ویژه کنید
عکس و تصویر #اتفاقی_شوم ادامه پارت یازدهم مرد با لبخند گفت:«اونش دیگه به تو ربطی نداره!اینو برش دارین»دو ...

#اتفاقی_شوم
ادامه پارت یازدهم

مرد با لبخند گفت:«اونش دیگه به تو ربطی نداره!اینو برش دارین»دو تا از بچه ها بلند ام کردن و بردنم تو آشپزخونه ، مرد داد زد:«این دفعه رو می بخشم ولی اینو بدونین ، دفعه بعد زر زیادی بزنید مسئولیت مرگ تون با خودتونه »بچه ها گذاشتن ام روی یکی از صندلی های آشپزخونه و همه با هم حرف زدن ، نمی فهمیدم چی میگن ، دختر پسر ها رو کشید کنار و اومد نزدیک ام ، دستش رو گذاشت روی جای کبودی ا ، به پسر ها گفت تو فریزر دنبال یخ باشن، بوی بدی از پشت سر ام می اومد به سمت عقب برگشتم در فلزی پشت ام بود، در رو هل دادم و رفتم تو . به محض وارد شدن بالا آوردم، جسد بچه ها با نایلون های بزرگ از سقف آویزان بود ، گریه ام گرفته بود ، همه جا خون بود، روی زمین پر بود از عکس بچه های در حال مرگ که توی خون خودشون دست و پا میزدن ، لپ تاب روی میز داشت کلیپ یه دختر بچه رو نشون میداد که داشت زجه و جیغ میزد و می مرد ، چند تا مرد هم دورش میخندیدن ،افتادم زمین، این حجم از بیرحمی رو باور نمیکردم که صدای تکون خوردن نایلون رو از سمت راست ام شنیدم، درست شنیده بودم. پسر بچه هفت شش ساله ای که توی یکی از نایلون ها بود و داشت خفه می شد ، با چشم های درشت اش بهم خیره شد و دست هاش رو به نایلون میزد ، دختر بچه ای که می خواست روی کبودی ام زخم بزاره صدا رو شنید و رو به من اخم کرد ، اروم اروم زیر لبی گفتم :«یکی شون هنوز زنده است» ، نمیدونستم چی کار باید بکنم ...

پارت بعدی رو از دست ندید 🙀
اگه پارت رو دوست داشتید پست رو لایک و نظرتون رو بگید
برای اینکه بتونید راحت تر پست ها رو پیدا کنید و از اخرین تغییرات رمان با خبر بشید ، میتونید ما رو فالو کنید 💞
مرسی که وقت گذاشتید 😉

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...