ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_2 .پسرا(سپنتا و سپهر)گاهی درک میکردن ولی دوقولو ها(ژیلا و ژینا)وقتی کسی نبود ازار و ...

#پارت_2


.پسرا(سپنتا و سپهر)گاهی درک میکردن ولی دوقولو ها(ژیلا و ژینا)وقتی کسی نبود ازار و ازیتاشون شروع میشد...حرص و عقده هاشون و سر من خالی میکردن...

مثلا وقتی میدونستن کارم خیلی زیاده و همون شب قراره مهمون بیاد...کلی خاک میاوردن و سرتاسر خونه میریختن و مجبورم میکردن تا دوباره از نو تمیز کاری کنم....

.و یا حتی گاهی ارد ها و تخم مرغ هارو از کابینت و یخچال بیرون میکشیدن و بی اهمیت به سن و سالشون...باهاش بازی میکردن و تو سرو کله ی هم میکوبیدن و بعد من مجبور به تمیز کاری میشدم...گرچه...نه حق اعتراض داشتم و نه حتی دلم جنگ داخلی میخاست...
.
توی این خونه بخاطر مذهبی بودن و نظامی بودن شدید حاج بابا.... اهنگ گزاشتن و رقصیدن و از این قبیل... ممنوع بود...بلند نباید حرف میزدی...جولوی برادرات نباید بدون روسری میبودی و خلاصه از این قانونا...
.
و البته موضوعی که منو خیلی ازیت میکرد که هیچ وقت نگفتم بهشون...موضوع ازدواج بود...
.
دوقولوها برای اخلاق نه چندان جالبی که داشتن...هیچ پسری قصد ازدواج باهاشون و نداشت...ولی من...نمیدونم چطوری...ولی برام همینطوری از اسمون و زیر زمین خاستگار میومد و من با کلی دلیل حاج بابا رو راضی میکردم تا ردشون کنه...چون هم قصدشو نداشتم و هم به قول معروف...فعلا درگیر درس بودم...البته اگه میزاشتن...
.
هروقت مامان جون میگفت مهمون داریم...علاوه بر این که باید خودم و برای شب زنده داری اماده میکردم...باید نگران اینم میشدم که یهو یکی ازشون خاستگار در نیاد...
.
نفس عمیقی کشیدم و چشمام و باز کردم که نگاهم به ساعت خورد...
.
با دیدن ساعت چشمام گرد شد و زیر لب یا ابرفلضی گفتم و از اشپزخونه پریدم بیرون و از پله ها بالا رفتم و خودم و به اتاقم رسوندم و پریدم تو حموم تا دوش بگیرم چون واقعا وعض مناسبی نداشتم...
.
ترو تمیز و پاکیزه بعد نیم ساعت اومدم بیرون و داشتم شالم و روی سرم مرتب میکردم که در باز شد و ژیلا پرید تو و سمتم اومد...
.
با لبخند بهش سلام کردم و خاستم بگم چه خبر که بهم رسید و با دستش محکم روی سینم کوبید و منو پرتم کرد کنار و رو به روی میز ارایشم ایستاد و شروع کرد بین لوازم ارایشام و کشوهای میز دنبال چیزی گشتن...
.
دستم و با درد روی سینم گزاشتم ولی اجازه ندادم بفهمه درد دارم...در اضاش دوباره بهش نزدیک شدم و با ملایمت گفتم:دنبال چیزی میگردی ژیلا جان؟...
.
ژیلا سرش و بلند کرد و زیر لب نوچی کرد و برگشت سمتم و دستش و سمتم دراز کرد و گفت:ریملت کو؟...
.
با تعجب گفتم:ریمل؟...
.
چشمی گردوند و دستاشو جولوم باز و بسته کرد و گفت:اره خانومی ریمل...نشنیدی تاحالا؟...بیخیال بده وقت ندارم العان میرسن...
.
دستم و از روی قلبم برداشتم و گفتم:میدونم ریمل چیه...

*یک پارت در کامنت ها....دوستان نظر فراموش نشه لطفا...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...