ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۲۴ بوسیدمش و گفتم: ـ ممنونم. بابا به سمتم اومد؛ با گریه بغلش کردم و ...

#پارت۱۲۴

بوسیدمش و گفتم:
ـ ممنونم.

بابا به سمتم اومد؛ با گریه بغلش کردم و گفتم:
ـ ممنونم بابا...خیلی خیلی ازت ممنونم!

بابا محکم منو تو آغوشش نگه داشت و گفت: منو ببخش که باعث ناراحتیت شدم!

بابا گونم رو بوسید و ادامه داد: خوشبخت بشی دخترم!
بابا شهریار رو بغل کرد.

شهریار: ازتون خیلی ممنونم...ممنونم که نازگل رو ازم نگرفتید.

بابا: اگر اون روز پیشم نمی‌اومدی...اگر اوجوری از عشقت به نازگل نمی‌گفتی، هیچوقت راضی نمی‌شدم...اون روز فهمیدم که تنها چیزی که براش غرور نداری عشقته...مواظب دخترم باش، کنارش باش و نزار احساس دلتنگی کنه، نزار گریه کنه چون به اندازهٔ کافی چشماش اشک ریخته!

شهریار: به شرفم قسم تنهاش نمی‌زارم...تا زمانی که زندم عشقم رو پاش می‌ریزم.

بابا کلید ماشینی رو جلوی شهریار گرفت و گفت.

بابا: این ماشین هدیهٔ من به شما، امشب برید سمت شمال روستای(...)توی راه اگر احساس خستگی کردید یه مسافرخونه برید ولی قبل از روشنایی هوا حرکت کنید چون ممکنه آدمای محمود خان و پدرم دنبالتون بگردن و اگر پیداتون کنن عاقبت خوبی درانتظارتون نخواهد بود...شهریار اصلا به فکر مادرت نباش چون حواسم بهشون هست. وقتی رسیدید روستا اونجا براتون یه خونه خریدم که زندگی کنید. شاید سخت باشه ولی باید تحمل کنید تا آبا از آسیاب بیوفته. آدمای اون روستا آدمای خوبی هستن و ازشون مطمئن شدم که سکوت می‌کنن.
حاج محمد عباسی هم بزرگ روستاست،  می‌شناسمش آدم خیلی خوبیه، خودش و زنش گفتن که هواتون رو دارن؛ وقتی رسیدید برید پیشش تا کلید خونه رو بهتون بدن.
فردا شب به همه میگم که بهم تلفن کردی و گفتی همراه شهریار میرم تا با کسی که دوسش دارم زندگی کنم...برای همین منم برای همیشه طردت کردم و گفتم اگر روزی بشنوم پات رو گذاشتی تهران خودم می‌کشمت، اینا رو بهشون میگم تا باور کنن خودت با پای خودت فرار کردی...از فردا باید با احتیاط زندگی کنید، اگر واقعا هم رو دوست دارید باید با سختیا کنار بیاید...درضمن از امشب دیگه ارتباطمون با هم قطع میشه چون ممکنه بهم شک کنن، هر کاری داشتید به حاج محمد بگید اون یکی رو می‌فرسته که ازتون خبر برام بیاره.

شهریار سرش رو به نشونهٔ موافقت تکون داد.

اشکام رو پا کردم و گفتم:
ـ ای کاش مامان اینجا بود تا ازش خداحافظی کنم...دلم براش تنگ میشه.

بابا: حواسم به مادرت هست نگان نباش...آبا که از آسیاب افتاد برمی‌گردید.

بابا رو با گریه بغل کردم و گفتم:
ـ دلم براتون یه ذره میشه!

سخت بود ازشون جدا بشم، خیلی سخت!

بابا: خیلی خب، من باید برم...شهریار یادت نره حرفایی که زدم.

شهریار: مطمئن باشید یادم نمیره.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...