نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

در هواپیما آرام می گیری در حالیکه نمی دانی .. خلبان آن کیست ... !!! در کشتی آرام می گیری در حالیکه نمی دانی ناخدای آن کیست... !! پس چگونه در زندگی ات آرام نمی ...

در هواپیما آرام می گیری در حالیکه نمی دانی .. خلبان آن کیست ... !!! در کشتی آرام می گیری در حالیکه نمی دانی ناخدای آن کیست... !! پس چگونه در زندگی ات آرام نمی گیری در حالیکه میدانی ! مدیر و مدبر آن " خداست " ! زندگی رو ...

۲ دقیقه پیش
163
پارت۲۲_ #Dark_Night سانا:بس کن! کوین: باشه...پلیسا کجان؟ سانا: بیرون کوین: پس بزن که رفتیم حتی جون نداشتم بزنم توی صورتش از کنارم گذشت و یه پوزخند نثارم کرد...مردتیکه عوضی... کوین: پلیس های محترم من اینجام ...

پارت۲۲_ #Dark_Night سانا:بس کن! کوین: باشه...پلیسا کجان؟ سانا: بیرون کوین: پس بزن که رفتیم حتی جون نداشتم بزنم توی صورتش از کنارم گذشت و یه پوزخند نثارم کرد...مردتیکه عوضی... کوین: پلیس های محترم من اینجام کمیسر لی فورا پیاده شدو بهش دسبند زد شوگا ام پیاده شد و دوید سمتم...توی ...

۱۸ دقیقه پیش
2K
#پاییز #جمشید_و_رفیقش #بخش_دوم جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست ... هر سال همینه کارش ... می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می ...

#پاییز #جمشید_و_رفیقش #بخش_دوم جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست ... هر سال همینه کارش ... می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ...

۲۸ دقیقه پیش
3K
#پارت۴۷ باید برای رهایی از این کابوس لعنتی چیکار کنم؟! نگاهم رو از چهرم گرفتم و از اتاق خارج شدم. پایین که رفتم دیدم خانم بزرگ حاضر و آماده داره به سمت درب سالن میره، ...

#پارت۴۷ باید برای رهایی از این کابوس لعنتی چیکار کنم؟! نگاهم رو از چهرم گرفتم و از اتاق خارج شدم. پایین که رفتم دیدم خانم بزرگ حاضر و آماده داره به سمت درب سالن میره، با تعجب گفتم: ـ خانم بزرگ کجا میرید؟ خانم بزرگ با لبخند گفت: همراه شهلاخانم ...

۳۳ دقیقه پیش
3K
#پارت۴۶ ـ من؟! اردشیرخان: بله شما! بعد از کمی مکث سری تکون دادم و بلند شدم. با خروج از سالن به سمت کلبهٔ اهورا رفتم، در کلبه نصفه باز بود. شاید می‌خواست هوا وارد کلبه ...

#پارت۴۶ ـ من؟! اردشیرخان: بله شما! بعد از کمی مکث سری تکون دادم و بلند شدم. با خروج از سالن به سمت کلبهٔ اهورا رفتم، در کلبه نصفه باز بود. شاید می‌خواست هوا وارد کلبه بشه، خیلی آروم و بی سر و صدا وارد شدم و گوشه‌ای ایستادم. اهورا روی ...

۳۴ دقیقه پیش
4K
#پارت78: بعد از ۴ ساعت در اتاق عمل باز شد. از روی صندلی پریدم و به سمت دکتر رفتم. - چی شد دکتر؟ ارمیا حالش خوبه؟ دکتر که مرد مسنی بود ماسکش رو پایین کشید ...

#پارت78: بعد از ۴ ساعت در اتاق عمل باز شد. از روی صندلی پریدم و به سمت دکتر رفتم. - چی شد دکتر؟ ارمیا حالش خوبه؟ دکتر که مرد مسنی بود ماسکش رو پایین کشید گفت: -شما چه نسبتی باهاش دارین؟ -دوستشم! - من هر کاری که از دستم بر ...

۳۵ دقیقه پیش
3K
#پارت78: بعد از ۴ ساعت در اتاق عمل باز شد. از روی صندلی پریدم و به سمت دکتر رفتم. - چی شد دکتر؟ ارمیا حالش خوبه؟ دکتر که مرد مسنی بود ماسکش رو پایین کشید ...

#پارت78: بعد از ۴ ساعت در اتاق عمل باز شد. از روی صندلی پریدم و به سمت دکتر رفتم. - چی شد دکتر؟ ارمیا حالش خوبه؟ دکتر که مرد مسنی بود ماسکش رو پایین کشید گفت: -شما چه نسبتی باهاش دارین؟ -دوستشم! - من هر کاری که از دستم بر ...

