ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_مثلث_برمودا پارت③⑧ شهاب داد زد: شهاب:عوضی داری چه غلطی می کنی جانی بدون توجه به ...

#رمان_مثلث_برمودا
پارت③⑧
شهاب داد زد:
شهاب:عوضی داری چه غلطی می کنی
جانی بدون توجه به حرف شهاب گفت:
جانی: میدونی چه خاطراتی تا عمر داری فراموش نمی کنی؟
با عصبانیت نگاش کردم که گفت:
جانی:خاطرات بدتو هیچ وقت فراموش نمی کنی شاید خاطرات خوب بعد یه مدت یادت بره ولی خاطرات بد همیشه بهت نزدیکه مثل همین جای گازم
شهاب از کوره در رفته بود همینجور به جانی فحش می داد:
شهاب: مرتیکه ی هرزه ی بیشعور بی غیرت
جانی:دهنشو ببندید
دوتا مرد تا خواستن کار بکنن شهاب انگشتشو زد به یکیشون که افتاد زمین و از دهن و دماغش خون اومد از تعجب ماتم برد از این کارا هم بلد بود و رو نمی کرد
به اون یکی مرد هم چشم غره رفت که مرده همینجور سیخ موند
مردی که کنارم بود رو یه مشت زد که جانی زود گرفتتم و چاقو رو زیر گلوم گذاشت حالت تهوع بهم دست داد شهاب همین جور داد میزد و فقط صداهای نا مفهوم تو ذهنم بود فقط لحظه ی آخر گفتم:جانی خیلی پستی
∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆
_خوش اومدی الیسا
چشامو باز کردم روی تخت یه اتاق کاملا سفید بودم از کمد تا..... همه سفید بود با دیدن چهره ی آشنا چشمامو باز و بسته کردم همون جنه بود
+اینجا کجاس
_یه خبر خوب دارم و یه خبر بد کدومو بگم(تقلید از:لیموشو بدم هولوشو بدم)
+فرق ندارع
_پس اول خوبو میگم خب یه جورایی دورگه های جن که بهم ماموریت داده بودن دلشون براتو و اون پسره سوخت و ولتون کردن ولی من نه میدونم دنبالمن یه جور فراری ام ولی نمی زارم با اون پسره باشی

+اول اندش به توچه دوم اندش پسره اسم داره سوم اندش شهاب نمیزاره بهم سدمه بزنی
_الان که دارم میزنم الان تو مغذتم و حالا حالا ها اینجا ام
+اینجا مغذ و ذهنه منه و منم اینجا ریسم و نمیزارم کاری کنی
چشامو باز کردم بالا سرم شهاب و آرام و الی و ملی و دلی و چن تا مامور پلیس و امداد بودن هنوز تو حیات جانی بودم
وقتی دیدن به هوش اومدم سوال بارونم کردن
هرکی یه چی می گفت
آرام:نبض نداشتی ترسیدیم
الی:اجی چت شده بود
ملی:با اینکه باهات خوب نبودم ولی نگران شدم
شهاب:حالت چطوره؟
نیروی امداد: خانوم حالتتون خیلی غیر طبیعی بود
آخه بگو من چیم طبعیه که حالم طبیعی باشه؟...........
نویسنده:صبا

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...