ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_19 وارد حیاط شدم و تکیه دادم به دیوار و دستم و روی قلبم گزاشتم ...

#پارت_19


وارد حیاط شدم و تکیه دادم به دیوار و دستم و روی قلبم گزاشتم و نفس های عمیق کشیدم...

اب دهنم و قورت دادم و اروم اروم روی زمین نشستم...حالم داشت خوب میشد...بوی بارون و خاک نم گرفته توی محیط پیچیده بود و مرحم دردم شد...
.
خداروشکر کردم چون نمیخاستم بچه ها بدونن که قلبم مریضه و از اسپری استفاده میکنم وگرنه میشد یه داستان دیگه...
.
کلاس که تموم شد بقیه زدن بیرون که دخترا با دیدن من دویدن سمتم و حالم و با نگرانی پرسیدن و کیفم و دستم دادن که سرم و بلند کردم و با دیدن توماس که خیره و دست به سینه بین دارو دسته اش با ژست خاصی ایستاده بود و منو در زیر نظر گرفته بود و اون دختره ی اشغال که حتی نمیدونم اسمش چی بود هم ازش اویزون و شده و چیزایی تو گوشش میگه...اخمی کردم و خطاب به امیلی گفتم:این یارو که خودش و به توماس چسبونده کیه؟...میشناسیش؟...
.
امیلی سرش و برگردوند و با دیدن اون دخترا اخم کرد و گفت:دوست دخترشه...ولی تاحالا ندیدم حتی دستش و دور کمرش بندازه این همیشه بهش اویزونه...اسمشم جسیکاست...اونم دارو دستشن که هر کدوم با دوستای توماس دوستن ولی خوب...بینشون توی رابطه ی این توماس و جسیکا و جیکوب و سوفی شک دارم چون روی خوش بهشون نشون نمیدن ولی ردشونم نمیکنن...
.
جولیا با حرص گفت:دختره یکی از اون مایه دارای رو اعصابه...دوستاشم مثل خودشن...این اکیپ و بیشتر بخاطر ارتباط با توماس اینا مشهوریتشون بیشتر شده...همه اسم جسیکارو الاهه ی زیبایی میدونن ولی من که جزابینی نمیبینم...
.
نگاهی به امیلی انداختم و خندمون گرفت و خودمون و مشغول کردیم...رسما داشت حسادت میکرد...بمیرم الهی...
.
کم کم از جامون بلند شدیم و راهیه سالن ورزش شدیم...
.
خاستم بپیچونم ولی به درخاست امیلی که میگفت..."انا این کلاس ورزش خیلیم مهمه و استادش سخت گیره و فلان و بیا خوش میگزره یکم ورجه وورجه میکنیم."...قبول کردم...
.
وارد رخت کن شدم و بی اهمیت به نگاه جنگ طلب جسیکا...لباس فرمم و در اوردم و یه دست لباس ورزشی بنفش که استیناش تا یکم پایین تر از ارنجم بود وبلندیه شلوارش تا یکم بالاتر از مچ پام... از امیلی گرفتم و پوشیدم...
.
اولش نگاهی به خودم انداختم و دو دل بودم...چون مختلت بود.... که بالاخره با کلی حرف از بچه ها که گفتن بابا فقط یکم از مچ دستت و مچ پات پیداست دیگه بیخیال...منم بیخیال شدم ولی حاظر نشدم که به هیچ وجحه کلاهم و در بیارم...

.وارد سالن شدیم و استاد سوتی زد و ازمون خاست تا دور تا دور سالن و اروم بدویم و من بین بچه ها اروم میدویدم و از خاطراتم تو ایران میگفتم و میخندیدیم که بعد از یکم نرمش و اینا...خاست تقسیم گروهمون کنه که یهو گوشیش زنگ خورد...
.
رو به جسیکا...

*پارتی داخل کامنت ها نیست...نظر فراموش نشه لطفا

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...