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

"part43" گیلدا (طبیب کوچک) متن پیام : داداشت دست ما گروگان هست قاضی نیمه اخمو.... ادامه اش رو نخوندم و کتم رو جنگ زدم و از اتاق رفتم بیرون ، نفهمیدم چجوری وارد حیاط شدم ، انگار زمان برام ایستــاد..... با صدای خندون کیا که منو مخاطب قرار داد تمام ...

۷ روز پیش
110K
رمان عشق من و تو پارت_۱۷ که دستش رو گرفتم تمنا:راشا....ممنون...که ...که مواظبی کسی مزاحمم نشه با این حرفش ذوق مرگ شدم 😍 😍 😍 😍 من:خواهش میکنم رفتیم سمت دستگاه ها که حس کردم ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۷ که دستش رو گرفتم تمنا:راشا....ممنون...که ...که مواظبی کسی مزاحمم نشه با این حرفش ذوق مرگ شدم 😍 😍 😍 😍 من:خواهش میکنم رفتیم سمت دستگاه ها که حس کردم با دیدن حرکتش دستای تمنا هم یکم سرد شد من:خوبی تمنا:آ..آره بعد بلیت دادن و ...

۱ هفته پیش
130K
#_شاهنامه #۱۱۶ #بهرام پادشاهی بهرام شصت‌وسه سال بود . بهرام بر تخت نشست و عهد کرد که گرد ظلم و بیداد نگردد و به پرستش ایزد بپردازد و به فکر زیردستان باشد . پس کارآگاهانی ...

#_شاهنامه #۱۱۶ #بهرام پادشاهی بهرام شصت‌وسه سال بود . بهرام بر تخت نشست و عهد کرد که گرد ظلم و بیداد نگردد و به پرستش ایزد بپردازد و به فکر زیردستان باشد . پس کارآگاهانی به نقاط مختلف فرستاد تا کسانی را که یزدگرد رانده بود را جمع کنند و ...

۱ هفته پیش
63K
ماشینو روشن کردم و حرکت میدونستم خیابون گردی و بستنی خوردن توی برفو چقد دوست داره با این تفاوت که مثل قبل تر سر ذوقش نمیاورد امیدوار کننده گفتم +شاید فک کنی دارم مزخرف میگم ...

ماشینو روشن کردم و حرکت میدونستم خیابون گردی و بستنی خوردن توی برفو چقد دوست داره با این تفاوت که مثل قبل تر سر ذوقش نمیاورد امیدوار کننده گفتم +شاید فک کنی دارم مزخرف میگم که حالتو خوب کنم ولی من یقین دارم که روزای شیرینی منتظرمونن بهش نگاه کردم ...

۱ هفته پیش
88K
از چهره مهتاب ؛ لکش قسمت ماشد از عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شد هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر ... زنگار گرفت و ترکش ؛ قسمت ما شد وقتی که فلک ؛ حکم ...

از چهره مهتاب ؛ لکش قسمت ماشد از عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شد هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر ... زنگار گرفت و ترکش ؛ قسمت ما شد وقتی که فلک ؛ حکم به تنهایی ما داد ’بر خورد ورقها و تکش ؛ قسمت ما شد عمریست که ...

۱ هفته پیش
8K
آقا سید مهدی قوام و الواطی ... ایام فاطمیه بود. در شمیران پای منبر سید می رفتم، به مناسبت ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) ده شب مراسم عزاداری بود، منبرش که تمام شد، ...

آقا سید مهدی قوام و الواطی ... ایام فاطمیه بود. در شمیران پای منبر سید می رفتم، به مناسبت ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) ده شب مراسم عزاداری بود، منبرش که تمام شد، برگشت به من گفت که فلانی! گفتم: بله، گفت: حالش را داری امشب برویم با ...

