ویژه کنید
عکس و تصویر

"Part11"

گیلدا(طبیب کوچک)

تو یه حرکت تفنگم روی شققه اش گذاشتم ،
چشم باز کردم و گفتم : کی بهـــــت اجازه داد وارد اتاق من بشی ؟


_بـ........تفنگ...

_بیجا کردی که اومدی اینجااااا


_ارب..... من فقط... خواستم....خستگی......

_گلپری حد خودت رو بدون تو فقط حکم یه پاکت شیر رو داری که هر وقت من بخوام تاریخ مصرفت تموم میشه

گلپری: اومدم آرومتون کنم و خستگی از تنتو......

_گمشو برو بیرون

گلپری :ارباب این دفعه براتون سنگ تموم میزارم

دستش رو سُر داد رو سرشونه ام.

انگشت اشاره ام گذاشتم رو ماشع و با یه تکون تفنگ دور انگشتم چرخید و با یه لمــس غیر قابل دیدن ،
خشاب رو آزاد کردم و زدم تو سر گلپری

گلپری: آخ.... اربـ......

_حدت رو بدون و رعایتش کن واگر نه خیلی بد میشه

با بغض گفت : متأسفم که ا.....ربابم رو ناراحت کـــردم

دستش رو خواست بکشه عقب که سر شونه اش رو گرفتم و گفتم : خربزه خوردی پای لرزش هم بشین.
بلند شو لباست در بیار یالا

گلپری:نمیخوام بهتر کــ......

_یالاااااا زود باش

گلپری: چشم

_آب داغ رو باز کن یه کم آب از سردی در بیاد

دوباره چشمی زیر لب گفت و لباس هاش رو از تنش در آورد.

گلپری : واااای ارباب زخمتون

خم شد و قفسه سینه ام رو بوسید.
پســـش زدم و بلند شدم و حموم رو ترک کردم ،
جلو آینه استادم و حوله رو تنم کردم و رفتم کنار پنجره ،
در اتاق باضربه بعدی بسته شد و خبر از بیرون رفتن گلپری میداد و مهم نبود ،
خیره به دود وسط آسمان شدم که آزاد و رها هر سمتی میخواست میرفت ،
با نگاهم دنبالش کردم و دیدم که از جنگل پشت جاده قدیم به این سمت میاد ،
یه چیزی اینجا سر جاش نبود!!! یعنی جایی آتیش گرفته ؟؟؟؟ یا........ نکنه ؟.....
باید یکی رو بفرستم چک کنه ،

_عمثان

(از پشت در)

عمثان: بله ارباب
_برو جنگل جاده قدیم وجب به وجبش رو ببین، هر چیز مشکوکی دیدی بیا گزارش بده

عثمان:اعطاعت

_صبر کن سر راحت به کدخدا بگو اگر خبری در رابطه با موضوعیی که گفتم داری ؟ خبرم کن.

باید بدونم اون کسی که زخمم پانسمان کرده کیه ؟ بایدددد....
بند حوله رو باز کردم و گاز روش رو که بخاطر برخورد آب شل شده بود برداشتم ،
در اتاق باز شد ،

_زخمتون بهتر ؟؟

_حشمتی زخم بازوت چطوره ؟

حشمتی : خوبِه
نزدیک اومدم و جعبه کمک های اولیه یی که دستش بود رو گذاشت رو میز.
مشغـــــــول عوض کردن پانسمانم شد ،

حشمتی : اون جنگلی که عثمان رو فرستادید......

میون حرفش پریدم و گفتم : فال گوش وایستاده بودی ؟

حشمتی: نه ، عثمان خودش گفت

_خب

حشمتی : اون جنگل نفرین شده است.....


دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...