ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_۳۳ با گذاشتن انگشت وسطش روی پیوند ابروم...چشام گرد تر شد و متعجب پرسیدم _ ...

#پارت_۳۳

با گذاشتن انگشت وسطش روی پیوند ابروم...چشام گرد تر شد و متعجب پرسیدم
_ چیک ا ر م ی
با تکون دادن انگشتش روی پیوند ابروم...چشام خمار خواب شدن و ب خواب رفتم...
( چیه😐 ...یعنی تا این حد منحرفید😐 )
با صدای زنی ک میگفت
_ خانوم بیدار شید صبح شده
بیدار شدم و با عصبانیت گفتم
_ ای درد و بیدار شید...ای مرض و صبح شده...الهی با همون نور خورشید همتون کور شید راحت شم از دستتون...
زنه انگار خندش گرفته بود چون هعی خم و راست میشد...
با چشمای خمار وارد دستشویی شدم...بعد از کار های مربوطه دست و صورتم و شستم و اومدم بیرون...موهام و تو کلاهام مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون...
امروز دیگه باید برم پیش زیبا و با ملوک صحبت کنم...
نشسته بودم داشتم فکر میکردم چطوری از اینجا برم بیرون...ک یهو صورت دان اومد جلوی صورتم...
اوففف عاطی باز دوباره ی مرد جذاب دیدی خر بازیات شروع شد...با کف دستم زدم ب پیشونیم...ک دیگه ب دان فکر نکنم... با حرس از روی مبل بلند شدم و شروع کردم ب راه رفتن...ای خدااا چپ میرم راست میام...دان و دان و دان...چم شده خدااا
زیر لب گفتم
_ دان وای دان
یهو صداش و از پشتم شنیدم
_ اسم من و صدای کردی
با اولین اهنگی ک ب ذهنم رسید شروع کردم ب خوندن و اروم برگشتم سمتش
_ چقدر استرس داری تو اروم باش
بیخیال دنیا و قانوناش
ی سری مشکلات هنو بینمون هست
ک کنار میایم هر دوتامون باش
عه سلام دان...کی اومدی من نفهمیدممم؟ خوبی؟...چخبر؟...کی اومدی؟...ها کی اومدی؟...( حرسی ادامه دادم) نمیتونی مثل ادم بیای؟!...کی اومدی هااا؟ با توعم کیییی اومدییی؟؟
دان ابروش و انداخت بالا گفت
_ تو یه جمله یه کلمرو صد بار تکرار کردی...ب قول خودت چقدر استرس داری تو اروم باش...
بی مقدمه گفتم
_ من میخوام برم بیرون
ابروش و انداخت بالا و گفت
_ چ جالب اونوقت کجا...
_ خونه عموم...اسمش شجاعه...بش میگیم عمو شجاع...حالا هم میخوام برم خونه عمو شجاع
دان: باشه میتونی بری...ولی فقط برای دادن جنس ب مشتری...بعدش سریع بر میگردی...
این بهترین فرصت بود...سریع رفتم تو اتاقم و لباس هام و عوض کردم محمولرو گرفتم و از خونه زدم بیرون...
اولش باید برم خونه زیبا...چون امکان داره بعد از این ک مهمول رو بدم طرف زنگ بزنه بگه ک جنس و تحویل گرفته بعد اونا شک میکنن ک چرا دیر کردم...اول میرم پیش زیبا...
خواستم از در بزرگ عمارت بزنم بیرون ک ی ماشین با ون مشکی جلوی پام ترمز کرد و در و باز کرد و بهم اشاره کرد بشینم تو ماشین..منم سریع نشستم ک چشمامو با ی چیزی بستن...ی نیم ساعت تو همون حالت بودم...ک یهو پاشین وایساد و یکی باصدای خشنی گفت
_ یک ساعت دیگه همین جا میبینمت
بعد از ماشین انداختم بیرون...سریع چشم بندم و باز کردم...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...