۳ هفته پیش
56K
از چهره مهتاب ؛ لکش قسمت ماشد از عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شد هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر ... زنگار گرفت و ترکش ؛ قسمت ما شد وقتی که فلک ؛ حکم ...

از چهره مهتاب ؛ لکش قسمت ماشد از عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شد هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر ... زنگار گرفت و ترکش ؛ قسمت ما شد وقتی که فلک ؛ حکم به تنهایی ما داد ’بر خورد ورقها و تکش ؛ قسمت ما شد عمریست که ...

۳ هفته پیش
11K
#بخونید :) داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم ... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد ... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود ... فقط زیر سوال آخر نوشته ...

#بخونید :) داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم ... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد ... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود : « نه بابام مریض بوده ، نه مامانم ، همه صحیح و سالمن ...

۲۷ دی 1398
192K
چشمامو با درد بستم و گفتم: نمی خوام برگردم به اون تیمارستان لعنتی. نمی خوام. یادم میاد هروقت به کلیسا میرفتم پدراونجا از کسی برام تعریف میکرد که میگفت: خدا به اون گفته بود نباید ...

چشمامو با درد بستم و گفتم: نمی خوام برگردم به اون تیمارستان لعنتی. نمی خوام. یادم میاد هروقت به کلیسا میرفتم پدراونجا از کسی برام تعریف میکرد که میگفت: خدا به اون گفته بود نباید سیب رو بخوره. و وقتی که خورد به زمین تبعید شدن. خب..من نمی دونم این ...

۱۳ دی 1398
122K
سعید اومد اونم با دیدن این صحنه خنده ش گرفت و گفت_من قربون تو برم اخه فسقلی شکموی بابا چه ملچ و ملوچی میکنیا پدر سوخته چه خبرته حالا یواشتر._عهه سعیددد بزار بخوره بچه نه ...

سعید اومد اونم با دیدن این صحنه خنده ش گرفت و گفت_من قربون تو برم اخه فسقلی شکموی بابا چه ملچ و ملوچی میکنیا پدر سوخته چه خبرته حالا یواشتر._عهه سعیددد بزار بخوره بچه نه که تو خودت شکمو نیستی یه نمونه ش همین دیشب موقع نیمرو._اره خب کلا ما ...

۵ دی 1398
253K
پارت ۴۳ آیدا هم قبول کرد و نشست و ادامه فیلمش رو نگاه کرد . منم به این دوتا نگاه می کردم که هر از گاهی چند تا نگاه عاشقانه رد و بدل می کردن ...

پارت ۴۳ آیدا هم قبول کرد و نشست و ادامه فیلمش رو نگاه کرد . منم به این دوتا نگاه می کردم که هر از گاهی چند تا نگاه عاشقانه رد و بدل می کردن و با سرفه من فوری به حالت قبلیشون بر می گشتن . فیلم که تموم ...

۲۶ آذر 1398
98K
پارت ۱۴ فیک درد عاشقی دخترا توی کافه تریا نشسته بودن و حرف میزدن و میخندیدن . پسرا هم برای کرم ریختن هر کدوم یه صندلی از میزای دیگه برداشتن و اومدن خودشونو بغل دخترا ...

پارت ۱۴ فیک درد عاشقی دخترا توی کافه تریا نشسته بودن و حرف میزدن و میخندیدن . پسرا هم برای کرم ریختن هر کدوم یه صندلی از میزای دیگه برداشتن و اومدن خودشونو بغل دخترا جا کردن سهون_دخترااا...چطورید؟ بکهیون که بغل بورا نشسته بود اروم زد به دست بورا _دیشب ...

۱ آذر 1398
37K
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من ...

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر ...

۱۳ آبان 1398
12K
#خان_زاده #پارت182 سرم و بالا گرفتم و با دیدن اهورا تند از جام بلند ‌شدم. نمیدونم چرا اما حس می‌کردم این بار هم می‌خواد منو بدزده! بر خلاف جهتش شروع به دویدن کردم که خیلی ...

