ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_هفتاد_و_نه #میچا با دیدن فرد روبه روش گفت: حوصلتو ندارم. فعلا برو. جون کی لبخندی ...

#پارت_هفتاد_و_نه
#میچا


با دیدن فرد روبه روش گفت: حوصلتو ندارم. فعلا برو.
جون کی لبخندی زد و کارتی به سمتش پرت کرد و گفت: حالا میتونی راحت تر وارد اتاقشون بشی.
کارتو برداشت و با دیدنش لبخند گشادی زد و وقت و تلف نکرد و به سرعت بلند شد و به سمت اتاق پرستارا رفت. از اونجا لباس دکتری رو
برداشت و تنش کرد و کارتو گذاشت تو جیبش. اونقدر خوشحال بود که فقط به این فکر میکرد که باید به سرعت وارد اتاق دکتر کیم بشه.
وقتی درو آروم باز کرد، نزدیک قفسه ها شد و دنبال پرونده ی لونا گشت. اما....وقتی پیداش کرد نه تنها لبخندش رفت. بلکه باعث شد استرسش
بیشتر بشه.
( پارک لونا. به دلیل بیماری شدید قلبی ممکن نیست زنده بماند)

دستشو ناباور روی دهنش گذاشت.
هیچ کاری نمی تونست بکنه. هیچ کاری. اون نه میتونست سرنوشت رو عوض کنه و نه خودشو.
روی زمین افتاد. بلند خندید. مثل دیوونه ها. اون قدر به زمین خیره شد که چشماش سوخت و آروم اشکاش میریختن و روی سرامیک سرد
میریخت.
اون هیچ کاری نمی تونست بکنه جز گریه و زاری نه؟
قلبش بی قرار خودشو به سینش میکوبید و از شدت گریه قرمز شده بود.
پاهاشو دراز کرد و به قفسه تکیه داد. چشماشو بست و زیر لب زمزمه کرد : تو بدرد هیچ کاری...نمی خوردی.


جون کی با پاهای ناتوانش توی راهرو قدم بر میداشت و منتظر بچه ها بود.
ناراحت بود؟ اره ناراحت بود.
ناراحت بود چون تازه به وجود لونا عادت کرده بود.
با صدای پا به عقب برگشت و به بچه ها خیره شد. میچا با بغض دستشو روی قلبش گذاشته بود و نگران بود.
میجو از شدت گریه ی زیاد صورتش قرمز شده بود و نفساش سنگین شده بود.
هرکسی تو حال خودش بود. بعد چند دقیقه که یونگی از اتاق دکتر خارج شد....درست مثل اوایل بود. سرد و خنثی. خشن و بی احساس.
وقتی نزدیک بچه ها شد اروم رو به جون کی گفت: اون برمی گرده نه؟
و اونقدر این کلمه رو با بغض گفت که برادر بزرگترش چشماش پر اشک شد.

درست چند ساعت بعد...وقتی دراتاق باز شد و دکتر بیرون اومد با دیدن جمعیت تعجب کرد.
جیمین اولین نفری بود که نزدیکش شد و پرسید : حالش چطوره؟ عمل موفقیت آمیز بود؟
دکتر سرشو تکون داد و گفت : متاسفم....یعنی..حالشون خوبه اما نبضشون آرومه که اونم خوب میشه. پس چیزی نیست.

نفس عمیقی که همه کشیدن باعث شد دکتر لبخند خسته ای بزنه و رو به شوگا بگه: تو...چرا اینقدر اینجا رو روی سرت گذاشته بودی؟ درضمن....لباسمو دربیار.
شوگا لبخندی زد و لباس و درآورد و دست بابای لونا رو گرفت و گفت: میشه بشینین؟ خسته شدین.
لبخندی زد و اروم گفت: میخوام برم ببینمش.
دکتر کیم: الان نمیشه. شرمنده. ایشون تازه عمل کردن و حالشون باید بهتر بشه. شما صبر کنید. بعدش من بهتون میگم برین داخل یا نه.
وقتی دکتر ازشون فاصله گرفت...شوگا زمزمه کرد: آخرین فرصت....اخرین فرصتی در کار نیست چون من تا ابد کنارت میمونم

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...