ویژه کنید
عکس و تصویر

"Part6"

گیلدا (طبیب کوچک)

حشمتی بدون در زدن وارد اتاق شد
و گفت :.....
با حرفی که زد ،
یه ضرب بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ....

حشمتی : ارباب شما استراحت کنید من خودم .....

به ارباب گفتن های حشمتی توجه نکردم . اگر من خان این ده هستـــم ، کاری میکنــــم برای زنده بودنــش مثل سگ برای کوچکترین چیز هم جلوم خم و راست بشه ،
، صدای داد و بیداد ها رو اعصــــابمِ ....
هوووففففففف.....

+ارباب .... ارباب ....

-برین کنار ما تا اربابمون رو صحیــح و سالم نبینیم جــــایی نمیریم .....

به در وردی که رسیدم عثمان در رو برام باز کرد ،

عثمان: ارباب .....
تنفگ اش رو از کمـــر شلوارش کشیدم بیرون و به سمت آسمان سه بار پشت سر هم شلیک کردم ،
مردم در حیاط رو باز کردن و هجـــوم اوردن
داخل.....
با دیدنم متوقف شدند ،

حشمتی : من که بهتون گفتم خان سالمه ،

_خداروشکر ارباب صحیح و سالم هستین

دستمو به معنی کافیه بالا اوردم که کدخدا ابراهیم جلو اومد و گفت : کیارش بین مردم هر دو روستاپر کرده شیر درنده روستا رو برای همیشه از بین بردم ، ما در مقابل این گستاخیش بی جواب نمی مونیم

-کدخدا ارباب زخمیه ،نگاه پیراهنشون خونیه

جلــو اومد که گفتم : همون جا بمونید من حالم خوبه
کدخدا: این اتفاق چجوری افتاده ؟؟؟

حشمتی : من براتون تـ..........
سر بلند کردم و گفتم : همگی برگردید به خونه هاتون ، کداخدا شما با من بیاید داخل آلاچیق صحبت میکنیم
به حشمتی اشاره کردم مردم رو راهی خونه هاشون کنه ،

کدخدا: مردم روستا خیلی آتیشی شدن ،ممکنه خون و خونریزی بشه انوقتِ که دیگه......

میون حرفش پریدم و گفتم : من ازت میخوام یه جوری آرومشون کنی ،

کدخدا: ولــی.....

_این یه دستوررر


کدخدا: چشم

_اینا رو بهت میگم که در جریان باشی ، پس خوب گوش کن و همین جا هم دفنش کن ، افراد کیارش چند ساعت پیـــش حدود ساعت ۷ ، بهم حمله کردن و یه نفرشون چاقوی سمی فرو کرد داخل پهلــــوم ، ولی الان خوبم

کدخدا: خدای من بلند شد باید ببریمتون بیمارستان

_من خوبم ،گوش کن ببین چی میگم ، زخم من پانسمان شد تو همون جنگـــل ، بخاطر سمی بودن چاقو دیدم تار شد و نتونستم اون فردی رو که زخمم رو پانسمان کرد رو ببینم ولی صداش رو شنیدم ،
یه جسله بزار و برام پیداش کن

کدخدا : ارباب هر کی بوده متمعنن از مردم ده هست

_میتونی بری

بلند شد و رفت ، زیاد هم برام مهم نبود کی
بوده ؟؟؟ فقط یه سوال تو ذهنم همش تکرار میشه ،چرا اونقدر میترسید و از دیدن این اتفاق هراس داشت ،

ادامه کامنت😘 (یک پارت کامنت)

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...