ویژه کنید
عکس و تصویر عروس مرگ-قسمت ۳۵ #عروس_مرگ با گذر از هر قسمت آنجا،خاطرات مانند پتکی بر سرش کوبانده ...

عروس مرگ-قسمت ۳۵ #عروس_مرگ
با گذر از هر قسمت آنجا،خاطرات مانند پتکی بر سرش کوبانده میشد!...با سرعت به سمت اتاق خواب میرفت تا مثلا خاطرات را از خود دور کند!...صدای خنده های عاطفه را میشنید!...بالاخره اقلیما را روی تخت گذاشت و به سرعت نور از آن مکان پر خاطره فرار کرد!...در ورودی را باز کرد و داخل حیاط رفت...نفس عمیق میکشید تا آرام شود ولی...
دم...*چهره ساده اش در نور آفتاب میدرخشید و لبخندش،از عاشقش دل میبرد!*
بازدم...*-هومن،چرا باهام قهری؟
لبخندی زد و گفت:مگه میشه من با خانوم خانوما قهر کنم؟!*
دم...*محکم به در سرویس بهداشتی کوبید.عصبی و نگران گفت:در رو باز کن عاطفه!اگه بلایی سر خودت بیاری من...در رو باز کن!*
بازدم...*عاطفه به گوشه ای خیره بود...هومن پتویی رویش کشید و با آه کشیدن دور شد.*
صدای زنگ موبایل او را از اعماق خاطراتش،بیرون کشید‌...موبایل را از جیب شلوارش درآورد...
••بهشید••
لبخندی زد و جواب داد.
-سلام بر داداش خنگول خودم!
خنده ای کرد و گفت:سلام بر تو بانو بهشید!
-چطور مطوری برادر؟‌دیگه سری به ما نمیزنی،دلتو زدیم؟
-خوبم،شماها چطورید؟این چه حرفیه بهشید،باورکن وقت نمیشه!
-خوبیم،چیکار میکنی که وقت نمیشه؟
-عه،بهشید؟من کلا توی آموزشگاهم!
-اون آموزشگاه مسخره رو دو دقه ولکنی بیای خواهر یکی یه دونتو ببینی هیچی نمیشه،باورکن!
-کل زندگی منو اون آموزشگاه نجات داد،وگرنه من الان یه افسرده ای بودم ور دل خودت!همین آموزشگاه باعث شد بتونم این خونه و ماشینو بخرما!
بهشید آهی کشید و گفت:میدونم داداش،شوخی میکنم باهات ولی یه سری هم بزن بهم،دلم برات تنگ میشه خب!
لبخندی زد و گفت:قربون دلت بشم بهشید خانووم!
-خُبه خُبه،شیرین زبونی نکن!من برم ببینم این دانیال چه مرگشه!
با خنده گفت:باشه،سلام برسون!(یک لحظه یاد چیزی افتاد)بهشید؟
-دانی سلام میرسونه...جان؟
-کسی که یهو تعادلشو از دست میده و بیهوش میشه،بخاطر چیه؟
-میتونه علتهای مختلفی داشته باشه ولی اگه بیماری خاصی نداشته باشه و از نظر جسمی در سلامت باشه،بیشترین احتمال پایین اومدن قند خونه البته شاید.چطور مگه؟
-آها،هیچی یکی از دوستام حالش بد شده بود،برای همین پرسیدم.حالا باید چیکار کنم؟
-چیزای شیرین بهش بده.
-باشه،ممنونم.
-خواهش میکنم،شبت بخیر و خداحافظ..
-همچنین،خداحافظ...
تلفن را قطع کرد...
"خب پس بزارم بهوش که اومد،شیرینی بهش میدم..."
راه رفته را برگشت.آن فضا برایش خیلی دردناک بود ولی به اجبار تحملش میکرد!
بالای سر دختر ایستاد.با دقت بر اندازش کرد...چهره بی نهایت زیبایش،لحظه ای دلش را لرزاند ولی با تشر زدن به خودش،به حالت عادی برگشت...

دلم نیومد بیشتر منتظرتون بزارم🙈
اینم پارت جدید،نظر یادتون نره♡

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...