ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۳۶ همه چیز خوب پیش می‌رفت و شهریار توی یک اداره مشغول کار شد. دو ...

#پارت۱۳۶

همه چیز خوب پیش می‌رفت و شهریار توی یک اداره مشغول کار شد.
دو ماه بعد شهریار برای یک ماموریت کاری قرار بود چند روزی ما رو تنها بزاره.
دو روز از رفتنش گذشت و توی این دو روز مرتب با هم در تماس بودیم.
اما روز سوم دل نگرانیه بزرگی در من به وجود اومد، شهریار از صبح روز سوم دیگه تماس های من رو پاسخ نداد.
اول فکر می‌کردم بخاطر مشغله کاریش نمی‌تونه به تماس های من پاسخ بده!
یک روز کامل از شهریار بی‌خبر بودم، تمام شب رو تا صبح بهش زنگ زدم و جواب نداد.
به حدی نگران و آشفته بودم که حتی چند باری گریه کردم!
اصلا نمی‌دونستم باید چیکار کنم، حالم افتضاح بود!
اون شب بدترین شب عمرم بود.
فردای اون روز اهورا رو پیش شمسی خانم همسایه طبقه پایینمون گذاشتم تا با دخترش بازی کنه.

بازم چند باری با شهریار تماس گرفتم ولی جواب نداد، داشتم دیوونه می‌شدم!
طرفای ساعت سه و نیم ظهر بود که تلفن زنگ خورد.

با امید به اینکه شهریار پشت خطه، به سرعت خودم رو به تلفن رسوندم و هراسون جواب دادم.

ـ الو شهریار تویی؟!

صدای مردی رو از پشت خط شنیدم، صداش برام آشنا بود.

مرد: چقدر خوبه که تا این حد عاشق همسرتی!

متعجب پرسیدم:
ـ شما؟!

صدای پوزخندش رو شنیدم.

ـ چه زود فراموش شدم!

دستام یخ کرد، آروم پرسیدم.
ـ شاهرخ؟!

خنده بلندش حالم رو دگرگون می‌کرد.

شاهرخ: حالت چطوره عروس فراری؟!

عصبی گفتم:
ـ چرا زنگ زدی؟!

شاهرخ: مگه نمی‌خوای از شوهرت خبردار بشی؟!

نگران پرسیدم.

ـ شهریار کجاست عوضی؟!

شاهرخ خندید و گفت: یکم مودب تر!

دندونام رو از شدت عصبانیت روی هم فشوردم و شمرده شمرده گفتم:
ـ چه بلایی سر شهریار آوردی؟!

شاهرخ خندید و گفت: هنوزم عاشق این عصبانیتتم نازگل!

دندونام رو روی هم فشوردم، با حرص و صدایی بلندتر گفتم:
ـ شهریار کجاست؟

شاهرخ خندید و گفت: شهریار؟...گمونم تا الان کارش رو تموم کرده باشن...الان باید کامل سوخته باشه!

کمی طول کشید تا تونستم حرفش رو تجزیه و تحلیل کنم.
پاهام سست شد و دستام لرزید.
توان نگه داشتن تلفن توی دستم رو نداشتم.
داره اذیتم می‌کنه مطمئنم!

ـ دروغ میگی!

شاهرخ خنده بلندی سر داد و گفت: توی عمرم به این اندازه حقیقت رو نگفتم نازگل!
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...