ویژه کنید
عکس و تصویر #Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت چهارم *آچا* کم کم چشامو باز کردم. هیچ توانی درون خودم احساس ...

#Doubles_of_love
#دوراهی_عشق

پارت چهارم

*آچا*

کم کم چشامو باز کردم. هیچ توانی درون خودم احساس نمیکردم. شکمم خیلی درد میکرد.
چشامو باز کردمو آروم پلک زدم. همه جارو تار و مات میدیدم. درست نمیتونستم محیط اطرافمو تشخیص بدم. ولیییی... ولی اینجا اتاق من نبود...
با دیدن مردی که لخت کنارم خوابیده بود از ترس هینی کشیدم...
خدااااا. من چیکار کردم؟؟؟ ناگهان متوجه بدن لخت خودم هم شدم. ولی... ولی من دیشب چه غلطی کردم؟؟؟
به صورت اون پسر نگاه کردم.
این دیگه کیه؟؟؟
حتی اسمشم نمیدونم. هرچی بود خیلی خوشگل بود. بی توجه به دردی که تو دلم پیچیده بود چند دست لباس پوشیدم...
قیافه اون پسرو خوب به خاطر سپردم. سعی کردم اتفاقات دیشب رو به یاد بیارم...
پیامک دادن مارنی...
رفتن به کلاب...
دیدن این پسره...
خوردن ویسکی و... و...
بقیش دیگه یادم نمیاد... و آخرش با این پسره رو یک تخت سر درآوردم...

*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*


*آچا*

با ترسی که وجودمو فراگرفته بود روانه‌ی خیابون ساکتی شدم که جز صدای آروووم پرنده ها صدای دیگه ای نبود. داشتم راهی رو ادامه میدادم که نمیدونستم آخرش به کجا ختم میشه...
هیچ جارو نمیشناختم...
دخترا حتماً تا الان نگران شدن و خیلی دنبالم گشتن ولیییی...
ولی چی باید بهشون میگفتم درباره این اتفاق؟؟؟
چطور این اتفاق نحسی رو که برام اتفاق افتاده بود رو براشون شرح میدادم؟؟؟
انگار تمام عالم دست به یکی کرده بودن که زندگی عالیی که تا الان داشتمو نابود کنن. لحظه به لحظه حالم بدتر میشد...
همه‌ی دنیا داشت رو سرم خراب میشد...
گوشیمو برداشته بودم ولی روشن نمیشد...مثل اینکه شارژش تموم شده بود.
هیچ وقت مزه‌ی زندگی برام تلخ نشده بود.
ولی این مزه مثل شکلات تلخی بود که با تلخ بودنش هم صورتم رو جمع میکرد و هم طعم بسیار دلنشینی برای من داشت...
نمیدونستم ساعت چنده ولی از هوای گرگ میشی که بود متوجه شدم که تقریباً ساعت ۶ صبحه...
راهمو ادامه دادم تا که در آخر خودمو جلوی در خونه پیدا کردم و زنگ در رو به صدا درآوردم...🔔

/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*

*جین*

با کش و قوصی که به کمرم دادم از خواب بیدار شدم...
با خوشحالی برای اتفاقی که دیشب افتاده بود اطرافم رو نگاه کردم که ببینمش ولییی...
ولییی اون "مثل همیشه" زرنگ تر از این حرفا بود!!! زودتر بیدار شده بود زده بود چاک... همه جای خونه رو زیر و رو کردم. وسایلاشو برداشته بود و رفته بود...
دختره ی خنگولللل!!! منو نشناخت.با اینکه اسممو بهش گفتم ولی بازم منو نشناخت. ولی خوشحالم از اینکه تونستم بعد از چندین سال عشقمو دوباره ببینم و به این تله بکشم...


✉ نظرشما = خوشحالی نویسنده😊

چطور بود؟؟؟

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...