ویژه کنید
عکس و تصویر رمان دخترای شیطون پارت_۶۵ من:تا جشات دراد خندیدیمو راه افتادیم سمت پاساژ من:ارمیا میشه یه ...

رمان دخترای شیطون
پارت_۶۵

من:تا جشات دراد
خندیدیمو راه افتادیم سمت پاساژ
من:ارمیا میشه یه سوال ازت بپرسم
ارمیا:شما دو تا بپرس
من:تا حالا عاشق شدی؟
ارمیا:چرا میپرسی
من:همینجوری
ارمیا:نه نشدم
قلبم وایساد
یعنی چه یعنی منو دوست نداره
یعنی عشق من یه طرفست
هه با خودم چه فکر میکردم فکر میکردم عاشقمه
من چقدر بدبختم اخه
ارمیا:ریحانه
من:بله
ارمیا:حالت خوبه
من:مگه قراره بد باشم
ارمیا:ن والا اخه رفتی تو فکر
من:من چرا باید برم تو فکر اشتباه متوجه شدی
ارمیا:پس چرا جواب نمیدی
اه چقدر سوال مبپرسه
من:ای بابا ارمیا چقدر گیر میدی
ارمیا:باشه باشه ببخشید نزن
دیگه تا رسیدن به پاساژ کسی حرفی نزد
رسیدیم پاساژ
از ماشین پیاده شدیم
نمیتونستم‌کنارش بمونم
باید یه راهی پیدا میکردم
اگ همینجوری پیش برم خودم اذیت میشم
دیگ نباید نزدیکش برم حالا که از احساسم نسبت به اون متوجه شدم نباید زیاد نزدیکش برم
موبایلمو از توی کیفم در اوردم
الکی جلوی ارمیا گوشیمو گذاشتم رو گوشم که مثلا دارم با دوشتم صبحت میکنم
من:سلام الهه جون
من:چیییییی
با جیغ من ارمیا برگشت سمت من
به یاد اینکه ارمیا دوسم نداره اشک تو چشمام جمع شد و ارمیا هم الان فکر میکنه اتفاق بدی افتاده
ارمیا:چی شده
همیجوری نگاش میکردم
ارمیا:د لعنتی یه حرفی بزن بگو چی شده اخه
من:د...دوستم
ارمیا:دوستت چی
گریم شدت گرفت با هق هق گفتم
من:دوستم تصادف کرده باید برم وقت برای خرید لباس زیاده م..من باید برم
یه نفش راحت کشید
ارمیا:سوار شو برسونمت
من:نه نه خودم میرم خدافظ
تند تند ازش دور شدم
بدون توجه به صداکردناش راهمو ادامه دادم
وقتی دیدم ازش دور شدم قدمامو اروم تر کردم
یهو رعد و برق زد
به اسمون نگاه کردم هوا ابری بود
از ترس یه قدم رفتم‌عقب یهو بارون شروع به باریدن کرد
گوشیم تو دستم لرزید
دیدم‌ارمیاست
بی توجه بهش گوشیمو گذاشتم تو کیفم
با گریه قدم میزدم
انگار منو اسمون الان هن دردیم
بعد ارسن ارمیا اولین کسی بود که عاشقش شده بودم
خداااا اخه چرا دنیا انقدر بی رحمه
من:دوتا عاشق زیر بارون یکیشون خیس یکیشون نیست
این‌کلمه رو وقتی ارسن ولم کرده بود همیشه با خودم تکرار میکردم
شده بودم موش اب کشیده
ای خدا اخه وقتی میدونی اخر خط اینه که ما بهدهم نرسیم چرا ارمیارو سر راهم قرار دادی
چرااااااا خدا
چشمم خورد به یه پارک
باید یجایی مینشستم چون جونی نداشتم
راهمو کشیدم سمت پارک
پارو خلوت بود
پر از نیمکت های خالی
رفتم رو یکی از نمیکتا نشستم بدون اینکه توجه کنم رو نیمکت خیسه نشستم و شروع کردم به گریه کردن مثلا قرار بود با ارمیا بریم خرید هه خرید
با صدای بلند شروع کردم گریه کردن
گوشیمم همینجوری زنگ میخورد
گوشیم با عصبانیت ار تو کیفم درش اوردم
دیدم ارسن


دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...