#خان_زاده #پارت182 سرم و بالا گرفتم و با دیدن اهورا تند از جام بلند ‌شدم. نمیدونم چرا اما حس می‌کردم این بار هم می‌خواد منو بدزده! بر خلاف جهتش شروع به دویدن کردم که خیلی زود بهم رسید و بازوم و گرفت. تند ازش فاصله گرفتم و گفتم _تو رو ...

۲۲ مهر 1398
2K
یادش به خیر... یادش به خیر بانوی من چه نازنانه دختری بود چه قد و قامتی داشت ؟هر لحظه با هم صدها هزار شور عشق بودیم آری ،قلب بزرگوار و کوچکش زشتی و بدی نمی ...

یادش به خیر... یادش به خیر بانوی من چه نازنانه دختری بود چه قد و قامتی داشت ؟هر لحظه با هم صدها هزار شور عشق بودیم آری ،قلب بزرگوار و کوچکش زشتی و بدی نمی شناخت . وقتی به حرف عشق می رسید از خوشبختی پرنده ای می شد با ...

۱۹ مهر 1398
12K
#شاهنامه #۴۰ #خوان دوم #یافتن چشمه آب همینطور که به رفتن ادامه می داد از گرمای شدید هوا تشنه شد و آبی نمی یافت سر به آسمان فرو برد و از خدا کمک خواست . ...

#شاهنامه #۴۰ #خوان دوم #یافتن چشمه آب همینطور که به رفتن ادامه می داد از گرمای شدید هوا تشنه شد و آبی نمی یافت سر به آسمان فرو برد و از خدا کمک خواست . در همان زمان میشی در برابرش ظاهر شد پیش خود گفت : آبشخور این میش ...

۱۴ مهر 1398
13K
چگونه #روشنفکر باشیم 1_ تا جایی که میتونید از توحش #ادیان و نبود #انسانیت و فهم در دین صحبت کنید اما، خودتون وقتی با یک انسان #متدین به بحث نشستید به تمامی مقدساتش اهانت و ...

چگونه #روشنفکر باشیم 1_ تا جایی که میتونید از توحش #ادیان و نبود #انسانیت و فهم در دین صحبت کنید اما، خودتون وقتی با یک انسان #متدین به بحث نشستید به تمامی مقدساتش اهانت و #فحاشی کنید! 2_ یک عکس پروفایل با ساعت مارک و گوشی Apple خود یا شایدم ...

۱۴ مهر 1398
15K
#شاهنامه #قسمت ۳۵ #کیقباد پادشاهی او صد سال بود .و‌سپاهی گرد آورده و تا جنگ ترکان برود . پس ایرانیان آماده جنگ شدند .دریک سو مهراب گستهم در قلب قارن و در ته سپاه کشواد ...

#شاهنامه #قسمت ۳۵ #کیقباد پادشاهی او صد سال بود .و‌سپاهی گرد آورده و تا جنگ ترکان برود . پس ایرانیان آماده جنگ شدند .دریک سو مهراب گستهم در قلب قارن و در ته سپاه کشواد بود و در پیشاپیش سپاه رستم و پشت او پهلوانان دیگر و پشت آنها زال ...

۱۰ مهر 1398
1K
میگه وقتی آمدیم نگاه کردیم رو زمین افتاده بودن این لبها خشک بود .. همچین که دست برد زیرِ آب این آب ها رو بلند کرد مقابل صورت فذکر عطش الحسین .. یادِ تشنگیِ بچه ...

میگه وقتی آمدیم نگاه کردیم رو زمین افتاده بودن این لبها خشک بود .. همچین که دست برد زیرِ آب این آب ها رو بلند کرد مقابل صورت فذکر عطش الحسین .. یادِ تشنگیِ بچه هایِ حسین افتاد .. یادش نمیره تو خیمه ها همه این دامن ها رو بالا ...

۱۸ شهریور 1398
1K