ویژه کنید
عکس و تصویر تعطیل شدی و مثل همیشه با دوستت راهی خونه شدی. سره چهار راه مسیرتون جدا ...

تعطیل شدی و مثل همیشه با دوستت راهی خونه شدی. سره چهار راه مسیرتون جدا شدو تو هم راه افتادی سمت خونه. یه حس خاصی داشتی. چیز زیادی طول نکشید که فهمیدی اون حس مزخرف مال چی بوده. آره بازهم سهون جلوی کوچتون وایساده بود. مزاحمی که یک ساله دست از سرت برنمی داره. دیگه واقعا کلابه شدی.
رفتی جلو و با داد گفتی:باز که اینجایی. مگه بهت نگفتم نمی خوام چشمم بهت بیفته؟
سهون:ولی ا/ت چرا اینکارو می کنی؟بابا من دوست دارم.
تو:باور نمی کنم و اصلا برام مهم نیست. برو بمیر انقدر اذیتم نکن.
یهو یه قطره اشک از چشمش چکید:متاسبم که اذیتت کردم من میرم که دیگه چشمت بهم نیفته.
می خوای چیزی بگی ولی اون رفته.
میری تو خونه و به رفتارش تو این یک سال فکر می کنی.....
یک ماه از اون اتفاق گدشته. تو هر روز به امید اینکه اونو ببینی میری مدرسه ولی از اون روز به بعد اصلا ندیدیش. حالا می دونی توهم دوستش داری. و می خوای بهش اعتراف کنی. از مدرسه که تعطیل میشی به مامانت زنگ می زنی و میگی میری پیش دوستت. از هم کلاسی هات آدرس مدرسه اشو که یه یه مدرسه تمام پسرونه است گرفتی. میری دم دروازه. زنگشون می خوره. منتظر می مونی بیاد بیرون.
صداش می کنی:یا اوه سهون!
برمی گرده با دیدنت تعجب می کنه. ولی سریع اخم می کنه وپیاده راه میفته میره. دنبالش میری.
تو:یا اوه سهون!باهام حرف نمی زنی؟
سهون:
تو:یااااااااا
سهون:
تو:هی بی شعور وایسا!
و بازهم هیچی نمی گه. دیگه اشکت داره درمیاد. فکر نمی گردی انقدر سخت باشه.
یهو میگی:اوه سهون دوست دارم.
وایسمیسته. ناباور برمیگ رده سمتت:چی....چی گفتی؟
یهو اخم می کنه:اینم یه بازی جدیده؟
دیگه نیم تونی گریه تو کنترل کنی. قطره های اشکت یکی بعد از یگری می ریزن. متعجب به صورتت که هر لحظه خیس تر میشه نگاه می کنه. از اونجایی که شهون یکم دور تر از تو وایساده همون لحطه یه پسری میاد کنارت و دست می کشه رو صورتت و میگه:چی شده گلم؟دوست پسرت ادیتت کرده؟
بیا باهم بریم خودم نازتو می کشم. و با دوتای مزخرفش هر هر می خندن. دوباره بر میگ ردی سمت سهون که می بینی میره سمت پسره و یه مشت حواله صورتش می کنه.
سهون:بهتره دفعه اخرت باشه به ا/ت نزدیک میشی.
میاد طرفت دستتو می گیره و می کشونه و می بره. توام مات و مبهوت فقط دنبالش میری.
می رسین به یه کوچه. دستتو ول می کنه. شونا هاتو میگیره و می چسبونتت به دیوار. فکر می کنی می خواد ادیتت کنه واسه همین می ترسی ولی اون با کمال مهربونی بعلت می کنه و تو همون حال میگه: دیگه نبینم این قطره ها رو بریزی فهمیدی؟
درضمن.....
یهو از بعلش جدات می کنه و زل می زنه به صورتت:اخرین بارت باشه میری جلوی همچین مددسه ای.
تو:بی خیال پسر من وقتی با پسرا هم کلاسی ام اینا که چیزی نیست....
و حرفت با کارش نصفه می مونه



دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...