ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_15 با تعجب برگشتم و به اتنایا نگاه کردم که شونه اش و بالا انداخت ...

#پارت_15


با تعجب برگشتم و به اتنایا نگاه کردم که شونه اش و بالا انداخت و همزمان جولیا گفت:چه مرگته چرا غمرک زدی؟...
.
پوزخندی زد و در حالی که گونش و روی سطح سرد میز میگزاشت...گفت:با جک بهم زدم...همه چی تموم شد...همه چی...
.
یهو مکثی کرد و زد زیر گریه که کشیدمش سمت خودم و بغلش کردم...
.
خاستم چیزی بگم که یهو در باز شد و توماس و دارو دستش...در حالی که جک بینشون با اخم راه میرفت و بقیه میخندیدن البته غیر توماس همیشه مغرور...وارد کافه شدن که کافه به سرعت خالی شد و نگاه منو توماس به هم گره خورد...
.
درکسری از ثانیه هر دومون اخم کردیم و با نگاهمون جولوی هم گارد گرفتیم...البته با این تفاوت که من بیشتر حس سونامی هم در شلوارم داشتم...
.
با قدم اولی که سمتمون برداشت...ترسیدم و چشمام گرد شد و صاف نشستم و نگاهم و ازش گرفتم و سعی کردم اروم باشم...ولی نمیشد...
.
دوباره نگاهم سرکشی کرد اونور و زیر چشمی نگاهش کردم که اروم سر میزشون نشسته بود و مثل بقیه شلوغ نمیکرد و هنوزم نگاهش به من بود...
.
پوفی کردم و دستم و روی کمر امیلی گزاشتم و اروم گفتم:امیلی بیا بریم خوابگاه انگار...
.
هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی از اون پسرای همراهش که مثل خودش بیشعور بود و تقریبا انگار صمیمیتر از بقیه باهاش بود ...بلند و با تعنه گفت:اوه میبینم امشب یکی بدجوری باز تنش میخاره...
.
دهن باز موندم و بستم و اخم کردم و چشمام و با حرص بستم و دستام و مشت کردم که ادامه داد:دختر جون تو جون سگ داری مگه؟...چند ساعت پیش اش و لاش بودی العان بازم داری گستاخی میکنی؟...
.
حرصی سرم و بلند کردم و بی توجه به بچه ها که التماس میکردن جوابشونو ندم و نگاه خیره ی امیلی و جک به هم...بلند ولی بدون بی احترامی گفتم:اقای جیکوب رینولدز...ما کار اشتباهی نکردیم که از نظر شما گستاخی...
.
هنوز حرفم تموم نشده بود که جک گفت:باید بری انا...
.
سمتش برگشتم و متعجب دهنم باز کردم دوباره تا چیزی بگم که امیلی بلند شد و با حرص گفت:نه انا نه ما هیچ جایی نمیریم...اینجا ملک شخصی نیست و برای همه ی دانشجوهاست...پس فکر نکنین هنوزم ازتون می ترسیم...
.
جیکوب برگشت سمت جک که نگاه خیره اش سمت امیلی زیادی سنگینی میکرد و گفت:نمیدونم از چیه این دختره ی بدبخت خوشت اومده...ولی خودت برو بندازش بیرون تا خودم دست به کار نشدم...بدو پسر...
.
نگاهم و همراه با اخم گرفتم و به توماس دادم...نگاهش هنوز روی من سنگینی میکرد و دست به سینه به صندلیش تکیه زده بود ولی کاری نمیکرد..و این یعنی اگه نمیرفتیم بیرون احتمالا غول مرحله اخرشون این یارو بود...
.
پشتمو سمتشون کردم و رو به امیلی گفتم:باید بریم...انگار هنوزم دلشون یکم تفریح میخاد..نمیخام مثل من...
.
امیلی پرید وسط حرفم و

*یک پارت در کامنت ها....کامنت فراموش نشه لطفا...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...