ویژه کنید
عکس و تصویر تازه از خواب پا شد ،امروز را شرکت نمیرفت ،چنگ زد و پیرهنش را از ...

تازه از خواب پا شد ،امروز را شرکت نمیرفت ،چنگ زد و پیرهنش را از پایین تخت برداشت و پایین رفت ،از وقتی ارامیس در این خانه قدم گذاشته بود بیشتر احتیاط میکرد در یخچال را باز کرد به شدت تشنه بود اولین چیزی که چشمش را گرفت چند تا ردبول بود ،یکی را برداشت در حال خوردن بود....
ـ سلام!
به شدت در گلویش پرید ،:مادر من یه هقی یه هوقی!ترسیدم!
ـ خخخخخ....خوتو (خودتو)جمع کن!اینو نمیگفتی فک میکردم منو با مهسا اشتباه گرفتی!
پوزخندی زد!پس اوازه های مادرانه از الان شروع شده؟ان هم کی؟مهسا؟...نه اینکه مهسا مشکلی داشته باش!به هیچ عنوان ولی کیان نمیتوانست با کسی که با ان بزرگ شده ازدواج کند!.....
ـ مادر من طبیعتا اگه قرار باشه کسیو الان اشتباه بگیرم مهسا نیس!...فعلا ارامیس خانوم دم دس تره!
با اینکه این حرف را کاملا بی منظور زده بود ولی فاطمه خانوم چشمانش برقی زد ......
ـ چی شد؟توکه واقعا اسمی چیزی از این دختره بلد نبودی؟
ـ حاج خانوم خیلی اکتیویا ماشالا!
حاج خانم چشمانش را ریز کرد: اینی که الان بارمون کردی فش که نبود؟
ـ اِ حاج خانوم؟ تو درباره ی من فک کردی اخه؟
حاج خانم تا خواست لب باز کند ،کیان سوالی که ذهنش را مشغول کرده بود را پرسید:راسی؟ شراره هم میاد؟
حاج خانم خندید:عجب.....یا مهسا یا ارا یا شراره!
کیان اخمی کرد:ببخشید!مادر جان شد ما یه چیزی بگیم شما برداشتی نکنی؟
ـ وا چی گفتم مگه؟
ـ یه سوال پرسیدم
ـ اره میاد!چرا نیاد!
سمت راه پله رفت
ـ کجا کیان؟
ـ حاضر شم! # # #ساعت تقریبا ۱۰صبح بود و خانه کمی شلوغ لوازم ارایشیش اش را روی میز گزاشت خیلی وقت بود از انها استفاده ای نکرده بود...با یک خط چشم شیک چشمان کشیده اش را زیبا تر کرد ....
***
تقریبا پایین قل قله بود همه بودند......
ارام نگاهی به پایین انداخت فقط عده ی محدودی را میشناخت.....با تنفر نگراهش را از شهرام گرفت!..شهرام...شراره....علی ...فقط همین ها به نگاهش تازه امدند!...ارام دم در اتاقش ایستاد ،نمیدانست برود پایین یا نه؟
کیهانوش و همسرش مایا گوشه ای ایستاده بودند ودونستانشان دور انهارا گرفته بودند ....حاج اقا و حاج خانوم هم گوشه ای با دوستان ایستاده بودند ....جوان تر ها هم کنار علی و شراره بودند .....
(کیهانوش:۳۵ساله. اقا،متین،...پزشک(dantist) فرزند نخست حاج اقا کیانی)
(مایا :۲۷ساله.......پرستار.....همسر کیهانوش دختری زیبا و با کلاس،بسیار فرهیخته و خاکی)
اما کیان گوشه ای در موبایلش بود ....سری بلند کرد و نگاهی گذرا به علی که سمت علیرام میرفت انداخت
(علیرام :برادر بزرگ تره علی....دوست و یار قدیمیه کیهانوش ..۳۲ساله...فردی موفق و خیر اندیش و بسیار متین و با وقار مهندس برق ... پنج سالی از مرگ همسرش میگذشت )

علیرام سمت کیهانوش رفت و از پشت دستی روی شانه اش گزاشت

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...