۳۶ دقیقه پیش
3K
❖ معلم‌های عزیز ، سلام, ما چهل سال است بخش اعظم جوانانمان را درس دادیم و به دانشگاه فرستادیم ، اما همه چیز بدتر شد. تصادفات رانندگی‌مان بیشتر شد، ضایعات نان‌مان بیشتر شد، آلودگی‌ هوای‌‌مان ...

❖ معلم‌های عزیز ، سلام, ما چهل سال است بخش اعظم جوانانمان را درس دادیم و به دانشگاه فرستادیم ، اما همه چیز بدتر شد. تصادفات رانندگی‌مان بیشتر شد، ضایعات نان‌مان بیشتر شد، آلودگی‌ هوای‌‌مان بیشتر شد، شکاف طبقاتی مان بیشتر شد، پرونده‌های اختلاس در دادگستری‌مان بیشتر شد، تعداد زندانیان‌مان ...

۳۸ دقیقه پیش
4K
ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید تو منو از شب گرفتی تو منو دادی به خورشید اگه باشی ...

ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید تو منو از شب گرفتی تو منو دادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی، جون پناهی یاور ...

۴۰ دقیقه پیش
2K
دلم گرفته😞 میشه جون نداشت و نمرد!!میشه حرف داشت و نگفت😣

دلم گرفته😞 میشه جون نداشت و نمرد!!میشه حرف داشت و نگفت😣

۴۵ دقیقه پیش
1K
این از طنزم والا بهتره آخه رونالدو با اون عظمتش زایید شما چرا تلاش میکنین زشته حیا کنین برین خدا روزیتو رو جای دیگه بده

این از طنزم والا بهتره آخه رونالدو با اون عظمتش زایید شما چرا تلاش میکنین زشته حیا کنین برین خدا روزیتو رو جای دیگه بده

۱ ساعت پیش
2K
مرا باور کن پارت ۱۴: دلبر: داشتم رویا می بینم که شاه سوار بر اسب سفید دستشو به سمتم گرفت یعنی بیا با من سوار شو ولی...... به پادشاهم نرسیدم همیشه این موبایل بی صاحب ...

مرا باور کن پارت ۱۴: دلبر: داشتم رویا می بینم که شاه سوار بر اسب سفید دستشو به سمتم گرفت یعنی بیا با من سوار شو ولی...... به پادشاهم نرسیدم همیشه این موبایل بی صاحب تو موقع های بدی می زنگه بدون اینکه به شماره نگاه کنم چون مطمئنم این ...

۱ ساعت پیش
9K
💛 مهم نیست چقد منتظر روزی باشی که بهش برسی 💚 مهم نیس دختر باشی یا پسر 💙 مهم نیس باهات حرف نزنه 💜 فقط سالم باشه❤ 💓 دیگه چی میخای از خدا 💕 بعد ...

💛 مهم نیست چقد منتظر روزی باشی که بهش برسی 💚 مهم نیس دختر باشی یا پسر 💙 مهم نیس باهات حرف نزنه 💜 فقط سالم باشه❤ 💓 دیگه چی میخای از خدا 💕 بعد سه سال تلاش بعد سه سال قهر دعوا بعد سه سال تفریح عشق بازی نامزد ...

۱ ساعت پیش
2K
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را به یاد یار دیرین کاروان ...

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را بهاری بود و ما ...

۱ ساعت پیش
4K
عشق تا قبل همین واقعه مصداق نداشت ساز و آواز خدا گوشه عشاق نداشت #سید_حمیدرضا_برقعی #بخون

عشق تا قبل همین واقعه مصداق نداشت ساز و آواز خدا گوشه عشاق نداشت #سید_حمیدرضا_برقعی #بخون

۲ ساعت پیش
895
📌 #ساعتی دقیق تر از ساعتِ خدا نیست آن قدر دقیق است که در سایه اش همه چیز سر موقعش اتفاق می افتد نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر برای هر انسانی یک ...

📌 #ساعتی دقیق تر از ساعتِ خدا نیست آن قدر دقیق است که در سایه اش همه چیز سر موقعش اتفاق می افتد نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر برای هر انسانی یک زمانِ عاشق شدن هست........!! یک زمانِ مردن...!! #الیف_شافاک ملت عشق

۲ ساعت پیش
2K
#پارت دوازدهم رُز : نشستم وفکر کردم به امیر حسینی که فقط همیشه از دور دیده بودمش به امیر حسینی که منو تو عروسی دیده وپسندیده به امیر حسینی که اسمش ورد زبون دخترای این ...

#پارت دوازدهم رُز : نشستم وفکر کردم به امیر حسینی که فقط همیشه از دور دیده بودمش به امیر حسینی که منو تو عروسی دیده وپسندیده به امیر حسینی که اسمش ورد زبون دخترای این محله بود به امیر حسینی که از همه پسرای محله وفامیلم سر بود وخانوادم می ...

۲ ساعت پیش
12K
دور از جون شما😍 😍

دور از جون شما😍 😍

۲ ساعت پیش
2K