ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۵۲ با بریدن هر انگشت چشمام رو محکم می‌بستم، حالم بد میشد! همین کار رو ...

#پارت۱۵۲

با بریدن هر انگشت چشمام رو محکم می‌بستم، حالم بد میشد!
همین کار رو برای سر انگشتای پاهاشم انجام دادم.
بابا بهم گفته بود وقتی کسی دچار حمله میشه و خونش جمع میشه برای جلوگیری از سکته با تیغ تمیز نوک انگشتاش رو ببرم؛ ولی هیچوقت موقعیتش پیش نیومد.
.

با اومدن اورژانس خانم‌بزرگ رو به بیمارستان ما منتقل کردن.
یک راست خانم‌بزرگ رو به اتاق عمل بردن.
بابا رو از دور دیدم که داشت میومد.
به سمتش دوییدم، اشکام دوباره روونه صورتم شدن.

ـ بابا تورو خدا هر کاری می‌تونی انجام بده فقط خانم‌بزرگ خوب بشه!

بابا دستای یخ زدم رو توی دستاش گرفت و گفت: نگران نباش عزیزم.

بابا به سرعت به اتاق عمل رفت؛ قرار بود بابا عملش کنه.
اردشیرخان با ناراحتی روی صندلی نشست و سرش رو روی عصاش گذاشت.
به اهورا خیره شدم، سرش رو توی دستاش پوشونده بود، از همه داغون‌تر بود چون قطعا خودش رو مقصر می‌دونست؛ بی‌تقصیرم نبود!
به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم، چند دقیقه بعد با صدای فراز و آقا امیر چشمام رو باز کردم.
بهم سلام کردن که با صدایی که از ته چاه درمیومد جوابشون رو دادم.
فراز کنار اهورا نشست و دست روی شونه‌های پهن و مردونه اهورا گذاشت ولی اهورا همچنان سرش رو توی دستاش گرفته بود.
آقا امیر هم پیش اردشیرخان بود، یه دلهره و اظطراب بزرگ توی چهره همه دیده می‌شد.

مامان در حالی که روپوش سفید تنش بود از انتهای راهرو به سمتمون اومد.

بهمون که رسید گفت: سلام، خوبید؟ من تازه فهمیدم چیشده! الان خانم بزرگ اتاق عملن؟

آقا امیر: بله!

مامان: نگران نباشید، انشالله خوب میشن...فرزاد تمام تلاشش رو می‌کنه.

مامان نگاهی به من انداخت و گفت: رنگت پریده!

سرم رو پایین انداختم و اشکام رو پاک کردم.

مامان با ناراحتی صورتم رو نوازش کرد و به پرستاری که از اونجا رد می‌شد گفت: خانم رحمتی یه زحمتی برات داشتم، اگر میشه از بوفه ۶تا آبیموه برام بیار.

خانم رحمتی با گفتن چشم رفت.
.

بالاخره بعد از گذشت چند ساعت بابا با خستگی از اتاق عمل خارج شد.
با دیدن بابا همگی با نگرانی به سمتش رفتیم.

اردشیرخان: چیشد؟ حالش چطوره؟!

بابا نفس عمیقی کشید و با لبخند امیدبخشی گفت: خوش‌بختانه خطر سکته رو رد کردن، عملشونم به خوبی پیش رفت.

با حرف بابا، نفسی که توی سینه‌ها حبس شده بود آزاد شد.

بابا: شهناز جان راهنمایشون کن به اتاق ویژه تا من بیام.

مامان سری به نشونه موافقت تکون داد و بابا رفت.
.

با راهنمایی مامان اردشیرخان و آقا امیر رفتن.
اهورا رو دیدم که داشت به سمت درب خروجی می‌رفت.

فراز: میشه بری دنبالش؟

نگاهی به فراز انداختم و با گفتن باشه دنبال اهورا رفتم.

روی صندلی های بیمارستان نشسته بود.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...